درباره من
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
قانون اول هر کتابخونه: برای ورود باید از خوندن لذت ببری! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

جهت حمایت

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمی‌هامون! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

 

ناول SSSCSH قسمت 33: شمشیر سرخ (3)

برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

قسمت 33: شمشیر سرخ (3)

دویدم.

"فکر کردی بدون یو سو-ها نمی‌تونی برج رو کنترل کنی؟ حتماً باید این مهارتو به اون می‌دادی؟"

غول وقتی منو وسط هوا دید، چشم‌هاش گرد شد.

هیولا سعی کرد گرزش رو بلند کنه.

اما دیگه دیر شده بود.

"منو نخندون!"

بهشون نشون می‌دادم.

"من به‌جای امپراتور شعله، طبقه 20ام رو رد می‌کنم."

و نه فقط طبقه بیستم.

"طبقه سی‌ام هم همینطور."

حتی طبقه چهلم.

"و طبقه پنجاهم."

شصتم، هفتادم، هشتادم و نودم.

حتی طبقه نود و نهم.

"تا طبقه صدم!"

تا وقتی به بالاترین نقطه برسم.

"بهتون نشون می‌دم!"

{وجودت در حال واضح‌تر شدن است.}

شمشیرم رو تاب دادم.

{سطح شکارچی کیم گونگ‌جا در حال افزایش است.}

تیغه دقیقاً گردن غول رو برید.

خون به همه‌جا پاشید.

پوستش خیلی محکم بود، اما از شمشیر من تیزتر نبود. شاهرگ حیاتی هیولا کلفت بود، اما نه به اندازه هاله‌ی من.

غول حتی تو آخرین لحظه هم دستش رو تاب داد. احساس بی‌انصافی می‌کرد؟ برام مهم نبود. دوباره حمله کردم.

{تعداد جایگاه‌های مهارت‌هایت در حال افزایش است.}

{رتبه شکارچی شما سطح D است.}

گردن غول شکافته شد.

یه لحظه بعد، بدن هیولا روی زمین افتاد.

{باشد که شانس با شما باشد.}

گرد و غبار قرمز به هوا بلند شد.

-کررررر...

-کییی! گی! گییییی!

می‌تونستم هیولاها رو ببینم. همون هیولاهایی که تا چند لحظه پیش با کله به سمت دیوارهای شکسته شهر حمله می‌کردن، حالا مردد شده بودن. بعد از دیدن سقوط اون هیولای بزرگ، ترسیده بودن.

سکوت.

غیر از صدای بارونی که می‌بارید، همه‌جا ساکت بود. سربازهای روی دیوار شهر به من خیره شده بودن و هیولاهای پادشاه شیطان بی‌قرار تکون می‌خوردن. سکوت مطلق حاکم بود. من تک‌وتنها اونجا ایستاده بودم.

-تبریک می‌گم.

بائه هو-ریونگ پوزخند زد.

-30 ثانیه گذشت.

بعد، یکی از کنارم رد شد.

فقط با دیدن پشتش فهمیدم کیه. قوی‌ترین شکارچی برج، شمشیرش رو بیرون کشید.

ده‌ها گابلین سرشون رو از دست دادن و ده‌ها اورک از کمر دو نیم شدن. و ده‌ها خط خون، یه جا روی زمین ریخت.

یه ثانیه. دو ثانیه. سه ثانیه.

همه‌ش یه لحظه بود، اما دیدمش. خونی که از آسمون جاری شده بود، از خود بارون هم تیره‌تر بود.

«......»

قدیس شمشیر آروم برگشت و به حوضچه‌های خونی که ساخته بود، پشت کرد. بعد دهنش رو باز کرد.

«——.»

نفهمیدم چی گفت.

زمان برای من هنوز کند می‌گذشت.

«هوم.»

نکنه فهمیده بود وضعم عادی نیست؟

لبخند زد و این بار با هاله حرف زد.

«...-فوق‌العاده بود.»

پیرمرد شمشیرش رو بالا آورد.

بارون می‌بارید.

بارون قرمز بود، برای همین وقتی قطره‌ها پایین می‌ریختن، شمشیر هم سرخ شده بود.

«اسم من مارکوس کالنبریه، جوونک.»

فهمیدم که داشت سعی می‌کرد مودب باشه.

«.......»

ساکت موندم.

این دومین باری بود که یه شکارچی رتبه ۱ اسمش رو بهم می‌گفت.

بار اول توی طبقه اول بود.

امپراتور شعله سرم رو عقب برد و توی گوشم زمزمه کرد:

«اسم من یو سوهاست.»

«خداحافظ.»

اون روز مُردم.

امروز برای دومین بار اسم یه نفر رو شنیدم. اسم‌ها فرق داشتن و آدم‌ها هم فرق داشتن.

یه‌دفعه به ذهنم رسید که خودم هم فرق کردم.

و تونستم کاری رو انجام بدم که بار اول نتونسته بودم.

«اسمم کیم گونگ‌جاست، قربان.»

امروز.

اسم خودم رو به زبون آوردم.

***

بارون می‌بارید.

آتیش هر چیزی رو که سر راهش بود، می‌سوزوند و بارون هم از آسمون می‌بارید.

«هوم.»

بارون می‌بارید.

یه پیرمرد وسط بارون ایستاده بود.

سرش رو به طرفم تکون داد.

«بیا با هم بجنگیم، جوونک.»

شکارچی رتبه ۱.

قدیس شمشیر.

استاد بزرگ شوالیه‌های امپراتوری اگیم.

یه متحد.

«-هاهاها!»

بارون می‌بارید.

