
اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمیهامون! اینجا داستانهام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... میذارم.

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمیهامون! اینجا داستانهام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... میذارم.
برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
قسمت 3
در میانهی آشوب یک داستان ارواح که آدمها در آن میمردند، ناگهان یک بلیط نجات ظاهر شد.
درست مثل فیلمها.
و توهم هم نبود.
اگه دارایی گمشدهای رو که تو اعلامیه اعلام شده پیدا کنی، به محض ملاقات با کارکنان ایستگاه، به بیرون ایستگاه هدایت میشی...
واقعاً مانند کورسوی امید بود.
مشکل این بود که دارایی گمشدهای که در اعلامیه به آن اشاره شده بود، به طرز وحشتناکی چندشآور بود.
«الان چی گفت؟ یه مرد تو دهه بیست سالگی...؟»
«چشم چپ یه مرد تو دهه بیست سالگی با گروه خونی آ.»
گو یونگ-اون سرش را پایین انداخت و رنگ از صورتش پرید.
«منظورش از چشم چپ... یه چشم چپ واقعیه، درسته؟»
«درسته...»
سکوت سنگینی حاکم شد. همه از همان اول ترسیده به نظر میرسیدند.
...بیخیالش شم؟
اگر در ایستگاه درست پیاده شویم، همه میتوانند زنده بمانند. اگر یک نفر زودتر فرار کند، ممکن است حال و هوا خراب شود و باعث درگیریهای بیهوده شود.
اما اوضاع آنقدرها هم ساده پیش نرفت.
«هنوز، بهتر نیست دنبالش بگردیم؟»
«آره، آدم هیچوقت نمیدونه چی ممکنه پیش بیاد...»
این کارمندان تازهوارد آنقدر روی اطلاعیه متمرکز شده بودند که نمیتوانستند به سادگی از کنارش بگذرند.
...بذار ببینیم چی میشه.
«راستی، تو چند سالته...؟»
«اوه، من توی دههی سی سالگیم.»
«برای سنت خیلی جوون به نظر میرسی. آه، منم گروه خونیم بـه، پس بهم نمیخوره.»
«منم همینطور...»
همه شروع کردند بررسی کنند که آیا با مشخصات «مردی بیستوچندساله با گروه خونی آ» مطابقت دارند یا نه.
اما هیچکس شرایط دقیق را نداشت و خیلی زود سؤال به من رسید.
«کیم سولئوم-شی*1، احیاناً شما...؟»
کوتاه جواب دادم: «گروه خونی من آ.بـست.»
در واقع دروغ بود.
گروه خونی من آ بود.
اما دلیلی نداره بگم هدف اصلی منم.
اگر فکر میکردند دنبال برتری گرفتن هستم، ممکن بود سوءتفاهم پیش بیاید و بعداً حرفم را قبول نکنند.
«فهمیدم. پس شما چی، بک ساهئون-شی...؟»
«یه لحظه.»
ناگهان مردی که روبهروی من نشسته بود، با چهرهای جدی دستش را بالا برد.
«راستش... من دقیقاً با این مشخصات مطابقت دارم!»
«اوه!»
احتمالاً چون نگران بود اگر اوضاع خراب شود، بمیرد؛ با لحنی سنگین حرف میزد.
البته لازم نیست در این مورد نگران باشه.
و دلیل این اعتراف ناگهانیاش، خیلی زود روشن شد.
[ایستگاه بعدی: خشم، ایستگاه خشم.]
اعلامیه ایستگاه بعدی به تازگی پخش شده بود.
ایستگاهی که کارکنان ایستگاه برای تحویل گرفتن دارایی گمشده در آن منتظر بودند.
کارمند تازهواردی که جلو آمده بود، مضطرب به نظر میرسید.
«واقعاً هیچکس دیگهای نیست؟»
«بله... ظاهراً همینطوره.»
«لعنتی.»
[درهای سمت راست باز میشوند.]
بک ساهئون که کنار من داشت به گفتوگو گوش میداد، آهی کشید و بعد از او پرسید: «گفتی گروه خونیت آـه؟»
«بـ-بله.»
«حیف شد.»
و بعد مشت او به پرواز درآمد.
«......؟!»
صدایی خشن و چندشآوری پیچید؛ مشت بک ساهئون بیرحمانه به چشم چپ آن کارمند تازهوارد که اعتراف کرده بود مردی بیستوچندساله با گروه خونی آ است، برخورد کرد.
بک ساهئون با گوشی موبایلش ضربه زده بود و گوشهی گوشی را مستقیم به چشم او کوبیده بود؛ انگار اصلاً برایش مهم نبود که چشمش بترکد.
«آآآه...!»
و درست زمانی که مرد جوان بدون فرصت جیغ کشیدن روی زمین افتاد-...
[درها در حال باز شدن هستند.]
بک ساهئون از روی بدن مرد افتاده پرید و از قطار خارج شد.
«ا-الان چی شد...»
«آآآآآه!!»
«چه غلطی کردی؟!»
بقیه هم که برای واکنش نشان دادن دیر کرده بودند، از شوک فریاد کشیدند.
بک ساهئون با صدایی آرام خندید.
«احمقا. اگه فقط با یه چشم میشه فرار کرد، پس فقط باید انجامش بدین!»
«......!»
«گفت که میتونیم از قطار پیاده بشیم!»
