درباره من
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
قانون اول هر کتابخونه: برای ورود باید از خوندن لذت ببری! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

جهت حمایت

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمی‌هامون! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

 

ناول SSSCSH ادامه قسمت 33: شمشیر سرخ (3)

برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 33: شمشیر سرخ (3)

-موجودات رقت‌انگیز.

-فکر کردین وقتی زمان داده شده، برای شما بوده؟

-حتی قدرت الهه‌ای که ازتون محافظت می‌کرد هم از بین رفته. دیگه هیچ ایزدی توی امپراتوری وجود نداره. انتظار چی رو داشتین؟ می‌خواین خودتون رو ثابت کنین؟ خیلی خب.

خنده‌ای همراه بارون به گوش رسید.

-نگاه کنین.

یه نور قرمز.

اما چیزهایی جلوم رو گرفته بودن.

و تعدادشون هم کم نبود.

«هی، ساحره! سریع از سر راه بردارشون!»

«می‌دونم. این بار نمی‌ذارم فرار کنن.»

«پیرمرد! تو و من وقتی ساحره پخششون کرد، تیکه‌تیکه‌شون می‌کنیم!»

«تنهایی هم از پسش برمیام.»

«همه حواستون باشه! دارن حمله می‌کنن!»

بارون می‌بارید.

«...-پخش بشین.»

شش پرتو نور درخشید. نور آینه‌ها بود. نور قرمز روی سطح آینه‌ها سر خورد. آینه اول، دوم و سوم شکستن. اما آینه چهارم همچنان نور قرمز رو بازتاب می‌داد.

«قدیس شمشیر! مار سمی!»

یه نفر فریاد زد.

«هاپ.»

صدای نفس کشیدن اومد.

«یااااااااا!»

و بعد صدای بیرون دادن نفس.

آسمون شکافت.

حتی نور قرمز هم دو نیم شد. انگار اقیانوس رو از وسط شکافته باشن.

پنج صدای مختلف پشت سر هم حرف می‌زدن.

«نگاه کنین! نگاه کنین! هنوز فاصله زیادی تا مرگم مونده!»

«باز شروع کردی به وراجی.»

«الان وقتشه!»

و بین اون صداها، یکی آروم زمزمه کرد.

«منتقلتون می‌کنم کنار پادشاه شیطان. همه دور من جمع بشین!»

«زود باشین! اگه پادشاه شیطان دوباره هیولا احضار کنه، برمی‌گردیم سر خونه اول!»

پنج صدا روی هم افتاد.

همه توی یه نقطه جمع شدن.

و بعد...

«کیم گونگجا!»

یکی دستش رو دراز کرد.

قطره‌های بارون از روی صورتش می‌چکیدن.

«بگیرش!»

«......»

«زود باش! وقت نداریم!»

همون لحظه...

زمانی که انگار تا ابد کش اومده بود، آزاد شد.

آدمای اطرافم رو می‌دیدم.

صداهای اطرافم رو می‌شنیدم.

فقط همین نبود. خاطرات اینکه کجا بودم و چطور به اینجا رسیده بودم، مثل سیل توی ذهنم هجوم آوردن.

وسط میدون نبرد بودیم.

سربازها و شهروندها هیولاها رو عقب می‌روندن. شکارچی‌ها بی‌وقفه از دیوارهای شکسته شهر سرازیر می‌شدن.

«شکارچی کیم گونگجا!»

ما درست توی خط مقدم بودیم.

از اینجا تا پادشاه شیطان، بینمون هیچی نبود. هیولاها به‌زودی می‌رسیدن، اما الان نه.

«زود باش!»

یه جورایی خنده‌دار بود.

تفتیش‌گر مرتد روی پشت مار سمی نشسته بود. مار سمی دست قدیس شمشیر رو گرفته بود. قدیس شمشیر دستش روی شونه پالادین بود. پالادین هم دست ساحره رو گرفته بود.

"...اگه از این صحنه عکس می‌گرفتم و توی اینترنت می‌ذاشتم، محشر می‌شد."

در حالی که این فکرها توی سرم بود، ساحره داد زد: «زود باش! اگه دستت رو نرسونی، همین‌جا ولت می‌کنیم!»

ساحره دستش رو به طرفم دراز کرده بود.

"آه."

و همون موقع فهمیدم.

این صحنه خیلی زود از بین می‌ره.

حتی اون بحثی که من و قدیس شمشیر داشتیم.

اینکه قدیس شمشیر، شمشیرش رو پایین آورد.

و اینکه سرش رو جلوی من خم کرد و معذرت خواست.

اینکه تفتیش‌گر مرتد اون شکارچی‌های بی‌گناه رو کشته بود.

