برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه 1 قسمت 6: شکار قهرمان (3)

حتی وقتی به یه میخونه رفتم و یه آبجو سفارش دادم. حتی وقتی آبجو رو تموم کردم و یکی دیگه سفارش دادم، هیچ‌کس به من اهمیت نداد. هیچ‌کس نمی‌دونست من چیکار کردم.

اخبار قدیمی از تلویزیون میخونه پخش می‌شد.

<امروز، استراتژی‌ای که تضمین شده بود طبقه دهم رو فتح می‌کنه، شکست خورد.>

<شکارچی‌های رتبه دوم و هفتم دنیا قصد دارن با همدیگه طبقه دهم رو به چالش بکشن و فتحش کنن...>

<صداهای اعتراض علیه شکارچی شماره 1 جهان پیوسته قوی‌تر می‌شه. این به خاطر اینه که قدیس شمشیر هنوز از همکاری با بقیه امتناع می‌کنه.>

هر چقدر منتظر موندم، هیچ خبر فوری‌ای مثل «یک شکارچی در طبقه دوم ناپدید شده است.» نشنیدم. اما چیزی بود که انتظارش رو داشتم.

شکارچی‌های تازه‌کار هر روز جونشون رو از دست می‌دن. هیچ‌کس واقعاً به ناپدید شدن یه تازه‌کار اهمیت نمی‌داد. هیچ‌کس به من اهمیت نمی‌داد.

به عبارت دیگه...

"تموم شد!"

«هی.»

لیوان خالیم رو بالا بردم.

«یکم دیگه برام بریز!»

«تو حسابی مشروب خوردی. شکار امروزت انقدر خوب بود؟»

«آره خوب بود. خیلیم خوب بود!»

دو سه ساعتی وقت گذاشتم و با آبجو خودم رو آروم کردم.

تا غروب آفتاب طول کشید تا کم کم واقعیت رو قبول کنم.

"حالا باید چیکار کنم؟"

کلی کار بود که باید انجام می‌دادم.

"می‌تونم تو قرعه‌کشی برنده بشم. پول رو می‌گیرم و هیچ‌کس هم شک نمی‌کنه. هی، زندگیم داره بهتر می‌شه!"

پنجره وضعیتم رو که فقط خودم می‌تونستم ببینم، باز کردم.

{ نام: کیم گونگجا

رتبه: سطح F

مهارت‌ها (2/4):

می‌خوام درست مثل تو باشم (S+): غیرفعال

ساعت عقربه‌ای بازگشت کننده (EX): غیر فعال

خالی

خالی}

«ایول. الان دیگه حتی گرسنه هم نیستم.»

پنجره وضعیت من مثل خوشمز‌ترین غذای دنیا بود. یه مهارت سطح S+ و یه مهارت سطح EX که حتی اسمش رو هم نشنیده بودم. اگه بخوام با یه غذا مقایسه‌ش کنم، مثل این بود که خاویار روی استیکم باشه.

"امکان نداره کسی باشه که مهارتی بهتر از اینا داشته باشه."

اما نتونستم جلوی لبخند گرمی که روی صورتم پهن شده بود رو بگیرم.

"...اما من هیچ مهارت رزمی ندارم."

آه....

چرا ذهن آدما این شکلی بود؟ وقتی یه چیزی رو نداری، بیشتر دلت می‌خواد داشته باشیش.

«مهم نیست پول درآوردن چقدر آسون باشه، یه شکارچی باید یه شکارچی باشه... حتی با تموم پول دنیا، بدون قدرت، آخرش پولم رو می‌دزدن.»

جامعه‌ی درون برج خیلی خونین‌تر از دنیای بیرون بود. به عبارت ساده‌تر، قوی‌ها خوب غذا می‌خورن و ضعیف‌ها خوراکشون بودن. حتی اگه می‌خواستی از برج فرار کنی و تو دنیای بیرون زندگی مجللی داشته باشی، بازم فرقی نمی‌کرد.

"هر کسی که وارد برج می‌شه، دیگه نمی‌تونه برج رو ترک کنه."

