برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 10: شروع انفرادی (۱)
«آه، آقای کیم گونگجا. متاسفم، اما مشکلی پیش اومده؟....»
نگهبان خزانه در حالی که من رو به سمت پلهها راهنمایی میکرد، پرسید. به نظر میرسید که میترسید کار اشتباهی انجام داده باشه.
باعجله جواب دادم تا دیوونه به نظر نرسم: «آه نه. داشتم به یه چیزی فکر میکردم.»
«آه که اینطور. خوشحالم.»
نگهبان خزانه آهی از سر آسودگی کشید: «حالت چهرهت خیلی خوب نبود، برای همین فکر کردم بدون اینکه خودم بدونم بیادبی کردم. هه هه. وقتی گفتی نه، خیالم راحت شد....»
چی؟ این مرد... اون یه فرشتهست؟
-تچ. خیلی راحت تحت تاثیر قرار میگیری. خیلی راحت.
روح روانپریش و غرغروی پشت سرم رو نادیده گرفتم و وارد یه اتاق پذیرایی ویژه شدم.
سکههای طلا از قبل روی میز اتاق پذیرایی چیده شده بودن و به نظر میرسید که یه پیشخدمت اومده و اونا رو از قبل آماده کرده.
نگهبان خزانه دوباره لبخندی زد: «این تموم سکههاییه که مشتری کیم گونگجا برنده شده.»
«...فوقالعادهست.»
بیشتر از 50.000 سکه!
اتاق روشن بود و تموم سکهها رو یه جا روشن میکرد. فقط نگاه کردن به اونا قلبم رو به تپش مینداخت. احساسی تو وجودم لبریز شده بود، هر چند واقعاً نمیتونستم توصیفش کنم.
«میتونید همهی این سکههای طلا رو بردارین، یا میتونین یه گاوصندوق شخصی برای نگهداری امن از ما بخرین. دوست دارین چیکار کنین؟»
«خب.»
سعی کردم افکارم رو جمع و جور کنم.
"همونطور که انتظار داشتم، قدرت جادویی پول خیلی زیاده."
راستش رو بخواین، آب دهنم راه افتاده بود. اما هدف من این بود تو اوج قرار بگیرم. یه شکارچی خفن بشم که همه بهش حسادت میکنن. پول فقط یه وسیله برای رسیدن به اون هدف بود.
"تا من، کیم گونگجا، کسی بشم که پول رو کنترل میکنه، نه کسی که توسط پول کنترل میشه."
دبواره آرامشم رو به دست آوردم و به آرومی سرم رو تکون دادم.
«-تو صندوق امانات نگشون میدارم.»
«+آه، مشتری. انتخاب عاقلانهای کردی!»
نگهبان خزانه خوشحال شد.
«+من شخصاً همیشه همین رو به برندهها پیشنهاد میکنم. درک میکنم که میخواید تموم ثروتتون رو تو دستتون داشته باشین، اما همیشه اکیداً توصیه میکنم که یه صندوق امانات تهیه کنین. بالاخره افراد زیادی هستن که نیت بدی دارن...»
«-و....»
دوباره دهنم رو باز کردم.
«-میخوام عنوان عضو افتخاری صنف سانگریون رو بخرم.»
«+بله؟»
«-هزینه خرید عنوان عضو افتخاری 10.000 سکه طلاست، مگه نه؟»
به میز نزدیک شدم و دستم رو روی سکههای طلا گذاشتم.
طلا. رنگی که چشم انسان رو خیره میکرد. اما من از قبل طلایی رو میشناختم که حتی مسحورکنندهتر میشد، آیندهم. برای اون آینده، باید این سکههای طلا رو بدون هیچ قید و شرطی سرمایهگذاری میکردم.
«-من یکجا پرداخت میکنم.»
«+....»
نگهبان خزانه برای یه لحظه صورتم رو بررسی کرد.
«+مشتری کیم گونگجا... شما به هیچ صنف دیگهای ملحق نشدین، درسته؟»
«-بله.»
صنف.
