برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 29: باران پاییزی خون است (2)

یه لحظه به دعوای روبروم نگاه کردم.

"امپراتور شمشیر."

-هوم؟ چیه؟

"...به نظرت سرنوشتم اینه که مورد علاقه‌ی روان‌پریش‌ها بشم یا یه همچین چیزی؟"

انتظار داشتم همچین اتفاقی بیفته.

فکر می‌کردم اگه خائنی پیدا بشه، شمشیرهاشون رو به سمت هم می‌گیرن. برای همین از پاداش صرف نظر کرده بودم.

اما....

"فکر نمی‌کردم اینجوری بشه..."

آهی کشیدم.

«آه، چه خوب! فکر بدی نیست!»

تفتیش‌گر مرتد بین من و پالادین ظاهر شد. بازوش رو گرفته بود تا جلوی خونریزی رو بگیره. جالب اینجاست که با توجه به حالت چهره‌ش، به نظر نمی‌رسید دردش گرفته باشه.

«تو اینجور موارد، تعداد زیاد افراد فقط باعث دردسره. بنابراین بهتره روی کسی تمرکز کنیم که خیانتکار نیست.»

«پس داری میگی...»

«بله!»

تفتیش‌گر مرتد لبخند درخشانی زد.

«من همه قضاوت‌ها رو به تو می‌سپرم!»

«......»

«همم، فکر می‌کردم مجرم از گروه سه نفره باشه، اما دیگه کاریش نمیشه کرد! به خودم اعتماد ندارم. شکارچی کیم گونگ-جا. هرچی بگی انجام میدم!»

بائه هو ریونگ زیر لب غرغر کرد.

-آره. درسته. فکر کنم سرنوشتت اینه که روان‌پریش‌ها عاشقت بشن. همچین آدمایی زیاد نیستن. تو برج من فقط یه روان‌پریش بود.

من واقعاً این سرنوشت رو دوست نداشتم.

"من حتی تموم اختیارات رو از یه معاون رئیس صنف و یه رئیس صنف گرفتم..."

-ترفیع گرفتی. مگه به ​​خاطر همین از پاداشت  صرف نظر نکردی؟ همین الان تحت تاثیرت قرار گرفتم.

"می‌دونستم اوضاع به هم می‌ریزه، اما نه این‌طوری. با اون بیچاره‌ها چی کار کنیم؟ فکر کنم باید به عقب برگردم..."

نگاهی به پالادین که پشت سرم بود، انداختم.

سرش رو محکم گرفته بود.

«اممم، من یه سوال دارم.»

«...بله.»

یعنی از قبل می‌دونست که من چی می‌پرسم؟

«اون قبلاً هم، همینطوری بود.»

«اون» همون تفتیش‌گر مرتد بود.

«وقتی برای اولین بار وارد برج شدیم، غوغایی به پا شد. همه به ادیان مختلفی اعتقاد داشتن، از هم جدا شدن و دوباره با هم آشتی کردن. بعد، تفتیش‌گر مرتد ظاهر شد و...»

«و؟»

«... همه‌شونو کشت.»

دوباره آهی کشید.

«اون همه‌ی کسایی رو که به خاطر دین جنگیدن، کشت. این تنها راهیه که بلده...»

«وای.»

فکر می‌کردم که مسائل رو با همه به طور مسالمت‌آمیز حل و فصل کرده، چون رسانه‌ها اینطوری می‌گفتن؛ اما اینکه فکر کنیم پشت صحنه همچین قتل عامی بوده...

«نجاتم... بدین!»

مار سمی یکم بندتر از قبل جیغ کشید.

انگار هر دقیقه صداش بلندتر می‌شد.

«دارم می‌میرم! لعـ-...-ـنت! واقعاً دارم می‌میرم! استاد چن-مو قراره بمیره، حرومزاده‌ها!»

«هاهاها.»

تفتیش‌گر مرتد کلاهش رو با دست چپش محکم کرد.

«متاسفم که اینجوری اوضاع رو بهم ریختم. شکارچی کیم گونگ-جا! میشه لطفا با این شرطِ اختیار من، جلوی قدیس شمشیر رو بگیری؟»

«آه. تو... مهم نیست.»

سرم رو تکون دادم.

