درباره من
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
قانون اول هر کتابخونه: برای ورود باید از خوندن لذت ببری! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

جهت حمایت

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمی‌هامون! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

 

ناول SSSCSH قسمت 31: شمشیر سرخ (1)

برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

قسمت 31: شمشیر سرخ (1)

به محض اینکه از قصر بیرون رفتم، شکارچی‌های باقی‌مونده احضار شدن.

«وای! اینجا کجاست؟»

«خوبه که حداقل یه بندر کثیف نیست.»

شکارچی‌ها مثل گردشگرها دوروبرشون رو نگاه می‌کردن.

«ها؟ این بارون مقدسه؟ رنگش که...»

«برو زیر سقف! زود!»

«هی، نوشته باید یه نقش به ‌عنوان پاداش انتخاب کنم.»

«نقش؟ اون دیگه چیه؟»

بقیه شکارچی‌ها اصلاً نمی‌فهمیدن چه خبره. شاید چون دیرتر از ما رسیده بودن؟

"حتی بالاترین رتبه‌ها هم به هم شک کردن و با هم درگیر شدن."

سه نفر فقط به خاطر سوءظن کشته شده بودن. برای شکارچی‌هایی که تازه رسیده بودن، اوضاع خیلی بدتر هم می‌شد. راستش انتظار زیادی هم ازشون نمی‌رفت.

"فرصتی برای قانع کردن بازیکن‌ها نیست..."

چون ارتش پادشاه شیطان همین حالا هم داشت نزدیک می‌شد.

"اول باید جلوی حمله‌ی NPCها رو بگیریم!"

بی‌توجه به شکارچی‌ها، توی خیابون دویدم. شهر از قبل هم شلوغ‌تر شده بود. خوشبختانه نقشه‌ی کوچیکی همراهم بود و سریع‌ترین مسیر رو به سمت دیوارهای شهر انتخاب کردم.

«کیم گونگجا.»

همین که از قصر بیرون اومدم، یکی کنارم ظاهر شد.

«ساحره؟»

«منو استاد اژدهای سیاه صدا بزن. از لقب ساحره خوشم نمیاد.»

من و شکارچی رتبه دوم کنار هم می‌دویدیم. روی پاهاش هاله‌ای بود؟ جوری روی خیابون سر می‌خورد که انگار اصلاً زمین رو لمس نمی‌کنه.

«چطوری یهو اومدی اینجا؟»

«...مهارت منه. می‌تونم به هر جایی که می‌بینم تله‌پورت کنم.»

یه مهارت تقلبیِ لعنتی بود.

ـ هی زامبی! باید یه بار به دست این یارو بمیری! تله‌پورتش دیوونه‌کننده‌ست! درباره بقیه نمی‌دونم، ولی اگه این بکشتت، قبولش دارم. زود باش بمیر!

حرف بائه هو-ریونگ رو نادیده گرفتم.

«پس چرا اینجایی؟ چرا کنار دیوارهای شهر نیستی؟»

«اومدم دنبال تو. واضحه.»

بی‌احساس جواب داد. با اینکه می‌دویدیم، اصلاً خسته به نظر نمی‌رسید.

«تو طبقه یازدهم دیدم. یه شمشیر داری که روی NPCها اثر می‌ذاره، درسته؟ نمی‌دونم دقیقاً چه جور شمشیریه، ولی می‌تونه روحیه‌شون رو بالا ببره. چیزی که الان بهش نیاز دارن من نیستم، تویی.»

نگاهم کرد.

«موافقت کن.»

«ها؟»

«موافقت کن که با من تله‌پورت بشی. بدون رضایتت نمی‌تونم این کارو بکنم. محدودیت مهارتم همینه.»

یکم جا خوردم.

«صبر کن. تله‌پورت باید حداقل یه مهارت رده S باشه. مشکلی نداره این‌جوری محدودیتش رو لو بدی؟ این سلاح مخفیته.»

«خنده‌داره.»

پیشونیش رو پاک کرد. بالای سرمون بارون سرخ بی‌وقفه می‌بارید و موهاش به پیشونی سفیدش چسبیده بود.

چشم‌های سیاهش بهم خیره شد.

