برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 3: با این حال، شما میمیرید! (2)
حتی با اینکه گفتم «امکان نداره»، دستهام از قبل موبایلم رو گرفته بودن. تقویم رو چک کردم. تاریخ دیروز بود. دستهام میلرزید و تو همون حال، شبکههای اجتماعی اینترنتی رو چک کردم:
--------------------------
🔝هی، امپراتور شعله دوباره داره خرابکاری میکنه!
2 دقیقه پیش | گزارش
پاسخ ℹ
--------------------------
اینجا.
--------------------------
🔝نمیتونه وقتی کل دنیا دارن بهش نگاه میکنن، جلوی زبونش رو بگیره؟
1 دقیقه پیش | گزارش
4 پاسخ ℹ
--------------------------
اینجا هم همینطور.
--------------------------
🔝امپراتور شعله یه دوست دختر پیدا کرده! ظاهراً دوست دخترش قدیسه است!
1 دقیقه پیش | گزارش
3 پاسخ ℹ
--------------------------
این سایت هم، اون انجمن هم، همهی شبکههای اجتماعی همینطور بودن.
همه چیز مثل قبل بود.
تموم نظرهایی که دیروز دیده بودم، داشتن در حال حاضر دوباره منتشر میشدن. من مطمئناْ دیروز همین پستها رو دیده بودم، اما مردم طوری بهش واکنش نشون میدادن انگار که اولین باریه که این مصاحبه تلویزیونی رو میبینن.
با این حال، یه چیز متفاوت بود.
--------------------------
↩ من میخوام درست مثل امپراتور شعله بشم.
1 ثانیه پیش | ویرایش
--------------------------
نتونستم نظرهایی که خودم داده بودم رو پیدا کنم.
واضح بود. در حالت عادی، الان باید با شور و شوق نظر میدادم. اما روح من مدتی بود که از بدنم جدا شده بود.
به دیروز برگشته بودم.
واقعاً به دیروز برگشته بودم.
«...کارت مهارت باز شو.»
فلش!
یه کارت طلایی مثل شعلههای آتیش جلوم ظاهر شد.
{میخوام درست مثل تو بشم (S+)}
من توضیحات این مهارت رو از دیروز، بعد از چندین بار خوندنش، حفظ کرده بودم. با وجود اینکه رتبه S بود، یه مهارت غیرقابل استفاده بود. بهای استفاده ازش، مرگم بود. یه مهارت کمیاب و بیارزش بود. اما این تموم ماجرا نبود.
با تعجب گفتم: «خدای من...»
دو.
دوتا شعلهی آتیش جلوم ظاهر شده بودن.
{میخوام درست مثل تو بشم (S+)}
{ساعت عقربهای بازگشتکننده (EX)}
دو کارت طلایی جلوی من شناور بودن.
"چطور؟" قلبم با صدای بلند به سینهم کوبیده میشد، انقدر بلند که انگار کنار گوشم میتپید.
ساعت عقربهای بازگشتکننده. این مهارت جدیدی بود که قبلاً هرگز ندیده بودمش. دیروز که چک کردم، اونجا نبود و درست قبل از اینکه توسط امپراتور شعله بمیرم هم، اونجا نبود. من فقط یه مهارت بیارزش داشتم که کاملاً غیرقابل استفاده بود؛ من هرگز مهارت دیگهای با این اسم نداشتم... قطعاْ مهارت طلایی دیگهای نداشتم. اگه داشتم حتماً متوجه همچین چیز دیوونهواری میشدم.
"چطور؟" خب، البته که نمیفهمیدم چی به چیه.
چطور این مهارت لعنیت رو بدست آورده بودم؟ چطور مال من شده بود؟ نمی تونستم بفهمم. نمیفهمیدم.
اما...
"مال منه."
...اینو میدونستم. که این کارت مال منه.
"همهش مال منه."
