برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 1
همزمان با صدای تشویق حضار، روی صفحه نمایش پروژکتور، آتشبازی پخش شد.
[مراسم معارفه کارمندان جدید]
با ادامه تشویقها و فریادها، مجری مراسم لبخند زد و اسلاید بعدی را نمایش داد.
کاملاً شبیه مراسم معارفه یک شرکت بزرگ بود.
کارمندان تازهوارد که کتوشلوار پوشیده بودند، با هیجان و غرور کف میزدند. انگار از این که بالاخره استخدام شده بودند، حسابی خوشحال بودند.
«کارمندای جدید ما که از رقابتی با نسبت ۱۴۵ به ۱ عبور کردن، باید به خودشون افتخار کنن! حالا بیایین مراسم معارفه رو شروع کنیم!»
«......»
این دیگه چیه؟
خواستم با تردید عقب بروم.
اما فهمیدم روی یک صندلی نشستهام.
کتوشلوار تنم بود؛ مجبور بودم به خاطر قرار کاری امروز عصر، کتوشلوار بپوشم؛ برای همین کاملاً شبیه بقیه تازهواردهای سالن به نظر میرسیدم.
در همین حال، جعبه مرچی که از گردونه شانس گرفته بودم، آرام روی زانوهایم قرار داشت.
«ببخشید، اون جعبه رو از کجا گرفتین؟ شرکت داده؟»
«......»
به سؤال فرد کناریم هیچ جوابی ندادم.
«شما کاندیدهای منتخبین!»
«در واقع تنها تعداد محدودی از متقاضیهای این دوره استخدامی برای این جلسه ویژه به سالن A دعوت شدن!»
«تبریک میگم! شما آزمون استعدادسنجی رو با موفقیت پشت سر گذاشتین و به تیم ویژه، یعنی «تیم اکتشاف میدانی» اختصاص داده شدین.»
«از همین الان تقسیمبندی تیمها رو انجام دادن؟»
«تیم اکتشاف میدانی؟ مگه همچین بخشی تو شرکت دیدریم وجود داره؟»
«اکتشاف میدانی برای یه شرکت داروسازی؟»
«نکنه دارن تبعیدمون میکنن یه شعبه دورافتاده؟»
زمزمههای اطرافیانم را میشنیدم، اما ذهنم جای دیگری بود.
اسم شرکت را میشناختم.
اسم تیم را هم میشناختم.
شرکت دیدریم.
تیم اکتشاف میدانی.
ناگهان مثل صاعقه، یکی از صفحات ویکی در ذهنم ظاهر شد.
[تیم اکتشاف میدانی] (شرکت دیدریم)
{یکی از پنج تیم زیرمجموعه بخش توسعه شرکت عظیم دیدریم در مجموعه «سوابق اکتشاف تاریکی».
معروف به «جوخه انتحاری». گروهی با سرنوشت غمانگیز، اما فوقالعاده محبوب برای نویسندگان داستانهای ترسناک.}
یه لحظه صبر کن.
...این دقیقاً داستان ترسناکی است که همین الان در رویداد گردونه شانس آن شرکت کرده بودم.
پس اتفاق بعدی که رخ میدهد...
{در همان مراسم معارفه، کارمندهای جدید وارد یک بازی مرگبار برای بقا میشوند تا مشخص شود چه کسانی استخدام رسمی خواهند شد.
این یکی از محبوبترین داستانهای ویکی است، چون نشان میدهد آدمهای عادی وقتی وارد دنیای تاریکی میشوند، چه سرنوشتی پیدا میکنند.}
«......!»
«ها؟ چـ-چیکار میکنی؟...»
فوراً از روی صندلی بلند شدم.
دیگر اصلاً برایم مهم نبود چه اتفاقی افتاده؛ فقط میخواستم از این ساختمان فرار کنم.
اما همین الان هم خیلی دیر شده بود.
«قبل از استخدام رسمی، یه دوره آزمایشی کوتاه پیش رو دارین. نگران نباشین، زیاد طول نمیکشه!»
