درباره من
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
قانون اول هر کتابخونه: برای ورود باید از خوندن لذت ببری! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

جهت حمایت

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمی‌هامون! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

 

ناول GDIADSSGW قسمت 2

برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

قسمت 2

[این ایستگاه، ایستگاه کینه است، ایستگاه کینه.]

[درها سمت راست شما هستند...]

سکوت خفه‌کننده‌ای در متروی داستان ارواح جریان دارد.

من هم در این سکوت سهیم هستم.

با اینکه از قبل این داستان ارواح را می‌دانم، از آن دسته افرادی هستم که وقتی یک ویدیوی مرتبط در یوتیوب ظاهر می‌شود، با دیدن تصویر کوچک آن جا می‌خورم و فوراً روی علاقه‌مند نیستم کلیک می‌کنم.

و حالا باید در این داستان ارواح زنده بمانم؟

فقط همین الان منو بکش...

این کار در حق من یک لطف خواهد بود.

من حتی انرژی لازم برای فهمیدن اینکه چه اتفاقی در حال افتادن است را ندارم.

صورتم را با دستانم پوشاندم، می‌خواستم همه چیز را انکار کنم. سپس، آن اتفاق افتاد.

بلینک.

[رتبه اول: جعبه مرچ‌های واقعی سوابق اکتشاف تاریکی]

«......؟!»

سرم را بلند کردم.

چیزی مثل یک دفترچه یادداشت در میدان دید من، در حال پرواز بود.

چه چشمانم باز باشد چه بسته، می‌توانستم آن را ببینم.

شبیه یک تکه کاغذ بود که از یک دفترچه یادداشت کنده و تا شده و در هوا معلق مانده بود.

«این...»

صبر کن. انگار هیچ کس دیگری آن را نمی‌بیند.

سریع دهانم را بستم.

جلب توجه به خودم در این شرایط احمقانه بود.

در عوض، با احتیاط دفترچه یادداشت جلویم را با دستم فشار دادم و سعی کردم خیلی دستپاچه به نظر نرسم.

تاپ.

به طرز شگفت‌آوری، دفترچه یادداشت طوری حرکت کرد که انگار داشت باز می‌شد و چیز کوچکی از آن بیرون افتاد.

«......!»

سریع آن را با دستم پوشاندم، انگار می‌خواستم آن را پنهان کنم.

آن... یک پاپ‌سوکت*1 بود.

یک پاپ‌سوکت مشکی بسیار ساده که به جز یک نماد طلایی «X» در مرکزش، هیچ چیز قابل توجهی در موردش وجود نداشت.

اما فقط با همان طرح، فهمیدم که این پاپ‌سوکت چیست.

این یه مرچه.

یکی از مرچ‌هایی که در فروشگاه پاپ-آپ «سوابق اکتشاف تاریکی» فروخته می‌شد؛ که درست قبل از بیدار شدن در این وضعیت عجیب، به آنجا رفته بودم!

این یکی از اقلامی بود که امروز خریده بودم.

با دستان لرزان، پاپ‌سوکت را برداشتم.

در داستان، این کالا چه کاربردی داشت...

 [پاپ‌سوکت حافظه‌دار]

{کالای درجه C که در «سوابق اکتشاف تاریکی» نمایش داده شده است.

وقتی به تلفن هوشمند متصل می‌شود، خاطراتی را که به خاطر دارید در قالب متنی واضح و منظم نمایش می‌دهد.

یک کالای استاندارد برای کارمندان سطح نهم در دفتر مدیریت بلایای فراطبیعی تحت نظر وزارت محیط زیست.}

خاطراتو به صورت متن نمایش میده...

پس، شاید؟

با دستان لرزان، چسب پشت پاپ‌سوکت را جدا کردم و بلافاصله آن را به تلفن هوشمندم وصل کردم.

