برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 18: جریمهی آسیب روحی (3)
رسانههای مختلف با یه سوال بزرگ با هم متحد شدن.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
-پس کیه؟
-کسی نمیدونه کی پاکسازیش کرده؟
اونی که طبقه دهم رو تسخیر کرد، کیه؟
-فقط کی...
.
.
.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
صفحه موبایلم رو خاموش کردم.
و تصمیم گرفتم به سوالی که بائه هو-ریونگ قبلاً ازم پرسیده بود، جواب بدم.
«احساسات من الان...»
از یه زمانی به بعد...
لبخند میزدم.
«صادقانه بگم، احساس خیلی خوبیه.»
چیزی بود که تو تموم عمرم هرگز حس نکرده بودم. اما بدون اینکه کسی بهم بگه، میدونستم این چه احساسیه. من به طور غریزی میدونستم.
این حس در اوج بودنه.
«احساس میکنم رو قلهی دنیام.»
-اینطوره؟
بائه هو-ریونگ پوزخند زد.
-این فقط یه توهمه. تو اون بالا نیستی و فقط طبقه دهم رو تسخیر کردی. اما کاملاً هم توهم نیست. کیم گونگجا. تو از هر کس دیگهای به قله نزدیکتری.
«میدونم.»
نگاهم رو چرخوندم.
«حالا تنها چیزی که مونده اینه که واقعاً تو قله باشم.»
پلههای سنگی که اگه میخواستی با اقامتگاه آتیش جهنمی مقابله کنی، باید ازشون عبور میکردی. الان یه نفر داشت از اون پلهها بالا میاومد.
این همون دربانی بود که من با گفتن اینکه یه بیماری لاعلاج دارم، گولش زده بودم.
«نفس نفس زدن، سرفه...! ها ها. شکارچی-نیم!»
دربان خیس عرق بود. انگار که با سرعت دویده بود و حالا در حالی که نفسش بالا نمیاومد، جلوی من ایستاد.
«اون...اون همین الان- تـ-تو بودی؟»
«نمیدونم در مورد چی صحبت میکنی.»
دربان فریاد زد: «طـ-طبقه دهم تسخیر شده! من امروز مسئولم... و تو تنها شکارچیای بودی که امروز طبقه دهم رو به چالش کشیدی، پس... الان اوضاع خیلی بهم ریختهست. انجمن شکارچیان مدام با من تماس میگیرن تا ببینن چه اتفاقی افتاده...»
«همم...»
به دربان نگاه کردم. ویززز. ویززز. وقتی با من صحبت میکرد، جیبش مدام میلرزید. احتمالاً به خاطر تماسها بود. همونطور که گفت، به نظر میرسید تموم برج وحشتزده شدن.
لبخندی زدم و گفتم: «اگه واقعاً من پاکسازیش کرده باشم، چی کار میکنی؟»
«ببخشید؟»
«ازت پرسیدم اگه من واقعاً شکارچیای باشم که طبقه دهم رو تسخیر کرده، چی کار میکنی؟»
«ایـ-ین...»
چهرهی دربان سرخ شد و گفت: «نتونستم کارت شناساییت رو بررسی کنم. پس... الان این کار رو میکنم.»
«نه دربان. عجیبه. اینطور نبود که نتونستی کارت شناساییم رو بررسی کنی. تو حتی 100 طلا هم گرفتی.»
«ایـ-ین...»
«آدم موقع کار کردن خیلی سختی میکشه.»
آروم به شونهش زدم. با چهرهای گیج به من نگاه کرد. از کنارش رد شدم تا از پلههای سنگی پایین برم.
فریاد ناامیدانهش رو از پشت سرم شنیدم: «لـ-لطفاً یه لحظه صبر کن شکارچی-نیم! حتی لقبت هم اشکالی نداره! لطفاً حداقل قبل از رفتن لقبت رو بهم بگو! وگرنه از سال بالاییهای انجمن کتک میخورم!»
بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم، جواب دادم: «من لقب ندارم.»
«...»
«سخت کار کن. آه، و دنبالم نیا. وگرنه واقعاً فرار میکنم.»
خوشبختانه، دربان دنبالم نیومد. حتی اگه هم میاومد، مهم نبود. چون از بالا رفتن از پلهها خسته شده بود، ممکن بود به راحتی گمش کنم.
-هی. قیافهش دیدنی بود. انگار روح دیده بود.
بائه هو-ریونگ پوزخندی زد و به پشت سرش نگاه کرد.
-به هر حال، کارت خوب بود. اینجوری ارزش اسمت رو بالا میبری. آره. باید کاری کنی که مردم پیدات کنن. حتی بدون اینکه خودت بگی....
«امپراتور شمشیر.»
-ها؟ چیه؟
جلوی سنگ انتقال که رو به روی ورودی طبقه دهم بود، ایستادم.
«من متوجه شدم.»
-متوجه چی شدی؟
«اینکه چرا یهویی ازم تعریف کردی.»
اونی که به طبقه اول میرفت رو رزرو کردم و گفتم: «شرط بندی.»
بائه هو-ریونگ مکثی کرد.
«یادم اومد. قول داده بودی اگه با دو سکه از شر رییس طبقه دهم خلاص بشم، من رو گونگجا-نیم صدا کنی، درسته؟ وای، حالا میخوای چی کار کنی؟ من واقعاً با دو سکه از شرش خلاص شدم. امپراتور شمشیر ما توی دردسر بزرگی افتاده.»
-هی. گونگجا... ولی ما شریکیم... یه کم نامردی نیست؟
بائه هو-ریونگ با صورتی که نزدیک بود گریه کنه، التماس کرد:
-بهش فکر کن. شریکها جایگاه برابری دارن. من و تو. جایگاه برابر. کسی که تا طبقه 99 رو تسخیر کرده و کسی که طبقه 100 رو به چالش میکشه. هی، شریک! دوست! چقدر قشنگه!
لبخند پررنگی زدم و گفتم: «خیلی خب. حالا وقتی با من صحبت میکنی، منو گونگجا-نیم صدا کن.»
-....
«برای همیشه.»
اون موقع بود که چهرهی بائه هو-ریونگ از ناامیدی تو هم رفت.