این یکی از اولین داستانهامه و قدیمیه، خوشحال میشم نظراتتون رو بگین.
برای مطالعه به ادامه مطلب مراجعه کنید.
دنیای مشکلات
فضایی سراسر سفید، اطرافش را احاطه کرده بود. سکوتی مطلق که باعث میشد به سلامت گوشهایش شک کند و در نهایت، به خاطر نیاوردن دلیل حضورش در این فضای عجیب. تمام اینها باعث میشد که بذر ناامنی در وجودش جوانه بزند و از ترس تنهایی، تغذیه کند.
محیط روشن بود و هیچ تاریکیای وجود نداشت؛ اما نبود هیچ منبع نوری، آن سفیدی را از هر تاریکیای، ترسناکتر میکرد.
تق تق تق تق.
آن موقع بود که صدای گامهای مرتبی به گوشش رسید. صدایی که به طرز واضحی در فضای بیانتها میپیچید. در حالی که تا لحظهای پیش، حتی صدای نفس کشیدنش هم به گوش نمیرسید.
مردی با کت و شلواری سیاه و پیراهن سفید، در حالی ظاهر شد که صورتش را با جعبهای کارتنی مخفی کرده بود. تنها اجزای قابل مشاهده صورتش، چشمانش بودند که از بین سوراخ های روی کارتن، دیده میشدند.
مرد به محض اینکه نزدیک شد، مانند یک شعبدهباز، دستهایش را باز کرد و با صدایی شاد و خندان گفت: «به دنیای مشکلات خوش اومدید، بانوی جوان! برای ماجراجویی و عوض کردن مشکلاتت آمادهای؟»
حرفهایش عجیب بود، اما صدایش عجیبتر بود. انگار که چند نفر همزمان با یک دهان حرف میزدند.
افکار بیشماری در یک لحظه از سرش رد شدند. دوربین مخفی بود، یا خواب میدید؟
هر چه که بود، جواب دادن به یک غریبه با ظاهر عجیب و غریب، چیزی نبود که برایش راحت باشد. به همین دلیل، سکوت کرد. سکوتی که در نهایت، برای مدتی طول کشید. انگار که غریبه تمام وقت دنیا را برای هدر دادن داشت، آنجا ایستاد و در سکوت، منتظر جوابش ماند.
در نهایت این دختر بود که با مشتهای گره کرده، پرسید: «ا-اینجا کجاست؟»
غریبه انگار که این سوال برایش عجیب بود، سرش را کج کرد. دوباره این صدای چند نفر بود که از دهانش بیرون میآمد: «ولی من همین الان گفتم. اینجا دنیای مشکلاته بانوی جوان! شما به اینجا دعوت شدین تا مشکلتون رو عوض کنین. همین چند دقیقه پیش بود که از نداشتن موبایل جدید ناراحت بودین و به مادر و پدرتون شکایت میکردین که براتون یه موبایل جدید بخرن. درسته؟»
در آن هنگام بود که دختر به یاد آورد. بعد از اینکه دوباره دوستانش موبایل شکسته و قدیمیاش را مسخره کرده بودند، برای بار هزارم از مادرش خواسته بود که برایش یک موبایل جدید بخرد؛ مادرش هم برای بار هزارم با بهانه کردن قسطهای عقب افتاده، دست رد به سینهاش زده بود. بعد دختر با ناراحتی به اتاقش رفته بود و در حالی که گریه میکرد، از داشتن چنین مشکل بزرگی شکایت کرده بود و به خواب رفته بود.
-پس یعنی اینجا.... واقعاً دنیای مشکلاته؟ من چه جوری اومدم اینجا؟
وقتی با تردید سوالش را بر زبان آورد، مرد بار دیگر سرش را کج کرد و گفت: «بله بانوی جوان. اینجا دنیای مشکلاته و ما الان تو طبقهي پنجم هستیم. شما هم به خاطر خواستهی قلبیتون به این دنیا احضار شدین. بهتره قبل از اینکه گرفتار مشکلات بزرگ بشیم، بقیه گفت و گو رو تو طبقههای پایینتر ادامه بدیم. لطفاً دنبالم بیاین.»