لحظه‌ای که این کار را کردم، متن پراکنده‌ای که به طور مبهم از «سوابق اکتشاف تاریکی» به خاطر داشتم، به وضوح روی صفحه گوشی‌ام به شکل صفحاتی از متن ظاهر شد.

[سوابق اکتشاف تاریکی / داستان ارواح / به حمل‌ونقل ابیس خوش آمدید.]

{یک داستان ارواح که در «سوابق اکتشاف تاریکی» نمایش داده شده است.

کد شناسایی شرکت دی‌دریم: Qterw-D-16

یک تاریکی درجه D با سختی فرار فوق‌العاده بالا و یکی از بدنام‌ترین پرونده‌ها. تیم اکتشاف میدانی در این مأموریت بی‌نهایت زجر می‌کشند.

طبق گزارش‌ها، در مجموع تاکنون 56 ورود ثبت شده است.}

«......!»

بنابراین این به این معنی است که...

یعنی این مرچی که خریدم واقعاً کار می‌کرد؟

حالا که فکرش را می‌کنم، جعبه کالای سیاهی که روی پایم بود، بدون هیچ اثری ناپدید شده بود.

پس اون جعبه‌ی کالا... تبدیل به این دفترچه یادداشت شد و مرچ‌هایی که خریدم رو ریخت بیرون؟

این دیگر چه وضعیت دیوانه‌واری بود؟

با این حال، مطمئناً برای من مفید است. جهان داستان‌های ارواح که واردش شده‌ام، «سوابق اکتشاف تاریکی»...

آیا می‌دانید چند نفر از کهنه‌کاران اینترنت بر پایه این موضوع، خلاقیت خود را آزاد کرده‌اند؟

به معنای واقعی کلمه صدها و هزاران داستان ارواح وجود دارد.

البته، به خاطر سپردن همه آن‌ها مانند ورق زدن یک کتاب در ذهنم، دشوار است.

به علاوه، این داستان‌های ارواح مستقیماً به شما نمی‌گویند که چگونه زنده بمانید.

شما باید پاسخ‌های صحیح را از داستان‌ها استنتاج کنید که در موقعیت‌های جدید، فهمیدن چیزها حتی دشوارتر است.

اما اگه بتونم متن به طور همزمان متن چیزهایی رو که خوندم، بررسی کنم...

اگر این امکان وجود داشته باشد، اولین چیزی که باید به آن نگاه کنم...

سوابق فرار قبلی!

فوراً صفحه ویکی را رد کردم.

به سرعت بخش سوابق اکتشاف ۳.۲ را خواندم و سپس...

«......»

به یک نتیجه رسیدم.

فهمیدم.

پاسخ خود را برای اینکه در کدام ایستگاه باید پیاده شوم، پیدا کردم.

اما مشکلی وجود دارد.

«......»

برگشتم و به بقیه‌ی کسانی که با من در واگن مترو بودند، نگاه کردم.

در مجموع هشت جوان تازه استخدام شده بودند، از جمله خودم.

افرادی که پس از دیدن پخش زنده قطعه‌قطعه شدن  دو نفر وحشت زده شده بودند، کم‌کم آرامش خود را بازیابی کرده و صحبت می‌کردند.

«اسم ایستگاه، کینه... انگار همون کینه‌ایه که مردم وقتی عصبانی هستن، احساس می‌کنن؛ درسته؟»

«بله...»

«ها، خط آنتن نمیده، اینترنت هم نیست... جدی، چه خبره...؟»

«......»

بله.

چطور قرار است این افراد ناآشنا و غیرقابل اعتماد را متقاعد کنم که در ایستگاه درست، با من پیاده شوند؟

یه جوری، باید کاری کنم تا حد امکان افراد بیشتری باهام پیاده بشن.

مشتم را گره کردم.

آیا ناگهان حس وظیفه‌شناسی شریفی در من ایجاد شد، احساس کردم که این افراد اضافی که قرار است در این دنیای داستان ارواح بمیرند، افراد واقعی هستند که باید جانشان را نجات دهم؟

خب، بله، ممکن است به عنوان یک انسان اینطور احساس کنم، اما این اولویت اصلی من نیست.