این قانون بود. حتی یه شکارچی با توانایی تله‌پورت سطح S هم نمی‌تونست از برج بیرون بره. این کار به سادگی غیرممکن بود.

فقط یه موجود تو کل بابل می‌تونست با دنیای بیرون ارتباط داشته باشه. رییس صنف شانگلیان. تنها شکارچی با عنوان «کنت».

"حتی اونم فقط می‌تونست یه سری چیزا رو از دنیای بیرون دریافت کنه و یه سری چیزا رو ارسال کنه. خودشم نمی‌تونست مستقیماً از برج خارج بشه."

هر کسی می‌تونست وارد بشه، اما هیچ‌کس نمی‌تونست خارج بشه.

این یعنی کسایی که وارد شده بودن، ثروت، روابط، ملیت، هویت و حتی شاید انسانیت خودشون رو رها کرده بودن.

«واقعاً.»

البته منم جزو همین افراد بودم.

«یا بخور، یا خورده شو. این قانون برج بود.»

الکل یکم مستم کرد و نتونستم جلوی غرغر کردنم رو بگیرم. انقدر دلم می‌خواست موفق بشم که دیوونه شده بودم. دلیلی داشت که من انقدر امپراتور شعله رو می‌پرستیدم. به خاطر شخصیتش بود؟ اصلاً اون مرد چیزی داشت که بشه بهش گفت شخصیت؟

نه، دلیل خیلی ساده‌تر بود. من به موفقیتش حسادت می‌کردم. دستاوردهاش خیره‌کننده و الهام‌بخش بودن.

«بیا موفق بشیم کیم گونگجا، باشه؟ مردی که 4090 بار مرده، چه کاری از دستش برنمیاد؟ وقتشه که موفق بشیم...»

همون موقع-....

جیلینگ!

زنگ در ورودی بار به صدا در اومد.

برام مهم نبود کی وارد شده. آخه چقدر احتمال داره که یه شکارچی که برای نوشیدن به همچین جایی میاد، یه شکارچی خفن باشه؟

اما آدمای توی میخونه شروع به پچ پچ کردن.

«هی، اون یارو که اونجاست...»

«چی؟ واقعاً؟»

«چرا همچین جاییه؟»

میخونه به طرز عجیبی ساکت شد، انگار که همه می‌ترسیدن حتی نفس بکشن.

با این اوضاع عجیبه اگه کنجکاو نشم. بنابراین سرم رو چرخوندم تا نگاه کنم. یه پیرمرد با کت و شلوار مشکی گرون قیمتی اونجا ایستاده بود.

«امم.»

اون پیرمرد جوری لباس پوشیده بود که انگار تازه از سر کار برگشته. پیرهن سفید و کراوات قرمز ساده‌ای پوشیده بود. اگه کسی این پیرمرد رو می‌دید، نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره و فکر نکنه که....

"کی به دنیای بیرون برگشتم؟"

اون پیرمرد شبیه هر کارمند اداری معمولی دیگه بود، ولی یه چیز تو ظاهرش خیلی خودنمایی می‌کرد. اینکه کتونی‌های قرمز روشنی پاش کرده بود.

کفش نه. کتونی.

"وای، این دیگه چه حس مد و فشنیه؟"

تفاوت چشمگیری بود. ولی فقط لباس‌هاش نبودن که عجیب بودن.

«شیر؟»

«بله. لطفاً ودکا و شکر رو به یه لیوان شیر گرم اضافه کنین. در واقع، اگه به جای شکر از عسل استفاده کنین، بهتره.»

صاحب میخونه از سفارش عجیب و غریب خجالت کشید.

«اومم... مشتری، من متصدی بار نیستم.»

«من مبلغ لازم رو پرداخت می‌کنم. نگران نباش.»

صاحب میخونه با تردید سرش رو تکون داد. بقیه مشتری‌ها آروم زیرلب غرغر می‌کردن و همه‌شون هنوز به پیرمرد نگاه می‌کردن.

به نظر می‌رسید که این پیرمرد کاملاً مشهوره.

"اون کیه؟"

قسمت قبل                            قسمت بعد