مرد به راه افتاد جلوتر رفت. فضای سفید ناگهان تغییر کرد و تاریک شد. البته با وجود تاریکی و سایه عظیم، هنوز هم میتوانست پشت سر مرد را ببیند.
دختر که هنوز با غریبه راحت نبود، با حفظ فاصلهای مناسب، پرسید: «کجا داریم میریم؟ تو کی هستی؟ چرا کارتن رو سرت گذاشتی؟ چطور مشکلاتم رو عوض کنم؟»
مرد در حالی که بدون نگاه کردن به پشت سرش راه میرفت، جواب سوالات دختر را داد: «یک بانوی کنجکاو! تا قبل اینکه به آسانسور بین طبقات برسیم، بهتره خودم رو معرفی کنم. من «راهنما» هستم. کسی که قراره به شما کمک کنه تا مشکلتون رو عوض کنین. اینجا طبقهی پنجمه. از اونجایی که قراره مشکلتون رو عوض کنین، بهتره بریم به طبقهی اول که راحتترین مشکلات اونجا قرار دارن. و در مورد کارتن روی سرم...»
راهنما به اینجای حرفش که رسید، مکثی کرد و بعد برگشت. خیره به دختر که حالا با احتیاط نگاهش میکرد، ادامه داد: «... ظاهر راهنما برای هر کس متفاوته. من باید شبیه اولین مشکلی باشم که تنهایی حلش کردی. برای شما بانوی جوان، اولین باری که کشیدن صورت پدر و مادرتون براتون سخت بود، به جاش صورتشون رو با کشیدن یک کارتن مخفی کردین. برای همین من رو به این صورت میبینین.» و سپس دوباره به راه افتاد.
در حالی که در تاریکی پشت سر مرد راه میرفت و هر لحظه نگران بود فضای سفید زیر پایش خالی شود، بادقت به تک تک حرفهایش گوش میداد. با وجود اینکه مرد غریبه بود و فضای اطرافش ناآشنا، اما به طرز عجیبی در کنار مرد، احساس امنیت میکرد. انگار که او را از مدتها قبل، میشناخت. وقتی توضیح راهنما در مورد کارتن روی سرش را شنید، آن احساس کمی منطقی به نظر میرسید. به یاد داشت که مدتی در دوران خردسالی، عادت داشت تا صورت مردم را با کشیدن یک ماسک کارتنی مخفی کند. این کار خیلی راحتتر از کشیدن تمام اجزای صورت بود.
پس یعنی.... واقعاً به دنیای دیگری آمده بود؟
مکثی کرد و بعد، آرام پرسید: «واقعاً میشه مشکلات رو عوض کرد؟»
-بله که میشه. اینجا دنیای مشکلاته و تموم مشکلات دنیا اینجا جمع میشن. چه بزرگ و چه کوچیک. خیلی از آدما هستن که ترجیح میدن مشکلاتشون رو عوض کنن. یکی دوست داره از شغلش بازنشسته بشه ولی نمیتونه و یکی هست که مدام دنبال کاره ولی پیدا نمیکنه. از اینجور مشکلات زیاد پیدا میشه. برای همین دنیای مشکلات و راهنماها وجود دارن.
مرد با تمام کردن جملاتش، ناگهان ایستاد. روبرویشان یک در مانند نقاشیهای کودکانه، ظاهر شد. وقتی راهنما در را باز کرد، دختر توانست محیط داخلی یک آسانسور را ببیند. پشت سر او وارد شد و به محض بسته شدن در، آسانسور به راه افتاد.