دلیل واقعی که اینقدر ناامید هستم این است که...

من نمی‌تونم تنها برم...!

درست است.

بسیاری از این ایستگاه‌ها دیوانه‌کننده هستند.

تنها از میان آنها عبور کنید:

(الف) ایستگاهی پر از کره چشم،

(ب) ایستگاهی پوشیده از تاریکی، یا

(ج) ایستگاهی که وارونه است؟

فقط تصور کردنش باعث می‌شود عرق سردی بر تنم بنشیند و احتمالاً، در نهایت از ترس روی چهار دست و پا می‌خزم.

احتمال اینکه قبل از رسیدن به جای امن، غش کنم؟ بیشتر از ۹۰٪...!

به هیچ وجه. لطفاً، نجاتم دهید.

باید یه جوری متقاعدشون کنم!

دهانم را باز کردم تا صحبت کنم، اما سپس سریع آن را بستم.

با این حال، گفتن چیزایی مثل پدیده‌های فراطبیعی یا تاریکی احمقانه‌ست.

چه کسی می‌خواهد باور کند در موقعیتی که مستقیماً از یک داستان ارواح بیرون آمده، گیر افتاده است؟

آن‌ها یا از باور کردن آن امتناع می‌کنند و مرا مسخره می‌کنند، یا آن را باور می‌کنند و حتی بیشتر وحشت می‌کنند.

آروم ‌آروم... اول باید اعتماد ایجاد کنم.

حداقل یک نفر.

اگر فقط بتوانم یک یا دو نفر را متقاعد کنم، ذهنیت جمعی باعث می‌شود دیگران راحت‌تر از من پیروی کنند.

بذار ببینم... کسی که به نظر می‌رسه به کمک نیاز داره، یا یه سرنخ برای ایجاد ارتباط...

«ها... این مثل یه داستان ارواح یوتیوبه.»

یکی پیدا کردم!

«گفتی یه داستان ارواح؟»

«آه.»

زنی با موهای کوتاه و رفتاری آرام، سر تکان داد و کمی دستپاچه به نظر می‌رسید.

«بله. من، اممم، بعضی وقتا داستان‌های ارواح رو تو یوتیوب می‌بینم و این موقعیت منو یاد یکی از اون داستان‌ها میندازه.»

«می‌تونی بیشتر توضیح بدی؟ این موقعیت به نظر عادی نمیاد، بنابراین احتمالاً بهتره هر اطلاعاتی که داریم رو به اشتراک بذاریم.»

«واقعاً نمیشه بهش گفت اطلاعات... فقط انگار همه چیز مستقیماً از یه داستان ارواح بیرون اومده. سالن سخنرانی یدفعه تبدیل به مترو شد و مردم... همینجوری مردن.»

صورتش کمی رنگ‌پریده شد، احتمالاً به یاد تکه‌تکه شدن وحشیانه لحظاتی قبل، افتاده بود.

می‌فهمم. من هم می‌خواهم بالا بیاورم.

بیایید هر دو سعی کنیم هر چه سریع‌تر آن را از ذهنمان پاک کنیم.

«آه، متاسفم. نمی‌خواستم یدفعه...»

«نه، برای منم همینطوره. با همه چیزهایی که اتفاق افتاده، سخته که درست فکر کنیم.»

زن خنده‌ی ضعیفی کرد.

«به نظر می‌رسه تو اینجا منطقی‌تر از هر کس دیگه‌ای رفتار می‌کنی.»

این را می‌گویی چون هنوز ندیدی از وحشت غش کنم.

«هاه؟»

و در کمال تعجب، تقریباً در همین زمان، شخص دیگری به من نزدیک شد.

به یک دلیل بسیار خوب.