من همچنین اینم میدونستم: این کارت میتونست کارت مهارتی باشه که زندگی من رو تغییر داده.
دستم رو به سمت کارت دراز کردم و گرفتمش.
بعد چرخوندمش و توضیحاتش رو خوندم.
{ساعت عقربهای بازگشتکننده (EX)
پس از مرگ به طور خودکار فعال میشود. شما را به 24 ساعت قبل از مرگ بازمیگرداند. حتی پس از بازگشت، تمام خاطرات و تواناییها حفظ میشوند.
جریمه با افزایش کلاس شکارچی افزایش مییابد.
(کپی مهارت از شکارچی یو سوها)}
بازگشت. روش نوشته بود «بازگشت».
بعد از مرگ به 24 قبل برمیگردم.
«هاه...»
انگار که صاعقه به سرم خورده باشه، لرزیدم. قلبم جوری باشدت میتپید که انگار با یه پتک محکم تو بدنم میکوبیدن.
لعنتی! بالاخره فهمیدم.
زیر لب رو به دیوارهای پوشیده از خبر و روزنامهم گفتم: «این ترفند مخفی امپراتور شعله بود....»
چطوری امپراتور شعله به شکارچی رتبه 1 دنیا تبدیل شد؟
چطور تونست به تنهایی رییس شکستناپذیر طبقه دهم رو شکست بده؟
و در آخر، چرا انقدر مطمئن بود که قدیسه سعی داشته بکشتش؟
بالاخره همه چیز رو فهمیدم.
«قدیسه واقعاً سعی داشت منو بکشه.»
«اگه من اول نمیکشتمش، اون فردا منو مسموم میکرد.»
اینا حرفهای خودش بود.
«من همه چیز رو میدونم.»
«من فقط همه چیز رو میدونم. من یه ترفند مخفی دارم.»
«اما نیازی نیست تو ازش باخبر بشی.»
اون قبلاً یه بار به دست قدیسه مرده بود.
همونطور که خودش گفته بود، مسمومش کرده بودن و مرده بود. برای همینم بود که به 24 ساعت قبل برگشته بود و دندونهاش رو بهم فشرده بود تا کاری کنه قدیسه به خاطر چیزی که سرش اومده بود، تقاص پس بده. اون قدیسه رو برای انتقام کشته بودش.
مشتهام رو گره کردم. "و به خاطر انتقامش، حتی منم مردم. اون یه آدم بیگناه مثل منو کشت! فقط چون سر راهش بودم!"
اون پاهام رو قطع کرد. سرم رو به آتیش کشید و من رو کشت. اون مثل یه حشره باهام بازی کرد.
در همون حال، مصاحبه به این شکل پیش رفت:
<_ قبل از اینکه برین، لطفاً یه نکتهی آخر رو به بینندگانمون بگین!>
<+ ها؟>
امپراتور شعله به خاطر سوال خبرنگار، پشت سرش رو خاروند.
دیروز، من بهش به عنوان یه قهرمان نگاه میکردم. امروز اون رو فقط یه روانپریش میدیدم. مهم نبود که رتبه 1 جهان باشه. مهم نبود که افراد زیادی اونو به عنوان یه قهرمان ستایش کنن.
اون دشمن من بود.
امپراتور شعله مستقیماً به دوربین خیره شد.
<+ کسایی که قراره موفق بشن، موفق میشن.>
منم با خشم بهش نگاه کردم.
<+ اما حتی اگه موفق هم شدی، سر راه من قرار نگیر،>
کارت طلایی رو محکم گرفتم. همون کارتی بود که اونم داشت، و این مهارتی بود من ازش کپی کرده بودم. امپراتور شعله رتبه 1 رو داشت و من ضعیفترین شکارچی بودم که حتی رتبه هم نداشت. اما در حال حاضر، من تو همون خط شروع اون بودم.
<+ وگرنه میکشمت.>
این دفعه، این قرار بود انتقام من باشه.