به نظر میرسید بک ساهئون مفهوم پنهان اعلامیه را بهدرستی درک کرده بود.
[اگر دارایی گمشده را پیدا کردهاید، لطفاً در ایستگاه بعدی پیاده شوید و آن را به کارکنان ایستگاه تحویل دهید.]
با اینکه قبلاً اشارهای شده بود که باید به اعلامیهها توجه کرد، این حرکت فوقالعاده بیپروا بود.
«خب، نمیشه از آدمایی که انتظار دارن بقیه مسئول زندگیشون باشن، انتظار داشت همچین چیزی رو بفهمن.»
«چی؟!»
علاوه بر این، بک ساهئون با خونسردی به حرفهای تندش ادامه داد. انگار مطمئن بود هیچکس جرئت نمیکند پشت سرش از قطار پیاده شود.
و حق با او بود.
همه قبلاً دیده بودند وقتی در ایستگاه اشتباه پیاده شوی، چه اتفاقی میافتد.
«اون... اون عوضی...»
گو یونگ-اون آنقدر عصبانی شده بود که صورتش سرخ شده بود؛ اما برای اولین بار احساس کردم همهچیز برایم روشن شده است.
منطقی بود!
لقبش افعی بود.
حالا تصویر بک ساهئون در سوابق اکتشافات تاریکی معنی پیدا میکرد؛ چنین شخصیتی کاملاً با آن لقب جور درمیآمد.
فکر کرده بودم چون تازهوارد است و هنوز جامعه خرابش نکرده، شاید آدم بدی نباشد، اما ظاهراً این فقط شخصیت ذاتی خودش بود.
[درها در حال بسته شدن هستند.]
در همین حین، بک ساهئون با لبخندی مغرورانه به سمت قطار دست تکان داد؛ واضح بود که از فرار موفقیتآمیزش راضی است.
حتی اگر به قیمت از دست رفتن چشم چپ یک نفر تمام شده باشد.
اون یارو...
اما... مسئله این بود که...
اصلاً لازم نبود.
در حالی که همه حواسشان به بک ساهئون بود، من بیسروصدا دستم را به سمت محفظهی بار بالای سرم بردم.
مطمئنم یکم پیش دیدمش.
و وقتی دستم را بیشتر داخل بردم، مثل شعبدهبازی، چیزی را که در نقطهای کور پنهان شده بود، بیرون کشیدم.
آن را پایین آوردم و بررسی کردم.
داخل یک جعبهی عجیب و قابلحمل لنز... یک کره چشم بود.
و یک برچسب.
[گروه خونی آ / زن/ 27/ مثبت]
این... یکی دیگر از گزینههای احتمالیِ دارایی گمشده بود.
دارایی گمشده چیزی نیست که خودت گمش کرده باشی؛ چیزیه که یه نفر دیگه گمش کرده، مگه نه؟
در واقع این اطلاعیه بیشتر شبیه یک گنجیابی بود؛ باید از میان چند گزینهی موجود در محفظهی بار، وسیلهی گمشدهای را که دقیقاً با توضیحات اعلامشده مطابقت داشت، پیدا میکردی و با آن پیاده میشدی.
مواردی وجود داشت که افراد بهطور تصادفی چیزی را تحویل داده بودند و موفق شده بودند که فرار کنند.
پس حالا بک ساهئون هم جزو همون موارد شده.
اما اگر میفهمید که اصلاً لازم نبوده چشم چپ آن مرد را قربانی کند، آنوقت چه؟
درها از قبل بسته شده بودند. درست زمانی که قطار آمادهی حرکت میشد، برای لحظهای با بک ساهئون که به سمت سکو برمیگشت، چشم در چشم شدم.
جعبهی لنز حاوی چشم را بالا آوردم تا از پشت پنجره بتواند آن را واضح ببیند.
برچسب را پوشانده بودم، بنابراین فقط یک چیز دیده میشد.
یک کره چشم.
«.....!!»
از پشت شیشه، حالت چهرهی بک ساهئون وقتی فهمید آن شیء چیست، تغییر کرد.
اما دیگر خیلی دیر شده بود.
[قطار اکنون از ایستگاه خشم حرکت میکند.]
قطار شروع به حرکت کرد.
نگاهم را به کارمند تازهواردی که بک ساهئون به او حمله کرده بود، برگرداندم.
با توجه به زخم چشم چپش، بک ساهئون سعی کرده بود یک دارایی گمشدهی صحیح دیگر به غیر از مال خودش را، حذف کند.
حتماً فکر کرده فقط یه دارایی گمشده قبول میشه.
نمیتوانستم او را بابت تلاشش برای زنده ماندن و فرار کردن سرزنش کنم، اما... او از حد گذشته بود.
دوباره سرم را به سمت در برگرداندم.
از دوردست صدای کسی را شنیدم که با خشم به درهای کشویی میکوبید.
و در جایی دور، روی سکویی که داشت از ما فاصله میگرفت، گمان کردم صدای فریادهای دردناک کسی را میشنوم که نوعی رنج عجیب را تحمل میکرد.
[دارایی گمشده با موفقیت به کارکنان ایستگاه تحویل داده شد.]
یادداشت مترجم:
-شی*1: تو زبان کرهای برای احترام به غریبه بعد از اسم به کار میره.