-هر طبقه بستگی به اندازه مشکلات داره. طبقه پنجم برای افراد با مسئولیتهای خیلی بزرگه. افرادی که مسئول زندگی خیلی از آدمها هستن. مثل سیاستمدارها و افسرهای ارتشها. کسایی که هر تصمیمشون میتونه روی زندگی خیلیها تاثیر بذاره. برای همین مشکلاتشون بزرگتره و فقط تو همین طبقه جا میشن. اون سایه بزرگی که ظاهر شد و تا آسانسور ادامه داشت هم، سایهی یکی از اون مشکلات بود.
دختر با یادآوری تاریکی عظیمی که ناگهان ظاهر شده بود و تا ورودی آسانسور ادامه داشت، با اضطراب بزاقش را قورت داد.
مدتی بعد، نمایشگر آسانسور عدد 4 را نشان داد و همزمان، راهنما دوباره شروع به صحبت کرد: «تو این طبقه دوباره برای افراد با مسئولیتهای بزرگه. مثل تاجرها و کارآفرینها و محققها.»
طبقهی سوم.
-اینجا برای کساییه که سرپرست خانوادههاشون هستن و باید با خیلی از مشکلات مالی و چیزهای شبیه اون کنار بیان.
طبقهی دوم.
-اینجا هم برای افرادیه که تازه مسئولیتهای جدی دارن و مشکلاتشون در حد مشکلات خانوادگی و محیط کاره.
و در نهایت، طبقهی اول.
راهنما با پایین آمدن آسانسور، با آرامش مشکلات هر طبقه را توصیف میکرد. سپس وقتی به طبقهی اول رسیدند، در را باز کرد و بیرون آمد. به محض اینکه دختر نیز از آسانسور بیرون آمد، در پشت سرش ناپدید شد و فضای سفید از آنها استقبال کرد. هر چند با ظاهری متفاوت.
گویهای رنگی با اندازههای متفاوت، در سراسر فضای سفید شناور بودند. گاهی بالا میرفتند و گاهی پایین میآمدند. بعضیها تغییر رنگ میدادند و بعضیها کوچک و بزرگ میشدند.
-به طبقهی اول خوش اومدی بانوی جوان! حالا میتونی یکی از این مشکلات رو انتخاب کنی و با مشکل خودت عوضشون کنی.
راهنما با دستش به گویهای شناور اشاره کرد و عقب رفت.
-چطور باید بفهمم هر مشکل چیه؟
راهنما در جوابش گفت: «فقط کافیه آروم گویها رو لمس کنی. اون وقت میتونی مشکلات درون گویها رو ببینی.»
نگاه دختر میان گویها چرخید. باید از میان گویهای کوچک یکی را انتخاب میکرد، اما به دلیل کنجکاوی، سمت یک گوی بزرگ شناور رفت. دستش را جلو برد و با لمس گوی، ناگهان مه خاکستری رنگی اطرافش را احاطه کرد. صداهای محو و زمزمهوار، کم کم واضحتر شدند و خیلی زود، منظرهی اطرافش تغییر کرد.
فضای سفید جای خود را با راه پلهی یک آپارتمان عوض کرده بود. راه پلهای که میزبان پسربچهای با لباس مدرسه و کوله پشتی بودند. پسربچه با ناراحتی نشسته بود و کوله پشتیاش را در آغوش گرفته بود. چشمهایش خیس بودند و به نظر میآمد که هر لحظه آماده است که گریه کند.
-مامان هنوز خونه نیست... کلیدم هم جا گذاشتم... گشنمه... مامان کی میاد خونه؟
پسربچه در حالی که کولهپشتیاش را محکم فشار میداد، زیرلب زمزمه کرد و چشمهایش را بست. دختر که با دیدن این صحنه ناراحت شده بود، دستش را عقب کشید.
به محض اینکه دستش را عقب کشید، فضای سفید و گویهای شناور رنگی بازگشتند. راهنما هم همینطور. او آنجا منتظر ایستاده بود تا دختر گوی بعدی را لمس کند. وقتی که بار دیگر گوی کوچکی را لمس کرد، فضا دوباره تغییر کرد.