«ما تواناییهای عملی شما رو با یه ارزیابی مطلق و منصفانه بررسی میکنیم.»
«و البته، مشارکت فعال همهتون الزامیه! هیچکس حق نداره مفتی سواری بگیره!»
تق! تق! تق!
درهای سالن یکییکی بسته شدند.
لعنتی!
در حالی که داشتم از ترس دستپاچه میشدم، کارمندهای تازهوارد سادهلوحی که هنوز فکر میکردند شرکت دیدریم فقط یک شرکت داروسازی معمولی است، اصلاً متوجه نشده بودند چه اتفاقی دارد میافتد.
و در حالی که حدود صد کارمند جدید با دقت به حرفهای مجری گوش میدادند، مجری با انرژی فریاد زد:
«خب، شروع کنیم!»
همزمان با آن صدای شاد و پرانرژی...
چراغهای سالن خاموش شدند.
«......؟»
«هاه؟»
کارمندهای تازهوارد که هنوز گیج بودند، فکر کردند قرار است ویدیو یا برنامه جدیدی نمایش داده شود و فقط با کنجکاوی اطراف را نگاه کردند.
طبیعی هم بود.
چه کسی انتظار دارد فقط به خاطر استخدام شدن، چنین اتفاق دیوانهواری برایش بیفتد؟
مثلاً اینکه...
محیط اطراف ناگهان به محیط داخل یک متروی متروکه تبدیل شود.
[مسافران عزیز، از اینکه امروز سرویس حملونقل ابیس*9 را انتخاب کردید، ممنونیم... این قطار در طول مسیر متوقف نمیشود.]
[برای اطمینان از سفری لذتبخش تا مقصد نهایی، لطفاً با دقت به اطلاعیهها توجه کنید.]
اعلامیهای ناآشنا با اسم ایستگاههای عجیب شروع به پخش شدن کرد.
«.....؟!»
«ا-این دیگه چیه؟!»
کارمندهای تازهوارد که هنوز کتوشلوار به تن داشتند و روی صندلیهای مترو نشسته بودند، با وحشت از جا پریدند.
طبیعی بود که شوکه شوند.
«ببخشید؟»
«این یه جور بازی واقعیت مجازیه؟ یا واقعاً جابهجا شدیم؟»
بسیاری از افرادی که داخل سالن بودند، هنوز همان اطراف حضور داشتند و همین باعث میشد بعضیها آرامش نسبی داشته باشند.
آنها داخل واگن گشتند تا هر نشانهای از شرکت، مسئولان آن و یا درهایی که باز میشوند را پیدا کنند.
خیلی زود توانستند موقعیتی که در آن قرار گرفته بودند را بهتر درک کنند.
«اون واگن بغلی هم آدم هست! ولی... هاه؟ درها باز نمیشن؟ این تکنولوژی جدیده؟»
با احساس خیس شدن پشتم از عرق سرد، چشمهایم را محکم بستم و دوباره باز کردم.
من دقیقاً میدانستم این کدام داستان ترسناک است.
[به خطوط حملونقل ابیس خوش آمدید]
{یکی از داستانهای مجموعه «سوابق اکتشاف تاریکی».
یک تاریکی درجه D با سختی فرار فوقالعاده بالا و یکی از بدنامترین پروندهها. تیم اکتشاف میدانی در این مأموریت بینهایت زجر میکشند.
طبق گزارشها، تاکنون ■■ ورود ثبت شده است.}
[به خطوط حملونقل ابیس خوش آمدید]
همانطور که از اسمش معلوم است، این یک داستان ترسناک بر اساس سیستم متروی کره است.
ـ خوابت میبره و وقتی بیدار میشی، داخل یه مترویی. همهچیز شبیه مسیر همیشگی برگشتن به خونهست، اما کمکم اسم ایستگاههای عجیبی ظاهر میشن...
داستان از اینجا شروع میشود.