«همون‌طور که گفتی، من صدراعظم این امپراتوریم. برای یه صدراعظم طبیعیه که سلاح مخفیش رو، رو کنه.»

«......»

«وقت نداریم. زود موافقت کن.»

سرم رو تکون دادم.

«با استفاده از مهارت استاد اژدهای سیاه موافقم.»

همه‌چیز توی یه لحظه اتفاق افتاد. ساحره دست راستمو گرفت. محکم. دست خیسش دور دستم حلقه شد و انگشت‌هاش بین انگشت‌هام قفل شد تا به‌خاطر بارون دست‌هامون لیز نخورن و جدا نشن.

«هاه؟»

«یه محدودیت دیگه هم هست.»

در حالی که دستم رو گرفته بود، زمزمه کرد: «انتقال.»

تو یه چشم به هم زدن، بالای دیوارهای شهر بودیم.

همون‌طور که انتظار داشتم، اوضاع فاجعه بود. هیولاها نزدیک می‌شدن، اما سربازها مقاومت نمی‌کردن؛ نه، نمی‌تونستن. بعضیا پشت دیوارها قایم شده بودن و بعضی‌ها فقط دعا می‌کردن.

«همه‌چیز تمومه...»

«الهه، بهمون رحم کن...»

«هق هق...»

NPCها هیچ فرقی با آدم‌های واقعی نداشتن. حتی اگه توهم بودن، ترسی که حس می‌کردن، واقعی بود.

«استاد اژدهای سیاه، ممنونم که منو آوردی اینجا. از این به بعد...»

«صبر کن.»

ساحره آهی کشید.

«بعد از اینکه این روی رقت‌انگیزم رو به یه تازه‌کار نشون دادم، نمی‌تونم همین‌جوری برم.»

«ببخشید؟»

«من بی‌دلیل استاد انجمن نشدم.»

نفس عمیقی کشید و فریاد زد: «سربازان امپراتوری اگیم!»

هاله‌ای سیاه از بدنش بیرون زد؛ سیاهی‌ای که حتی از قرمز آسمون هم تو چشم‌تر بود.

«بلند شین! اینجا چیکار می‌کنین؟ فکر می‌کنین این دیوارهای سنگی ازتون محافظت می‌کنن؟ نمی‌دونین چی از امپراتوری محافظت می‌کنه؟ این توده سنگ نیست؛ خود شمایین!»

سربازهایی که پشت دیوار چمباتمه زده بودن، سرشون رو بالا آوردن.

«صدراعظم...؟»

«صدراعظمه.»

برای اونا، ساحره همون صدراعظم بود. یکی صدراعظم رو شناخت و چیزی که گفت، مثل بارونی که می‌بارید، سریع پخش شد.

«بلند شین!»

ساحره عصبانی به نظر می‌رسید. با خشم از بالای دیوار به سربازها نگاه می‌کرد و سربازها هم بهش نگاه می‌کردن.

«بلند شین، سربازان امپراتوری! آخرین دیوار اگیم! سپرهاتون رو بردارین! شمشیرهاتون رو بالا ببرین! تا آخرین نفس بجنگین! برای امپراتوری و برای خودتون برخیزین!»

ساحره دستم رو گرفت.

«الهه از ما محافظت می‌کنه!»

و دست راستم رو بالا برد.

فهمیدم باید چیکار کنم.

-شینگ!

شمشیر مقدس از غلاف بیرون اومد.

شمشیر رو بالا گرفتم. نورش روی دیوارها و صورت سربازها افتاد.

«شمشیر نخستین...»

«این شمشیر مقدسه! شمشیری که الهه تأییدش کرده!»

و بعد...

{الهه حفاظت از انتخاب شما قدردانی می‌کند.}

{الهه حفاظت آخرین قدرت خود را به کار می‌گیرد.}

نور همه‌جا رو پر کرد...

***

هیچ‌کس نمی‌دونست این موجودات دقیقاً از کجا اومده بودن.

ـ موجودات رقت‌انگیز.

فقط می‌دونستن همین که ظاهر شد، بارون سرخ شروع به باریدن کرد.

ـ موجوداتی که انسان‌ها رو انسان نمی‌بینن.

هر جا بارون می‌بارید، خون جاری می‌شد.

