برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 9: هویت مهارت صحبت با خود (3)

«راضی شدی؟»

به هر حال، من تو اتاقم کاری برای انجام دادن نداشتم. به محض اینکه صبح شد، به سمت شکارگاه رفتم. در واقع، از اونجایی که به دست قدیس شمشیر مرده بودم و به روز قبل برگشته بودم، باید یه بار دیگه یو سوها رو می‌کشتم. برای همین لازم بود که به هر حال برم شکارگاه.

-همونطور که انتظار داشتم...

بائه هو-ریونگ سری تکون داد.

-انتظاراتم واقعاً درست بودن.

«چه انتظاری داشتی؟»

-خب. تو زندگی قبلیم، بهم می‌گفتن امپراتور شمشیر.

با طلوع خورشید، به نظر می‌رسید صدای بائه هو-ریونگ تو سراسر شکارگاه طنین‌انداز می‌شه.

-زادگاه من اینجا نیست. می‌تونی یه دنیای متفاوت تصورش کنی. به هر حال، درست مثل اینجا، برج تو زادگاه من ظاهر شد و من سریع‌تر از هر شکارچی دیگه‌ای اونجا رو فتح کردم.

«داشتم فکر می‌کردم که می‌خوای چیکار کنی. معلوم شد داری از خودت تعریف می‌کنی.»

-درسته.

بائه هو-ریونگ پوزخندی زد.

-خب که چی. بالاخره دنیای ما نتونست طبقه‌ی صدم رو فتح کنه. این رو کارت مهارت نوشته شده بود، درسته؟

{استاد شمشیر (A+)

روحی از دنیای دیگر. او طبقه 99 را پشت سر گذاشت اما در طبقه 100 شکست خورد و مرد. کینه باقی ماند و باعث شد که او به یک روح تبدیل شود. او نمی‌تواند در دنیای فیزیکی دخالت کند، اما می‌تواند با اعصاب صاحب کارت بازی کند. از تجربه غنی و مهارت‌های شگفت‌انگیز او راهنمایی بگیرید!

با این حال، هیچکس جز صاحب مهارت نمی‌تواند روح را ببیند.

 (کپی مهارت از شکارچی مارکوس کالنبری)}

حالا که فکرش رو می‌کنم، خیلی شگفت‌انگیز بود.

قبل از اینکه به این زمان برگردم، امپراتور شعله تازه طبقه 40 رو فتح کرده بود و یه افسانه محسوب می‌شد. در مورد طبقه 99 چطور؟ روحی که جلوی من بود، واقعاً باورنکردنی بود.

-می‌تونم بفهمم تو خوبی یا نه. و اینکه چقدر به عنوان یه شکارچی استعداد داری. فوراً می‌تونم تشخیصش بدم. برای همین ازت پرسیدم. که نشونم بدی چطور هیولاها رو شکار می‌کنی.

«آها.»

خنده‌ی تلخی کردم.

«یعنی می‌خواستی ببینی استعداد شمشیرزنی دارم یا نه؟»

هاه. داستان‌های زیادی مثل این وجود داره. داستانی که شخصیت اصلی بدون اینکه متوجه استعداد خودش بشه، زندگی می‌کنه؛ بعد یدفعه از یه صخره سقوط می‌کنه یا با استاد بزرگی ملاقات می‌کنه و قدرت واقعی خودش رو بیدار می‌کنه. ملاقات سرنوشت‌ساز.

«هه. خب باید بگم فقط وقتت رو هدر دادی.»

متأسفانه من همچین شانسی نداشتم.

«من هیچ استعدادی برای مبارزه ندارم. همه چیز شانسیه. اما حالا وقتی بمیرم، حداقل می‌تونم مهارت‌های شکارچی‌های دیگه رو کپی کنم. اگه استعداد داشتم، خیلی وقت پیش سطح F رو رد کرده بودم. چرا باید بخوام اینطوری زندگی کنم؟»

بائه هو-ریونگ اخم کرد.

-چی داری می‌گی؟ تو بااستعدادی.

«بله؟»

-تازه خیلیم بااستعدادی.