قربانی این داستان هر کسی است که حداقل یک بار با مترو رفتوآمد کرده باشد. برای همین هم بین کارمندهای اداره و مردم عادی خیلی ترسناک محسوب میشود.
«.......»
و این داستان... زیر نظر شرکت دیدریم بود، مگه نه؟
به نظر میرسید شرکت دیدریم قصد داشت با همین داستان ترسناک، نیروهای تازهاش را فیلتر کند... لعنت!
«این یه جور اتاق فراره؟»
«چرا یه شرکت داروسازی که برای کچلی دارو میسازه برای استخدام فروشندههای جدیدش اتاق فرار برگزار میکنه؟»
همان موقع آن اتفاق افتاد.
[ایستگاه بعدی اندوه. ایستگاه اندوه.]
«......!»
«ا-اندوه؟»
اولین اعلامیه از بلندگو پخش شد.
نفسم را حبس کردم و سرم را چرخاندم.
[درها در سمت راست شما باز خواهند شد...]
تق.
قطار ایستاد.
[درها در حال باز شدن هستند.]
درها باز شدند.
همهچیز ظاهراً عادی به نظر میرسید، اما...
[درها تا ۳۰ ثانیه دیگر بسته خواهند شد. پس از بسته شدن، دیگر هرگز باز نمیشوند.]
[مسافرانی که مقصدشان ایستگاه اندوه است، باید با توجه به اعلامیه عمل کنند.]
همان صدای آشنا، کلمات عجیب و نامفهومی را داخل اعلامیهها قاطی میکرد.
اما آدمها همیشه سعی میکنند برای آرام کردن خودشان، توضیح منطقی پیدا کنند.
«بیرون رو نگاه کنین! فقط یه ایستگاه مترو معمولیه!»
و راست هم میگفتند.
بیرون مترو، سکوی ایستگاه کاملاً مشخص بود؛ کمی تاریک و نمناک به نظر میرسید، اما در کل شبیه یک ایستگاه عادی بود.
دو یا سه نفر که خیالشان راحت شده بود، به سمت درها رفتند.
اوه، نه.
این خیلی بد بود.
«فکر میکنم بهتره پیاده نشین.»
«ها؟»
این بده. سریع نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «شنیدین که گفت ایستگاه اندوه. همچین ایستگاهی تو کره وجود نداره. هر کسی باشه میفهمه یه جای کار میلنگه.»
«آه...»
«آره، فکر کنم حق با این آقاست. شاید بهتر باشه صبر کنیم ببینیم چی میشه...»
یکی از آدمهای باهوشتر حرفم را تأیید کرد. همان کارمند تازهواردی بود که کنارم نشسته بود.
به خاطر همین، کسانی که میخواستند پیاده شوند، کمی مردد شدند.
«ولی بازم...»
«هی! درها دارن بسته میشن!»
اما صدای هشدار بسته شدن درها باعث شد چند نفر از روی ترس و عجله از قطار بیرون بپرند...
این یک فاجعه بود.
[درها در حال بسته شدن هستند.]
«آه!»
«لعنت... جا موندم.»
کسانی که داخل مانده بودند، با حسرت به افراد روی سکو نگاه میکردند که برایمان دست تکان میدادند.
بعضیها حتی به من نگاه کردند و زیر لب فحش میدادند.
درکشان میکردم؛ در چنین موقعیت عجیب و ترسناکی، طبیعی بود که اولین واکنش هر کسی فرار باشد.
اما هنوز...
«این دیگه چیه...؟»
«اونجا رو نگاه کنین...»
منظرهای وحشتناک جلوی چشمهایمان شکل گرفت.
همین که افرادی که پیاده شده بودند، برگشتند تا راه بروند...
قطرههای نقرهای از سقف و ستونهای سکو شروع به چکیدن روی آنها کردند.
چک، چک، چک...
شبیه اشکهایی عظیم بودند.
اما آن قطرههای بیشمار مثل فلز مذاب روی بدن آدمها ریختند و صداهای دلخراش پاره شدن گوشت فضا را پر کرد.
