تعداد کاراکتر برای هر قسمت محدودیت داره برای همین قسمت اول رو توی دوتا پست میذارم. 

برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 1: بزرگترین حسادت

... همه اونا توسط من نوشته شده بودن. من اون نظرات رو موقع گشت و گذار تو انبوه پست‌ها نوشتم. من معمولاً این نظر رو برای هر پستی که می‌دیدم، می‌نوشتم. چرا بارها و بارها همین یه نظر رو ارسال کرده بودم؟

چون: «بهش حسادت می‌کنم! واقعا بهش حسادت می‌کنم! منم می‌خوام موفق بشم!»

چون حسودیم می‌شه. این احساس واقعی منه. از اونجایی که تنها تو یه آپارتمان تک‌خوابه زندگی می‌کنم، می‌تونم صادقانه اعتراف کنم که چقدر حسودیم می‌شه. چون تنها زندگی می‌کنم. چون اینجا فضای شخصی منه.

پس البته که وقتی کسی وارد فضای من بشه، شوکه می‌شه. به عبارت دیگه، هر دیوار پر از تکه‌های بی‌شماری از مجله‌ها و روزنامه‌هایی بود که ماجراجویی‌های شکارچی رتبه 1 دنیا، امپراتور شعله، رو روایت می‌کردن. من هر روز، از هر طرف توسط میراث عظیمش احاطه شدم.

[امپراتور شعله به تنهایی طبقه 39ام را تسخیر می‌کند!]

[امپراتور شعله به تنهایی از طبقه 38 عبور می‌کند! ی شاهکار افسانه‌ای دیگر!]

[شکارچی یو سوها به عنوان نفر اول رتبه بندی جهانی تاجگذاری کرد. اولین کره‌ای که به این دستاورد مهم دست یافته است!]

.

.

.

[ناپدید شدن قدیس شمشیر و خالی شدن رتبه1. چه کسی تاج و تخت را به دست خواهد گرفت؟ کارشناسان خارجی معتقدند: «یو سوها از کره بهترین نامزد است.»]

[طبقه دهم تسخیرناپذیر پاکسازی شد! قهرمان مرموز چه کسی است؟]

[22 روز از ناپدید شدن قدیس شمشیر می‌گذرد. آیا انجمن شکارچیان با بدترین بحران خود روبرو خواهد شد؟]

قدیمی‌ترین خبرها مربوط به 10 سال پیش بودن؛ لبه‌های زرد و پیچ خورده‌شون نشون دهنده زمانی بود که من شاهکارهاش رو دنبال می‌کردم. البته، جدیدترین مقالات مربوط بهش محکم به دیوار چسبیده بودن؛ یک دست و بی‌عیب و نقص. این تاریخ بود. تاریخ امپراتور شعله. نه. این تاریخ شکارچی یو سوها بود که مدت‌ها قبل از دریافت اون لقب ثبت شده بود و من رو با تموم شکوهش احاطه کرده بود. تو این اتاق. با من.

آه. سرم رو گرفتم و به دستاوردهاش که اطرافم رو احاطه کرده بودن، خیره شدم.

"منم می‌خوام موفق بشم! درست مثل امپراتور شعله!"

می‌خوام انقدر موفق بشم که بقیه به من حسادت کنن. با موفقیتم، به هر کسی که به من نگاه تحقیرآمیزی داشت یا بهم احترام نمی‌ذاشت، یه درس عبرت می‌دادم. بعد از اینکه بهشون یه درس عبرت دادم، بهشون می‌گفتم که «از این به بعد درست زندگی کن.». بعدش با مهربونی اونا رو می‌بخشیدم. اونا رو می‌بخشیدم و اون وقت، همه من رو به عنوان مردی با قلب بزرگ ستایش می‌کردن و ازم تعریف می‌کردن.

یه قهرمان با یه قلب بزرگ.

درسته. من به قهرمان توی تلویزیون حسادت می‌کردم.