یه صنف شکارچی صرفاً برای معاشرت نبود. بزرگترین اهمیت اون، «حفاظت» ارائه شده توسط صنف بود.
حتی اگه از اداره شکارچیان یا گارد هوشیار باشه....
"ممکنه قبل اینکه حتی بتونم چیزی بگم، مورد حمله قرار بگیرم."
از طرز کشته شدنم توسط امپراتور شعله و قدیس شمشیر، میتونستم این رو بفهمم.
بیقانونی. در مقایسه با دنیای بیرون، اینجا خیلی بیرحمتر بود.
"من نباید احمقانه راه امپراتور شعله رو دنبال کنم و مثل اون رفتار کنم."
امپراتور شعله ترجیح داده بود تنها بمونه. بعد از دوبار برنده شدن تو قرعهکشی، دیگه هیچکس از اون حمایت نمیکرد. حتماً زندگی سخت و پر شیب و فرازی بوده، چون خیلیا دنبال اون پول بودن.
"برای همینه که اون بعداً مسموم و ترور شد."
خیلی رقتانگیز بود. چه نیازی بود که با اصناف بزرگ رقابت کنه؟
«+...خیلیخب.»
نگهبان خزانه دفترچهای درآورد و شروع به نوشتن چیزی کرد.
«+هر کسی میتونه با یه قیمت ثابت عضو افتخاری انجمن ما بشه. من فوراً از یکی از کارمندهامون میخوام که بیاد و یه کارت عضویت افتخاری درجه دو برای شما صادر کنه.»
«-آه درسته. راستی...»
بلافاصله اضافه کردم: «من الان تو یه آپارتمان کوچیک و ارزون زندگی میکنم. اگه سانگریون جایی برای اقامت بهم پیشنهاد بده، واقعاً ممنون میشم. البته، من حاضرم هزینهی لازم رو پرداخت کنم.»
«+....»
«-به علاوه، احتمالاً برندهی مقام اول رو تو روزنامه اعلام میکنین. اون موقع، اگه اسمم رو فاش میکنین، لطفاً مطمئن بشین که اونا وضعیت من به عنوان عضو افتخاری انجمن سانگریون رو هم گزارش میدن.»
نگهبان خزانه تموم چیزهایی که درخواست کرده بودم رو با چهرهای بیتفاوت نوشت.
«+شما کاملاً دقیق هستین، مشتری.»
«-اوه. با این اوضاع دنیا؟ من باید برای هر چیزی آماده باشم.»
«+....کاملاً حق با شماست.»
پشت سر نگهبان خزانه، بائه هو-ریونگ شکمش رو گرفته بود و با صدای بلند میخندید.
-هی. این حالت چهرهش وقتی یه آدم بیعرضه داره باهاش اینجوری رفتار میکنه، خیلی باحاله. برای همینه که من عاشق مسخره کردن آدمهای خاصم.
"نه. تو بودی که گفتی من سادهلوحم. مشکلت چیه؟"
-من همچین حرفی زدم؟ مطمئن نیستم. درست یادم نیست، پس شاید همچین حرفی نزدم.
خدای من. حتی اگه قرار بود چندشآور باشه، لازم نبود تا این حد چندشآور باشه.
-به هر حال، تو داری کارت رو خوب انجام میدی.
بائه هو-ریونگ همچنان داشت میخندید.
-نگران بودم که مجبور شم پوشکت رو عوض کنم و مثل بچهها کارخرابیت رو پاک کنم. اما با دیدن این کارت، فکر کنم بتونی از پس خودت بربیای.
"اگه حرف نزنی، کسی نمیگه لالی."
-زامبی، انگار حالت خیلی خوبه.
راست میگفت. دهنم غرغر میکرد، ولی دلم شاد بود.
"مطمئناً. از الان به بعد، تازه شروع میشه."
4000 مرگ برای بازگشت 4000 روز. این توانایی به خاطر مهارت بازگشتکننده بود که امپراتور شعله از قدرت واقعیش استفاده نکرد.
حالا وقتش بود که من ازش لذت ببرم.