جیغها، فریادها و سکوت.
خون با مایع نقرهای مخلوط شد و روی پنجرههای مترو پاشید.
[مترو از ایستگاه اندوه حرکت میکند.]
آخرین تصویری که از این سمت پنجره دیدیم...
«......»
پشت درهای کشویی، میان خون و آلودگی، فقط تکههای لهشده بدن آن کارمندهای تازهوارد باقی مانده بود که هنوز اندکی تکان میخوردند.
«آآآآآه!»
«آآآه!»
این سرنوشت کسانی بود که اشتباه انتخاب کردند.
[برای اطمینان از سفری لذتبخش تا مقصد نهایی، لطفاً با دقت به اطلاعیهها توجه کنید.]
بالاخره، در حالی که جیغ و فریاد تمام واگن را پر کرده بود، ترس شروع به پخش شدن میان مردم کرد.
شروع شد.
چشمهایم را بستم.
من داخل یک داستان ترسناک افتادم؟
نمیدانم چطور، اما اینطور که پیدا بود، واقعاً تبدیل به یکی از کارمندهای یک شرکت در دنیای داستانهای ترسناک شدهام.
آن هم در بخشی که نرخ مرگومیرش وحشتناک بالاست.
این واقعیه؟
البته اگر بخواهم صادق باشم، نسبت به بقیه کارمندهای تازهوارد مزیت بزرگی داشتم.
من تقریباً تمام مطالب «سوابق اکتشاف تاریکی» را در ویکی خواندهام.
{۳.۲ ـ سوابق اکتشاف (تا ■■ بار ورود)}
مطالب را تا این سطح تقریباً کامل به یاد دارم.
از اینجا به بعد، ماجرا شبیه داستانهای قهرمانهای بیشازحد قدرتمند به نظر میرسد.
شاید فکر میکنید حالا که اطلاعات این دنیا را دارم، میتوانم خیلی راحت از این موقعیت فرار کنم و باحال به نظر برسم؟
حتی شاید تصور میکنید میتوانم همه گنجها و آیتمهای مخفی را برای خودم بردارم؟
ممکن است حق با شما باشد.
اما یک مشکل وجود دارد.
یک مشکل بسیار بسیار مهم.
...من از ته دل از هر چیزی که بوی ژانر ترسناک بده میترسم!
درست شنیدید.
من... یک ترسو هستم.
متن داستان مشکلی نیست؛ میتوانم از خواندنش لذت ببرم.
اما همین که تصویری یا واقعی شود، دیگر نمیتوانم تحملش کنم.
و نه یک ترسوی معمولی، ترسویی هستم که دوستهایم همیشه بهخاطرش مسخرهام میکردند!
ـ کراش کیم سولئوم ازش خواسته با هم فیلم ترسناک ببینن ولی ردش کرده چون خیلی ترسیده؟ جدی میگی؟
ـ هاهاهاهاهاها!
ـ داداش، اسمت همون صدای مورمور شدنه، بعد از فیلم ترسناک میترسی؟ هاهاها!
ـ معلومه چرا کراشت فرار کرده!
ـ هاهاها.
+ میخواین بمیرین؟
ـ ببخشید.
ـ شرمنده.
من از آن آدمهایی هستم که حتی وقتی در روز روشن و سر کار داستان ترسناک میخواند، عکسهای پسزمینه و موسیقی را هم خاموش میکند تا فقط بر روی متن تمرکز کند!
آنقدر میترسیدم که حتی برای داستان ترسناکی که خودم نوشته بودم هم عکس نگذاشتم!
عضو قدیمی و ساکن دائمی پناهگاه گربههای ترسو؛ این خودِ منم!
«......»
هر دو دستم را روی صورتم گذاشتم.
بدجوری به فنا رفته بودم...
یادداشت مترجم:
ابیس*9: اینم معنی پرتگاه میده ولی چون اسم بود گذاشتم ابیس بمونه.
قسمت قبل
قسمت بعد