اینکه چطور با هم جنگیده بودن.

"همه‌ش از بین می‌ره."

همه‌چیز.

مثل بارونی که داشت می‌بارید.

"اون آدما یادشون نمی‌مونه."

اگرچه...

-داری چیکار می‌کنی، شریک؟

اشکالی نداشت.

-باید بری سراغ هیولاها، بچه.

فقط چون چیزی یادشون نمی‌موند، به این معنی نبود که اون اتفاقات از بین می‌رفتن.

من یه شمشیر داشتم.

اینجا کسی بود که توی طبقه اول مرده بود. یه روح هم بود که توی طبقه نود و نهم مرده بود. هیچ‌کس از مرگشون خبر نداشت؛ اما با این حال، هر دومون هنوز اینجا بودیم.

«...باشه.»

اگه برمی‌گشتیم، هیچی حل نمی‌شد.

قدیس شمشیر به من شک می‌کرد و وقتی نوبت انتخاب پاداش‌ها می‌رسید، شکارچی‌ها به جون هم می‌افتادن و به همدیگه مشکوک می‌شدن.

«بریم.»

اما من یه کم قوی‌تر شده بودم. نمی‌ذاشتم آدمای بی‌گناه بمیرن. یه جا واینمیستادم و تماشا نمی‌کردم که کنتس بمیره و ارتباطمون با دنیای بیرون قطع بشه. حالا حتی تا حدودی می‌دونستم خائن کیه.

مطمئن بودم.

این بار بهتر عمل می‌کردم.

«عالیه!»

ساحره محکم دستم رو گرفت.

«انتقال!»

لحظه بعد، از وسط هوا سقوط کردیم. هر پنج نفرمون همزمان روی زمین فرود اومدیم. جلو رومون، پادشاه شیطان ایستاده بود و شمشیرش رو توی دستش گرفته بود.

-جالبه.

پادشاه شیطان یه شمشیر بود.

انگار سایه‌ای بود که شکل یه انسان رو به خودش گرفته باشه.

-پس شما جنگجویان الهه‌این.

صورت داشت، اما هیچ احساسی توش نبود. بازو داشت، اما دست نداشت. پا داشت، اما کف پا نداشت و به نظر می‌رسید که هر لحظه قراره روی زمین بیفته.

نه. در واقع داشت می‌افتاد. بدن پادشاه شیطان مدام به سمت پایین سرازیر می‌شد.

صاحب کابوس‌ها.

سایه‌ی متحرک.

-جنگجوها. می‌دونستین بینتون یه خائن هست؟ می‌دونین، ولی با این حال هنوز سعی می‌کنین به هم اعتماد کنین.

دلیلی داشت که بیشتر به حرفاش گوش بدم؟

تا جایی که من می‌دیدم، نه.

با همون یه دونه شمشیرم شروع به دویدن کردم.

«کیم گونگجا؟!»

صدای متعجبی از پشت سرم شنیدم.

«نه! صبر کن! نمی‌تونی تنهایی بری! همه باید با هم کار کنیم تا-...»

متاسفم.

تو زندگی بعدی می‌بینمتون.

با اینکه امروز رو یادت نمی‌مونه.

-اوهو.

پادشاه شیطان با دیدن اینکه تنهایی به سمتش می‌دوم، لبخند زد.

-چه احمقانه.

لبخندش عجیب بود.

روی صورتش نه چشم داشت نه دهن، برای همین انگار لبخندش از روی پوستش جاری شده بود.

-اومدی منو بکشی، جنگجو؟

شمشیرش رو تاب داد.

حمله‌ای بود که هیچ‌وقت نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم.

قبل از اینکه شمشیر به گردنم برسه...

«نه.»

حتی تظاهر هم نکردم که می‌خوام جلوی ضربه رو بگیرم.

نیازی نبود.

در عوض، خیلی مؤدبانه انگشت وسطم رو نشونش دادم.

«اومدم کشته بشم، حرومزاده.»

تو رو هم توی زندگی بعدی می‌بینم.

خیلی کوتاه بود، اما مطمئنم دیدم که لبخند پادشاه شیطان خشک شد.

«—–!»

«—جا، —!؟»

بعدش دیگه هیچ صدایی نشنیدم.

هوشیاریم کم‌کم محو شد.

همه‌ی حواس‌هام از کار افتادن.

فقط تا آخرین لحظه، برخورد بارون رو روی صورتم حس می‌کردم.

و بعد...

{شما مردید.}

{یکی از مهارت‌های پادشاه شیطان باران پاییزی به‌صورت تصادفی کپی می‌شود.}

عالیه.

{در حال ساخت کارت‌های مهارت...}

وقت دور دوم بود.

قسمت قبل

قسمت بعد