این بار پیرمردی بود که با انتظار به صفحهی موبایلش نگاه میکرد. تنها روی مبلی قدیمی نشسته بود و هر بار که صفحهی موبایل خاموش میشد، دوباره آن را روشن میکرد. دختر کمی سرش را جلوتر برد تا مقصد نگاه پیرمرد را ببیند و آنچه دید، نام «پسرم» بود که در صفحهی مخاطبینش به چشم میخورد.
گوی بعدی تصویر دختری بود که با ترس در اتاقش مخفی شده بود و به صدای داد و بیداد پدر و مادرش گوش میداد. آن هم در حالی که مدام ناخنهایش را میجوید و برادر کوچکترش را در آغوش گرفته بود.
گوی بعدی پسری بود که بدون اجازه موتور پدرش را برداشته بود و حالا که تصادف کرده بود، با ترس در گوشهی خیابان نشسته بود و منتظر پدرش بود.
گوی دیگر تصویر خانوادهای را نشان میداد که با چهرهای بیحالت کنار هم نشسته بودند و غذا میخوردند. نه لبخندی بر لبهایشان بود و نه اخمی میان ابروهایشان. فقط صورتی بیحالت و دختر نوجوانی همسن خودش، که با ناراحتی سرش را پایین انداخته بود.
گوی بعدی، گوی بعدی و گوی بعدی....
دختر به لمس گویها ادامه داد. از گویهایی به اندازه توپ بسکتبال گرفته تا گویهایی به اندازهی یک کمد. هر گوی صحنهی متفاوتی را نشان میداد.
تیر آخر را گوی خاکستری رنگی زد که کمی از توپ بسکتبال بزرگتر بود. به محض لمس آن گوی، صحنهی کوچهی تاریکی نمایان شد. پسربچهای لاغر با چهرهای کثیف، میان سطل زبالهها میگشت. در دستش ساندویچی نصفه بود که درون پلاستیک پیچیده شده بود. پسربچه با ناراحتی به ساندویچ نگاه میکرد که ناگهان، با دیدن چیزی، لبخند زد. در همان لحظه بود که دختر این بار بدون برداشتن دستش، به فضای سفید بازگشت.
وقتی گوی خاکستری رنگ را ندید، با گیجی به اطراف نگاه کرد و پرسید: «هاه؟ گوی کجا رفت؟»
-مشکلش حل شد. برای همین گوی مشکلش ناپدید شد.
راهنما با آرامش جواب سوالش را داد و جلو آمد. دختر که درک نمیکرد چطور همچین چیزی امکان دارد، به سرعت گفت: «چطوری انقدر سریع مشکلش حل شد؟ تازه داشت تو سطل زباله دنبال غذا میگشت! چطوری انقدر سریع پولدار شد که مشکلش کامل حل بشه؟»
-مشکلات بستگی به این دارن که چطور بهشون نگاه کنی بانوی جوان. مشکل اون پسر تو این لحظه این نبود که داره تو سطل زباله دنبال غذا میگرده و یا فقیره. مشکلش این بود که غذای کافی برای سیر کردن خواهرش پیدا نکرده. برای همین وقتی یه ساندویچ کامل دیگه دید، مشکلش حل شد. به همین سادگی.
دختر نميتوانست آنچه را که شنیده، باور کند. به همین راحتی؟ آن پسر فقط به خاطر پیدا کردن یک ساندویچ دیگر در سطل زباله خوشحال شده بود؟ همین برایش کافی بود؟
سوالاتش به قدری زیاد شده بودند که دیگر بیخیال کنجکاویاش شد. گویهای بزرگ را رد کرد و به دنبال گویهای کوچکتر رفت. پیدا کردن گویهای کوچک سختتر بود؛ اما بالاخره توانست یکی را پیدا کند که از همه کوچکتر بود.