«هوم! ببخشید که دیر کردم!»

همراه با صدای چلپ‌چلپ آب گودال‌ها، صدای خنده‌ای به سمتمون اومد.

«می‌تونستم زودتر برسم. انگار فرماندهی یه لشکر اون‌قدرا هم آسون نیست!»

کسی که حرف می‌زد، فقط یه دست داشت. جاده کاملاً ویرون شده بود، اما مرد تک‌دست محکم سر جاش وایساده بود.

«ممنونم، شکارچی کیم گونگجا.»

تفتیش‌گر مرتد با همون دستی که داشت، کلاهش رو مرتب کرد.

بارون می‌بارید.

دورتر، پشت سر تفتیش‌گر مرتد، جمعیت بزرگی به سمت ما سرازیر می‌شدن.

«حالا که برامون زمان خریدی، ما ادامه‌ش رو به دست می‌گیریم.»

هزاران سرباز.

سربازهای امپراتوری از روی گودال‌ها و آبگیرها می‌پریدن. نه، فقط سربازها نبودن. آدمایی بودن که حتی سرباز نبودن. شهروندهایی که هیچ زرهی تنشون نبود.

«این دستور سرلشکر اعظمه.»

تفتیش‌گر مرتد لبخند زد.

هزاران سرباز و ده‌ها هزار شهروند فریاد زدن.

«اون حرومزاده‌هایی رو که به امپراتوری دندون نشون دادن، له کنین!»

شکارچی رتبه ۴.

استاد ده‌هزار معبد، تفتیش‌گر مرتد.

سرلشکر اعظم امپراتوری.

«ووووووووووو!»

بارون می‌بارید.

هیولاهایی که مثل تگرگ هجوم می‌آوردن، وایسادن. مردد شدن. ورق برگشته بود. آب از شکاف‌های دیوار شهر شروع کرد به جریان برعکس.

«الهه با ماست!»

بارون می‌بارید.

«زنده باد امپراتوری اگیم!»

بارون می‌بارید.

«آه.»

نمی‌دونستم از کی شروع کرده بودم با جریان آب حرکت کردن. احتمالاً به خاطر هاله‌م بود. مثل یه قطره‌ی کوچیک آب همراه جریان می‌دویدم.

از سمت چپم پناهنده‌های کشورهای دیگه نیزه‌هاشون رو بالا بردن. از سمت راستم کشاورزهای امپراتوری بیل و کلنگ‌هاشون رو بلند کردن. وقتی به پشت سرم نگاه کردم، شکارچی‌هایی مثل خودم در حال دویدن بودن.

یکی از شکارچی‌هایی که دیده بودم شمشیرش رو بالا برد.

داشت همچنان چیزی می‌گفت، اما...

«—-.»

«——!»

حرفش رو نمی‌فهمیدم.

به خاطر بارون بود؟ یا فریادهای مردم؟ آه، نکنه صدای جیغ هیولاها بود؟ چون زمان کند شده بود؟ چون به قطره‌ی کوچیکی از آب تبدیل شده بودم که همراه بقیه جریان داشت؟

یا...

به خاطر این بود که داشتم شمشیرم رو تاب می‌دادم؟

«—–!»

جلوتر.

«——.»

باز هم جلوتر.

تا جایی که آب همه‌ی جاهایی رو که آتیش بود، بپوشونه.

فقط یه کم دیگه جلوتر.

«...-هی.»

یه چیزی به شونه‌م زد.

از بین ده‌ها هزار صدا رد شد و باهام حرف زد. یه ‌چشم داشت.

«کارت خوب بود. باید زودتر می‌رسیدم. داشتم اعضای صنف رو می‌آوردم، برای همین دیر شد. ولی نگران نباش. از این به بعد بهت نشون می‌دیم چرا بهمون می‌گن چِن-مو مون...»

مکث کرد.

«.......»

حرف زدنش رو قطع کرد. چرا؟ ساکت شد و به جاش با تنها چشمش مستقیم توی چشمام نگاه کرد.

«اصلاً گوش نمی‌دی، نه؟ غرقش شدی؟ خوبه. خوشم میاد.»

بعد خندید.

«هی، اسم من لیائو فانه. تو نمی‌تونی بشنوی، ولی مهم نیست.... یکم پیش توی تالار پذیرایی جونم رو نجات دادی. من که استاد چِن-مو مون هستم، نمی‌تونم یه دِین رو فراموش کنم، درسته؟ فقط چشمت رو به جلو نگه دار و بدو. سمت چپ رو من می‌گیرم. این برات یه مزایای حسابیه.»

شمشیرش رو بالا آورد.

«هرکسی که سمت راست من وایساده باشه، هیچ‌وقت نمرده.»

بارون می‌بارید.

«برو. تکنیک مقدس.»

شمشیرم رو تاب دادم.

«من ازت محافظت می‌کنم.»

جریان آب وحشی‌تر شد.

با شدت بیشتری پیش می‌رفت.

« متاسفم که دیر کردم! داشتم دنبال امپراتور می‌گشتم. پیداش کردم، ولی قبلش خودکشی کرده بود. استفاده از اختیاراتش سخت می‌شه. متاسفم.»

«اشکالی نداره. دیگه نیازی نیست آدم بیشتری جمع کنیم. خانم پالادین، شما هم بجنگین.»

«معلومه. هوم؟ چرا شکارچی کیم گونگجا...»

«مزاحمش نشو.»

بارون می‌بارید.

«اون یارو... داره بهترین لحظه‌ی زندگیش رو می‌گذرونه.»

بارون می‌بارید.

قسمت قبل

قسمت بعد