ـ شما آدم‌ها رو از لحظه‌ای که به عنوان انسان دنیا میان می‌کشین. بعد اسمش رو می‌ذارین سرنوشت؟ از نظر من، این فقط رفتار یه حیوون وحشیه. پس چرا نباید حوون‌ها رو شکار کرد؟

بارون کابوس.

وقتی توی طبقه یازدهم به دست ژنرال NPC کشته شدم، خاطرات دردناکش رو دیده بودم. تو دل اون کابوس، ژنرال فریاد می‌زد.

فقط ژنرال نبود. شهروندان هم فریاد می‌زدن.

«برگردین!»

«بارون... دوباره برگشته...»

«فرار کنین! برین جایی که بارون نمی‌باره!»

اول، کشورهای کوچیک یکی‌یکی سقوط کردن.

بعد نوبت امپراتوری‌ها رسید.

بقیه کشورهای کوچیک و امئراتوری‌ها بی‌صدا سقوط کردن. هر بار که سرزمینی نابود می‌شد، محدوده امن انسان‌ها کوچیک‌تر می‌شد. تاریخ بشر کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شد.

فقط بارون همچنان می‌بارید.

«جایی که بارون نمی‌باره...»

بارون همچنان می‌بارید.

«این پایانه. پایان واقعی.»

بارون همچنان می‌بارید.

«الهه... لطفاً ما رو رها نکن...»

و بارون همچنان می‌بارید.

در نهایت فقط نوار باریکی از خشکی برای انسان‌ها باقی موند. آخرین تیکه از تاریخ بشر. مورخ‌ها با استفاده از باارزش‌ترین دارایی‌شون، یعنی قلم‌هاشون، آخرین سطرهای تاریخ رو نوشتن.

«و بدین ترتیب، انسان‌ها منقرض شدند.»

تو کل قاره فقط یک امپراتوری باقی مونده بود.

ـ موجودات رقت‌انگیز.

صاحب همه اون کابوس‌ها.

فرمانروای تمام موجودات شیطانی.

و آخرین مورخان براش یه اسم انتخاب کردن.

ـ تو شرارت خودتون غرق بشین.

پادشاه شیطان.

***

بارون می‌بارید.

نور می‌درخشید.

بارون روی زمین فرو می‌ریخت و نور تا دل آسمون اوج می‌گرفت.

«وای...»

هر جا نور شمشیر مقدس می‌رسید، بارون خون متوقف می‌شد.

سربازها با صورت‌های آغشته به خون، مات و مبهوت به آسمون خیره شده بودن.

بارون متوقف شده بود.

«الهه...»

همین بود.

بارون خون متوقف شده بود.

اینطور نبود که کاملاً متوقف شده باشه.

فقط محدوده‌ای که نور شمشیر مقدس پوشش می‌داد، از بارون در امان بود.

یه پناهگاه کوچیک. یه نور کوچیک.

«الهه...»

«الهه داره از امپراتوری محافظت می‌کنه!»

با این حال، بعضی وقتا فقط یه امید کوچیک برای نجات آدما کافیه.

مخصوصاً وقتی دیگه هیچ چیزی براشون باقی نمونده باشه.

این سرزمین آخرین منطقه امن امپراتوری بود. آخرین صفحه از کتاب تاریخ. شهروندان اینو می‌دونستن، سربازها می‌دونستن، ژنرال‌ها می‌دونستن و مدیران دفاعی و آموزشی هم می‌دونستن.

برای همین بود که هیچ NPCای توی تالار پذیرایی حضور نداشت.

چون صدراعظم از سیاست کناره گرفته بود.

چون سرلشکر اعظم بازنشسته شده بود.

چون محافظ‌ها دیگه از امپراتور محافظت نمی‌کردن.

چون شوالیه‌ها وظایفشون رو کنار گذاشته بودن.

امپراتوری‌ای که همه ازش دست کشیده بودن.

دقیقاً به همین خاطر بود که برج، این امپراتوری رو به عنوان صحنه انتخاب کرده بود.

درست مثل طبقه دهم. مثل اون یتیم‌خونه‌ای که همه، بچه‌هاش رو رها کرده بودن.

استاد اژدهای سیاه فریاد زد: «بلند شین!»