در نگاه اول فکر کرد که اشتباه میکند؛ اما آن گوی واقعاً به اندازهی یکی از نگینهای لباسش بود. آنقدر کوچک که پیدا کردنش میان تمامی این مشکلات، مثل معجزه به نظر میرسید.
دختر خسته از گشت و گذار طولانی میان گویها، به آن گوی کوچک اشاره کرد و گفت: «میخوام مشکلم رو با اون مشکل عوض کنم.»
گوی آنقدر کوچک بود که حتی نیازی نمیدید که آن را بررسی کند. مشکلی آنقدر کوچک، بدون شک به راحتی حل میشد.
حداقل این چیزی بود که دختر باور داشت، ولی راهنما با جدیت سرش را تکان داد و گفت: «امکان نداره بانوی جوان! شما نمیتونین مشکلتون رو با اون عوض کنین.»
دختر با عصبانیت گفت: «چرا نمیتونم؟ خودت گفتی میتونم مشکلم رو با هر مشکلی عوض کنم!»
-درسته. ولی نه با مشکل خودت. اون گوی، مشکل خودته.
جواب راهنما، مثل آب یخی بود که روی شعلههای عصبانیت دختر پاشیده شد. دختر هاج و واج ایستاده بود و به مردی نگاه میکرد که کنارش ایستاده بود و از میان سوراخهای کارتن روی سرش، به او خیره شده بود.
-مشکلِ... خودم؟
راهنما در جواب سوال دختر، سری به نشانهی تایید تکان داد و گفت: «درسته. اون گوی مشکلِ خودته. هر چند برای من اندازههاشون فرقی ندارن. چون این دیدگاه انسانهاست که مشکلات رو بزرگ و کوچیک میکنه و اونها رو تو طبقههای مختلف قرار میده. برای منِ راهنما، تمام این مشکلات یه اندازهان.» سپس با دیدن محو شدن بدن دختر، با صدایی شاد ادامه داد: «خب، ظاهراً مشکلت حل شده بانوی جوان. با اینکه ملاقاتمون کوتاه بود، از اینکه بهت کمک کردم مشکلت رو حل کنی، خوشحالم!»
-بهم کمک نکردی مشکلم رو حل کنم. فقط بهم نشون دادی مشکلم.... اونقدر هم که فکر میکردم، «مشکل» نیست.
دختر زیرلب غرغر کرد و بعد، ناگهان پرسید: «ممکنه بازم به دنیای مشکلات بیام؟»
راهنما دستانش را باز کرد و با شادی گفت: «البته که ممکنه. مردم بارها و بارها با مشکلاتی روبرو میشن که به نظر نمیاد قابل حل باشن و همیشه از ما راهنماها کمک میگیرن. این سری هم اولین باری نیست که اومدی. فقط سری قبلی رو یادت نمیاد. به هر حال تا حالا شده گفت و گو با وجدانت رو یادت بیاد؟»
دختر با گیجی گفت: «هاه؟ منظورت چیه؟»
راهنما هم با خنده جواب داد: «هیچی. موفق باشی بانوی جوان.»
دختر مانند غباری محو شد و کم کم به اتاقش بازگشت. کنار موبایل شکسته و قدیمیاش که مادرش برای تولدش خریده بود؛ آرام خوابیده بود و آن را مانند گنجینهای باارزش، در آغوش کشیده بود.
در حالی که راهنما محو شدن دختر را تماشا میکرد، بازگشت و منتظر مهمان جدیدش ماند. پسربچهای که با چشمان گریان ظاهر شده بود و با ترس به اطراف نگاه میکرد. راهنما جلو رفت و این بار، پسربچه مردی را دید که با صورتی شبیه یک بادکنک قرمز رنگ، نزدیک میشد. بادکنکی که شبیه اولین بادکنکی بود که به تنهایی، آن را باد کرده بود.
-به دنیای مشکلات خوش اومدید، مرد جوان! برای ماجراجویی و عوض کردن مشکلاتت آمادهای؟