«امم، یکم پیش کنار من نشسته بودی، درسته؟»

مردی با موهای فرفری بود که نسبتاً بی‌گناه به نظر می‌رسید.

حالا که فکرشو می‌کنم، تو سالن سخنرانی کنار من نشسته بود.

به نظر می‌رسید که این استخدامی جدید در جریان هیچ یک از مکالمات دیگر اطرافمان، نبود. او پشت گردنش را مالید و قبل از اینکه دستش را دراز کند، به من و زنی که با او صحبت می‌کردم، نگاه کرد.

«اسمم بک ساهِئونه.»

«......!»

یک لحظه نزدیک بود فراموش کنم با او دست بدهم.

بک ساهِئون.

اون یه شخصیت نامداره*2.

[سوابق اکتشاف تاریکی / شرکت دی‌دریم/ شخصیت‌ها/ بک ساهِئون]

{کارمندی از شرکت دی‌دریم در «سوابق اکتشاف تاریکی»

رتبه نهایی: رئیس بخش

تعداد کل سوابق اکتشافی: ۱۰۶ مورد. از این تعداد، ۱۷ مورد موارد ویژه ثبت شده در ویکی هستند.

نام مستعار: افعی.}

او کارمندی بود که چندین بار در «سوابق اکتشاف تاریکی» ظاهر شده بود.

سرم را بالا آوردم و به مردی با موهای فرفری و کمی خجالتی، خیره شدم و آهی کشیدم.

این مرد... بک ساهئونه؟

او واقعاً با تصویری که در ذهنم دارم، مطابقت ندارد.

با این حال، ملاقات با کسی در زندگی واقعی که فقط او را به عنوان یک شخصیت متنی در دنیای داستان‌های ارواح دیده بودم، حس عجیبی داشت.

در همین حال، زن موکوتاهی که اولین بار از داستان‌های ارواح نام برده بود، دستش را دراز کرد.

«با توجه به شرایط، بهتره خودمون رو معرفی کنیم. من گو یونگ-ئونم.»

این اسمی بود که قبلاً هرگز نشنیده بودم و اگر اسم واقعی شخصیتی را ندانم، دو معنی داشت:

یا او پس از اینکه داستان‌های ارواح را نسبتاً راحت مدیریت کرد، زود بازنشسته شده است...

یا فوراً فوت کرده است.

لعنتی...

گاهی اوقات، کارمندان نامدار فقط با لقب یا اسم رمز ظاهر می‌شوند، اما در این موارد، شخصیت‌های آن‌ها آنقدر متمایز است که می‌توانید آن‌ها را فوراً شناسایی کنید.

حس نگران‌کننده‌ای دارد. من به سرعت این افکار را کنار گذاشتم و ناراحتی‌ام را پنهان کردم.

«من کیم سولئومم.»

دست دادن‌ها کوتاه بود و ما به طور طبیعی روی صندلی‌های مترو نشستیم تا به مکالمه خود ادامه دهیم.

در همین حال، به نظر می‌رسید که اطرافیان ما شروع به تقسیم شدن به گروه‌های مختلف کرده‌اند.

«آه، اونا... انگار دارن سعی می‌کنن یه جوری با واگن جلویی ارتباط برقرار کنن؟»

«انگار همینطوره.»

در این داستان ارواح، حرکت بین واگن‌های مترو ممنوع است.

همانطور که انتظار می‌رفت، آنها خیلی زود از تلاش برای برقراری ارتباط دست کشیدند و با استفاده از حرکات دست برای نشان دادن شکست خود، بازگشتند.

«چی کار کنیم؟ ما اصلاً نمی‌تونیم با واگن جلویی ارتباط برقرار کنیم و انگار، اونجا دعوا اه افتاده...»

با افزایش تنش و اضطراب در بین مسافران، اعلامیه ایستگاه دیگری پخش شد.

اما این بار، فضای کلمه کلیدی متفاوت بود.