<_ امپراتور شعله-نیم.>

<+ واو. مگه همین الان بهتون نگفتم منو با اون اسم صدا نکنین؟ از روی رفتار اون خبرنگار مزخرفت می‌دونستم که مغزتون دکوریه، ولی مگه گوش‌هاتون هم دکوریه؟>

<_ بـ-بخشید! قبل از اینکه برین، لطفاً یه نکته‌ی آخر رو به بینندگانمون بگین!>

<+ ها؟ می‌خوای بهشون چی بگم؟>

<_ شکارچی‌های مشتاق زیادی هستن که به شما به عنوان الگو نگاه می‌کنن و تمام تلاش خودشون رو می‌کنن. به کسی که خیلی زود بعد از ورود به برج تو اوایل دهه بیست زندگیش بیدار می‌شه! کسی که یه هیولای رییس رو تو کمتر از یک ماه شکست می‌ده! شکارچی‌ای که به معنای واقعی کلمه افسانه می‌نویسه، امپراتور شعله یو سوها! لطفا راز موفقیت خودتون رو تو چند کلمه به طرفداران مشتاقتون بگین! فقط یه نصیحت، لطفاً!>

امپراتور شعله پوزخند زد.

<+ اگه نصیحت من می‌تونست اونا رو به موفقیت برسونه، اون وقت اونا تو هر کاری موفق می‌شدن. اگه اینطوریه پس چه فرقی می‌کنه موفق بشن یا نه؟>

<_ با این حال لطفاً یه چیزی بگو!>

<+ آه، به خاطر همینه که خبرنگارهای لعنتی واقعا... اشکالی نداره. پس فقط چند کلمه.>

امپراتور شعله پشت سرش رو خاروند. موهای جلوی سرش رو به عقب بسته و جمع کرده بود. بهش مدل دم اسبی می‌گفتن؟ موهای سیاهش که مثل دم اسب بود، یکم تکون می‌خوردن.

<+ کسایی که قراره موفق بشن، موفق می‌شن.>

امپراتور شعله مستقیماً به دوربین خیره شد.

<+ اما حتی اگه موفق هم شدی، سر راه من قرار نگیر، وگرنه می‌کشمت.>

<_ ببخشید؟>

<+ همین. من حرف دیگه‌ای ندارم پس دنبالم نیا.>

و واقعا همینجوری تموم شد. امپراتور شعله دوربین رو ول کرد و تنهایی رفت. خبرنگار فریاد زد: «امپراتور شعله-نیم! امپراتور شعله-نیم! منظورتون از این حرف چیه؟» ولی کاملا بهش بی‌محلی شد.

با حیرت به پشت امپراتور شعله نگاه کردم که آروم آروم داشت محو می‌شد.

عصبانی بودم.

من از شدت عصبانیت دیوونه شده بودم.

این خبرنگار بود که نادیده گرفته شده بود، اما انگار منم شخصاً مورد بی‌محلی قرار گرفته بودم. تا عمق وجودم از شدت عصبانیت آتیش گرفته بود و می‌سوخت.

با صدای بلند به خودم گفتم: «کاش فقط یه مهارت درست و حسابی داشتم!» حسرت تو صدام واضح بود، اما اهمیتی نمی‌دادم. آرزو کردن و حسرت برای رسیدن به چیزی بهتر، ذات انسان بود.

تو واقعیت، من پایین‌ترین سطح شکارچی، یه سطح F بودم. من چیزی نداشتم که مثلاً بتونه به خاطر یه مصاحبه‌م، اینترنت رو در لحظه به آتیش بکشه. یا اینکه مردم به مسائل بی‌اهمیت زندگی خصوصیم علاقه‌مند بشن. یا از همه مهم‌تر، با مهارت‌های خودم موفق بشم... و پولدار بشم. زندگی من با همچین زندگی موفقی فاصله زیادی داشت. اگه بخوام صادق باشم، فاصله‌ش به اندازه چندین سال نوری بود.

اما الان به احساسات پیش‌پاافتاده اهمیتی نمی‌دادم. چیزی که تو اون لحظه می‌خواستم این نبود که نشون بدم زندگیم چقدر خسته‌کننده‌ست. این حسرت من بود. خیره به دیوارهای اطرافم گفتم: «می‌خوام موفق بشم. منم می‌خوام مهارت رتبه S داشته باشم.» چهره جسور امپراتور شعله و تموم فریادهایی که از شکوه و اعتبارش حکایت می‌کردن رو در نظر گرفتم و ادامه دادم: «و مسئله پول نیست! فقط می‌خوام موفق بشم. چقدر عالی می‌شد اگه مهارت امپراتور شعله مال من بود!»

اگه کسی وضعیت فعلی من رو می‌دید، احتمالا فکر می‌کرد من دیوونه‌م. وسواسی. عجیب و غریب. آزاردهنده. هر چی باشه، داشتم با خودم حرف می‌زدم و در مورد خواسته‌هام حسرتم کاملا صادق بودم. اما دوباره می‌گمش. هر چند بار که لازم باشه. این آپارتمان تک خوابه‌ی منه. فضای منه. و من تو اتاقم، هر چند بار که لازم باشه این رو با صدای بلند تکرار می‌کنم.