«بیا بعداً در موردت صحبت کنیم. خیلی عمیق. اما من الان به این موضوع رسیدگی می‌کنم چون فکر می‌کنم مار سمی الان واقعاً می‌میره.»

«بله! ممنونم!»

"خب. خوبه که می‌تونیم ده هزار معبد و گارد هوشیار رو کنترل کنیم، حتی اگه فقط برای یه مدت کوتاه باشه..."

اینجوری خودمو قانع کردم.

دعوای شدیدی در جریان بود. دخالت توش به معنای خودکشی بود.

اما من کلمه جادویی برای متوقف کردن قدیس شمشیر رو می‌دونستم.

«قدیس شمشیر-نیم!»

هیچ پاسخی نیومد.

«قدیس شمشیر-نیم! حالا که سرت رو جلوی من خم کردی، لطفاً به حرفم گوش کن! بیا دعوا رو تمام کنیم و حرف بزنیم!»

هنوز هیچ واکنشی نشون نداد.

آه. چاره‌ی دیگه‌ای نبود.

نفس عمیقی کشیدم و بعد، فریاد زدم: «از نوه‌ت می‌خوام که با هم یه بار بریم سر قرار!»

مکث کردم.

«اگه نوه‌ت وارد برج بشه. درسته، یه بار می‌بینمش. نمی‌دونم کارمون به قرار گذاشتن می‌رسه یا نه، اما از اونجایی که ممکنه فامیل بشیم، لطفاً به حرفم گوش کن!»

آروم و بی‌صدا بهم نگاه کرد.

«...من اونا رو نمی‌بخشم.»

«بله.»

«به خاطر حرفت دست از کار نمی‌کشم. فقط فکر کردم شاید بهتر باشه خائن رو پیدا کنم و بعدش بکشمشون. درسته؟»

چرا از من می‌پرسی-...

سوالی بود که جلوی خودم رو گرفتم تا نپرسم و در عوض سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم.

«آه، بله، حق با توـه. بعدش می‌تونی اونا رو بکشی.»

«همم.»

قدیس شمشیر، شمشیرش رو عقب کشید.

روبروش، مار سمی به سختی نفس نفس می‌زد.

«همه. لطفا آروم باشین.»

با نگاه به شکارچی‌ها صحبت کردم: «من نمی‌دونم خائن کیه. ممکنه اصلاً نفهمیم. اما این یه مشکل دیگه‌ست. ما می‌تونیم حتی بدون پیدا کردن خائن، مشکل رو حل کنیم.»

پالادین پرسید: «... چطور؟ اینکه خائن پاداش رو قبول کرده به این معنیه که هر لحظه می‌تونه از پشت به ما خنجر بزنه.» 

«به این نگاه کنین.»

به سنگ مرمر اشاره کردم. چیزی که تفتیش‌گر مرتد حکاکی کرده بود، هنوز اونجا بود.

«نوشته شده که هسته پادشاه شیطان تو طبقه بیستمه.»

به تک تکشون نگاه کردم.

«روی پیدا کردن خائن تمرکز نکنین، این یه تله‌ست. گولش رو نخورین. خائن ممکنه الان از ترس دیوونه شده باشه و شاید هم به زور توسط سیستم انتخاب شده باشه. کی می‌دونه؟»

«......»

«بیایین اول از شر پادشاه شیطان خلاص شیم.»

همه جا ساکت شد.

«اگه از شر پادشاه شیطان خلاص شیم، پاداشش هم ناپدید میشه. ساده‌ست. مهم نیست برج چه جور آزمایش مسخره‌ای ارائه میده، راه حل ساده‌ست.»

صداها توی سرم پیچیدن.

{چشمان الهه برق می‌زند.}

{پادشاه شیطان زبانش را به هم می‌زند.}

روی حرفم تاکید کردم: «بیاین از برج بالا بریم.»

این جواب من بود.

«و بیاین هسته پادشاه شیطان رو تو طبقه بیستم نابود کنیم.»

این جواب من فقط به شکارچی‌ها نبود، بلکه به برج هم بود.

و به جواب من، جواب داده شد.

{چالش طبقه دوازدهم در حال آغاز است.}

قسمت قبل

قسمت بعد