[این ایستگاه، ایستگاه سرخوشی است.]

«ها؟»

جمعیت زمزمه کنان، ناگهان ساکت شدند.

«سرخوشی؟»

«سرخوشی یکم... مثبت به نظر نمی‌رسه؟ شاید...»

نه.

اینجا نباید همچین قضاوت ساده‌لوحانه‌ای بکنی...!

با یادآوری سوابق اکتشافی که تازه خوانده بودم، دندان‌هایم را به هم فشردم.

در این داستان ارواح، نام ایستگاه‌ها هر بار که ظاهر می‌شود، تغییر می‌کند.

به همین دلیل است که در موارد قبلی یافتن یک عبارت یا ایستگاه خاص مانند «در این ایستگاه پیاده شوید» یا «این ایستگاه پاسخ است» برای تضمین فرار غیرممکن است.

اما میشه الگوها رو شناسایی کنی.

مثل این.

[سوابق اکتشافی تاریک / داستان ارواح / به سرویس حمل‌ونقل ابیس خوش آمدید.]

{۳.۲ سوابق اکتشافی (حداکثر ۵۶ ورودی)

۱- ایستگاه‌هایی که با رنگ‌هایی نامگذاری شده‌اند. مانند قرمز، زرد و آبی.

: فرار موفقیت‌آمیز دو نفر. (اقدام: ایستگاه آبی)

۲- ایستگاه‌هایی که به نام اعضای بدن نامگذاری شده‌اند. مانند بازوی چپ، قرنیه چشم و قلب.

: هیچ فرار موفقیت‌آمیزی ثبت نشده است. (اقدام: ایستگاه حلزونی گوش)

۳- ایستگاه‌هایی که به نام قاتلان زنجیره‌ای نامگذاری شده‌اند. مانند ■■، ■■■■، ■■■.

: فرار موفقیت‌آمیز دوازده نفر. (اقدام: ایستگاه ■■■■)

۴- ایستگاه‌هایی که به نام سال‌های مختلف نامگذاری شده‌اند. مانند ۲۰۰۸، ۲۰۱۲، ۲۰۱۶.

: هیچ فرار موفقیت‌آمیزی ثبت نشده است. (اقدام: ایستگاه ۲۰۲۴)

۵- ایستگاه‌هایی که به نام بیماری‌هایی نامگذاری شده‌اند. مانند آسم، سکته مغزی، نابینایی.

: فرار موفقیت‌آمیز سه نفر. (اقدام: ایستگاه سرماخوردگی)

[ادامه مطلب]}

می‌بینی؟

حتی پس از ۵۶ مورد، هیچ ارتباطی بین نام مثبت ایستگاه و احتمال فرار وجود ندارد.

اما در ایستگاه سرخوشی، مردم به صورت دسته جمعی در حال پیاده شدن بودند.

[درها در سمت چپ شما هستند...]

منظره سکویی که به ما خوشامد می‌گفت، روشن و دلپذیر بود و این، مشکل را سخت‌تر می‌کرد.

لعنتی.

سکو تمیز و روشن به نظر می‌رسید، مانند یک ایستگاه کاملاً جدید در یک شهر تازه توسعه یافته.

می‌توانستم تغییر حال و هوای مردم را حس کنم.

«آه...!»

«بـ-بهتر نیست پیاده شیم و دنبال کمک بگردیم؟ اینجا واقعاً خوب به نظر می‌رسه...»

جمعیت هیجان‌زده، شروع به جمع شدن در نزدیکی درها کردند و به بیرون نگاه می‌کردند.

به هیچ وجه!

تعداد افراد گروهم!

و وضعیت روحی من پس از مشاهده سرنوشت آن‌ها!

لعنتی.

یادداشت مترجم:

پاپ‌سوکت*1پشت موبایل می‌زنن برای راحت گرفتن موبایل و .... .

نامدار*2شخصیت‌های مشهور.

قسمت قبل

قسمت بعد