-من می‌خوام موفق بشم!

و من به گفتن این حرف ادامه می‌دم چون خالی کردن سرخوردگی‌م تو یه فضای خالی، روش منحصر به فرد من برای خالی کردن استرسه. دیدنش واقعا ناخوشاینده، اما چه اهمیتی داره؟ بهتر از بیرون رفتن و مزاحم بقیه شدنه.

اینطور نیست که کسی باشه که به حرفام گوش بده.

-...ها؟

اما انگار اشتباه می‌کردم.

انگار که کسی صدام رو شنیده باشه، یه نور طلایی جلوم برق زد!

-این...؟

صحنه‌ای که فقط تو ویدیوها دیده بودم. صحنه‌ای که صدها بار- نه، هزاران بار دوباره و دوباره تماشا کرده بودم. صحنه‌ای که هر روز صبح آتیش حسادتم رو روشن می‌کرد، چون هرگز برای من اتفاق نیفتاده بود.

نوری که وقتی یک شکارچی مهارتش رو بیدار می‌کنه، ظاهر می‌شه!

وـ 

این یه نور طلاییه!

روبروم شناور بود. نوری که مدت‌ها می‌خواستمش، بهش نیاز داشتم و آرزوی داشتنش رو داشتم. مال من بود! و یه نور طلایی بود! یه نور طلایی!!

یه مهارت با حداقل رتبه S! نور طلایی فقط در صورتی ظاهر می‌شد که اون مهارت حداقل رتبه S داشته باشه!

قلبم دیوونه‌وار می‌کوبید، صداش تو گوشم می‌پیچید؛ انگار می‌خواست از سینه‌م بیرون بپره.

نور طلایی تو یه نقطه متمرکز شد و به شکل یه کارت در اومد.

{حسادت زشتی که تا کنون در تاریخ یافت نشده است!}

{برج که از حسادت ناخوشایند تو شگفت زده شده، مهارتی به سمت تو پرتاب می‌کند.}

صبر کن... صدای بیدار شدن مهارت با چیزی که به من گفته بودن فرق داشت.

معمولا چیزهای جالبی مثل «برج از عزم و اراده‌ی شما متاثر شده است.» یا «برج به خاطر تلاش‌های صادقانه‌ی شما به شما پاداش می‌دهد.» یا «برج شما را به خاطر دستاوردهایتان تحسین می‌کند.» شنیده می‌شد.

ولی الان به خاطر حسادت ناخوشایندم، برام یه مهارت پرتاب کرد؟ انگار که برج باهام مثل یه گدا رفتار می‌کرد.

"نـ-نه، چرا باید به لحنش اهمیت بدم وقتی تازه یه مهارت رتبه S گرفتم؟"

ناراحتی تو سینه‌م شدت گرفت، اما نادیده‌ش گرفتم. چقدر منتظر این لحظه بودم؟ الان وقت نگرانی به خاطر افکار منفی نبود.

{در حال ایجاد یک کارت مهارت...}

نور برای آخرین بار منفجر شد و یک کارت طلایی جلوی من ظاهر شد.

با دستان لرزونم، کارت رو گرفتم.

پلک زدم.

یه لحظه فکر کردم چیزی رو اشتباه خوندم.

برای همین یه بار دیگه، به آرومی آخرین جمله نوشته شده تو پایین کارت رو خوندم.

{با این حال، تو می‌میری!}

واقعا همین رو نوشته بود. همونجا، با رنگ قرمز. با علامت تعجب. انگار سیستم داشت بهم می‌خندید. به ده سال حسرت و آرزو کردنم، می‌خندید.

برای استفاده از این مهارت رتبه S، باید بمیرم.

با تردید به کارت خیره شدم.

باد از پنجره‌ی باز می‌وزید و تکه‌های کاغذ چسبیده به دیوار رو تکون می‌داد. صدای مچاله شدن کاغذها گوش‌هام رو قلقلک می‌داد. زمان می‌گذشت.

بعد داد زدم، جوری که انگار تموم وجودم از گلوم بیرون می‌پرید: «لعنت!!! این دیگه چه کوفتیه؟! چطور قراره از این مهارت استفاده کنم؟»

تو این روز من بزرگترین مهارت رتبه S تمام دوران رو به دست آوردم.

بزرگترین مهارت به درد نخور تاریخ!

 

قسمت قبل                    قسمت بعد