ها؟ این واکنشی نبود که انتظارش رو داشتم.

«هی، شوخی نکن. داری مسخره‌م می‌کنی؟»

-شوخی نمی‌کنم.

بائه هو-ریونگ آروم سرش رو تکون داد.

-البته که تو هیچ استعدادی تو هنرهای رزمی نداری. هماهنگی بدنت ضعیفه. فیزیک بدنت ضعیفه و خیلی طول می‌کشه تا یاد بگیری از هاله استفاده کنی. اما صرف نظر از این، تو یه استعداد خیلی کمیاب داری.

نگاه بائه هو-ریونگ جدی شد.

-تو از مرگ نمی‌ترسی.

«....»

-تو اصلاً نداریش. به طرز عجیبی، اصلاً حس ترس از مرگ رو نداری.

بائه هو-ریونگ چونه‌ش رو نوازش کرد.

-احتمالاً بعد از بیشتر از 4000 بار مردن، بدون اینکه خودت متوجه بشی، حس ترس از مرگ رو از دست دادی. این همون چیزیه که منم انتظارش رو داشتم. تو خودت متوجه نیستی، ولی وقتی با هیولاها مواجه می‌شی، کاملاً بی‌پروا عمل می‌کنی. مردم معمولاً یکم تردید می‌کنن چون از مردن یا آسیب دیدن می‌ترسن، ولی تو اینطوری نیستی.

«امم، این یه استعداده؟»

-البته.

من فوراً جوابم رو گرفتم.

-استعدادهای ذاتی تنها نوع استعداد نیستن. آدما می‌تونن استعدادهاشون رو تو طول زندگی بیدار کنن. سخت‌ترینشون، استعداد غلبه بر ترس از مرگه. اما تو قبلاً سخت‌ترین چیز رو یاد گرفتی.

«...»

-و این عالیه.

یکم خجالت کشیدم.

تا حالا هیچکس اینطوری باهام حرف نزده بود. من هم هیچ‌وقت خودم رو اینطوری تصور نکرده بودم. فقط به خاطر اینکه امپراتور شعله باهام مثل یه کرم رفتار کرده بود، برای همینم.... خیلی عصبانی شدم که از 4000 بار مرگ رد شدم.

مردن.

استعداد من همین بود.

-فقط یه سوال دارم.

«چی؟»

-وقتی پیرمرد مارکوس تو رو کشت، به چی فکر می‌کردی؟

آخرین مرگم رو به یاد آوردم. فقط چند ساعت گذشته بود، بنابراین تونستم خاطرات و احساساتم رو به وضوح به یاد بیارم. 

آسمون شب، ماه و بادی که انقدر آروم می‌وزید که هیچ صدایی شنیده نمی‌شد.

«....به نظرم زیبا بود.»

اون موقع بود-....

-هاهاهاها!

بائه هو-ریونگ سرش رو بلند کرد و از ته دل خندید. صدای خنده‌ش باشکوه بود و تو دشت خالی می‌پیچید.

-خنده داره.

چشم‌های بائه هو-ریونگ وقتی به من نگاه کرد، برق می‌زد.

-تو مهارت‌ها رو نمی‌دزدی. فقط اونا رو کپی می‌کنی. به عبارت دیگه، اون من دیگه هنوز پیش پیرمرد مارکوسه. پیرمرد و تو. نمی‌دونم کدوم یکی از شماها شکارچی بهتری می‌شین؟ یکم کنجکاوم.

«...»

-من کمکت می‌کنم.

استاد شمشیر. روحی که زمانی 99 طبقه‌ی برج رو فتح کرده بود و با نام امپراتور شمشیر شناخته می‌شد، مستقیماً به من نگاه کرد.

-تا جایی که بتونی به سطح پیرمرد مارکوس برسی. نه، تا وقتی که خیلی قوی‌تر از اون پیرمرد مارکوس بشی!

بعد دستش رو دراز کرد.

-بیا برج رو فتح کنیم.

اون لحظه، لحظه‌ای بود که همراه زندگیم رو پیدا کردم.

قسمت قبل                            قسمت بعد