سربازها یکی‌یکی از جا بلند شدن. بعضیا برای حفظ تعادل به دیوار تکیه دادن. بعضیا با کمک نیزه‌هاشون خودشون رو سر پا نگه داشتن و بعضیا با کمک همرزم‌هاشون بلند شدن.

«بلند شین!»

ساحره برای آخرین بار بهشون دستور داد. بله، اونا قرار بود دیوارهای شهر باشن. همه‌شون جوری دستور ساحره رو فریاد زدن که انگار طلسم شده بودن.

«بلند شین!»

«صدراعظم کنار ماست!»

«شمشیر اجدادمون از ما محافظت می‌کنه!»

و تو همون لحظه، دیوارها دوباره به دیوار، نیزه‌ها به نیزه و سربازها به سرباز تبدیل شدن.

«زود باشین! بلند شین!»

«جلوی صدراعظم این چه وضعیه؟!»

افسرها به پشت سربازها می‌زدن و اونا رو به حرکت وادار می‌کردن. سربازها کلاه‌خودهاشون رو مرتب کردن.

بارون سرخ هنوز روی سرشون می‌بارید. اما دیگه نمی‌تونست چشماشون رو ببنده. اونا به جلو نگاه می‌کردن.

«آه...»

استاد اژدهای سیاه آروم نفسش رو بیرون داد.

هاله سیاهی که اطراف بدنش پیچیده بود، کم‌کم محو شد. زیاده‌روی کرده بود؟ فقط قطره‌های خون روی پیشونیش نبودن، بلکه عرقم کرده بود.

«...چی شده؟»

«اولین باره یه اوکراینی رو می‌بینی که سخنرانی می‌کنه؟»

«اوه...»

«توی کشور ما، کمونیست‌ها زیاد از این کارا می‌کنن.»

گوشه لب ساحره بالا رفت.

دیر فهمید که داشته لبخند می‌زده.

«از کمونیست‌ها خوشم نمیاد، ولی باید اعتراف کنم توی سخنرانی کردن استاد بودن. می‌شد یه چیزایی ازشون یاد گرفت.»

«ببخشید؟»

«...ولش کن.»

ساحره همون‌طور که یدفعه‌ای لبخند زده بود، دوباره بی‌احساس شد. هاه؟ اصلاً نفهمیدم منظورش چی بود.

ـ صبر کن.

بائه هو-ریونگ وسط افکارم پرید.

ـ فکر کنم از اینکه شوخی بابابزرگیش جواب نداده، خجالت کشیده.

"ها؟ شوخی بود؟"

ـ نمی‌دونم. ولی از قیافه‌ش همین‌طور به نظر میاد... در هر صورت، زامبی. تو هیچ‌وقت با آدم‌های رده‌بالا کنار نمیای. همون شکارچی معمولی بمون، باشه؟

هیچی از حرفاش نفهمیدم.

اما یه چیز کاملاً واضح بود.

«کیم گونگجا. حالا می‌خوای چیکار کنی؟»

به خاطر سخنرانیش اوضاع یکم بهتر شده بود.

«ما باید از دیوارهای شهر محافظت کنیم.»

«درسته.»

چشمم رو به افق سرخ دوختم.

انبوهی از هیولاها اطراف پادشاه شیطان جمع شده بودن. حتی اگه استاد اژدهای سیاه منو مستقیماً اونجا تله‌پورت می‌کرد، هیچ تضمینی وجود نداشت که بتونم به دست پادشاه شیطان کشته بشم.

اول باید راهی برای روبه‌رویی تک به تک باهاش، پیدا می‌کردم.

«باید تا وقتی که NPCها مقاومت می‌کنن، شکارچی‌ها رو جلو بیاریم. اینطوری حداقل از نظر تعداد خیلی کم نمیاریم. اما اگه پادشاه شیطان تصمیم بگیره همه‌ی هیولاها رو به سمت دیوارهای شهر بفرسته...»

«دیوارهای شهر؟»

«پادشاه شیطان رو جلوی من تله‌پورت کن.»

استاد اژدهای سیاه مستقیماً توی چشمام نگاه کرد.

«کماندو.»

«بله.»

«واقعاً می‌خوای بمیری؟»

قسمت قبل

قسمت بعد