برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 19: لذت یک فنجان قهوه (1)
«فقط تا آخر امروز. تا رسیدن ساعت به 00:00:00، لطفاً تا اون موقع مراقب باشین.»
«آه! باشه. یه جورایی تا اون موقع... فهمیدم.»
شکارچیها همه نفس راحتی کشیدن.
لبخندی زدم.
"نباید به خاطر خبرنگارها عقب بمونم. نه تا وقتی که مجبورم به محض باز شدن طبقه یازدهم، با تموم سرعت وارد بشم."
دوباره دهنم رو باز کردم: «این شرط اوله. و برای شرط دوم...»
«...»
شکارچیها همه با چهرههای گرفته به من نگاه کردن. احتمالاً از ترس اینکه چه شرط سختی رو درخواست میکردم، عصبی بودن.
پوزخندی زدم و به اطرافم نگاه کردم.
«اینجا یه مکان عمومیه، پس بیاین به سایر مشتریها احترام بذاریم.»
«ببخشید؟»
«مگه نمیبینین مشتریها دارن به این سمت نگاه میکنن؟ اونا تعجب کردن که شما یدفعه اینجا جمع شدین.»
حق با من بود.
همهی مشتریهای دیگه به این سمت نگاه میکردن. بیشتر مشتری ها با چشمهایی مشکوک با هم پچ پچ میکردن. حتی یه مشتری هم بود که انگار داشت از این صحنه فیلم میگرفت.
«این یه مزاحمته. من میدونم که همهی شما برای پیدا کردن من عجله داشتین، اما بیاین آرومتر پیش بریم. من قرار نیست فرار کنم.»
«مـ-متاسفم.»
شکارچیها متوجه محیط شدن و پراکنده شدن.
«متاسفم. نمیتونم دلیلش رو بهت بگم، اما اگه میتونی به یه جای دیگه بری...»
«آقا. اجارهی این کافه برای مدت 1 ساعت چقدر میشه؟»
«همگی، از درکتون متشکرم! اگه روزی به چن مو-مون بیاین، ما...»
کارآیی مدیران اجرایی اصناف بزرگ قطعاً متفاوت بود.
5 دقیقه طول کشید تا همه رو مجبور به ترک کافه کنن و کافه رو اجاره کنن. کافه تنها بعد از 5 دقیقه خالی شد.
«بسیار خب.»
به گوشهای از کافه رفتیم و شروع به صحبت کردیم.
«پس بیاین مذاکرات رو شروع کنیم. شرایط خودتون رو بیان کنین.»
جالب اینجاست که همهشون یه فنجون قهوه تو دستشون داشتن. به خاطر این بود که من بهشون گفته بودم این کارشون مزاحمته. چقدر بامزه.
«گارد هوشیار ما 10.000 طلا برای هزینه قرارداد پیشنهاد میدن....»
نقطه شروع همین بود.
«10.000 طلا؟ لعنت. داری تو همچین جایی نشون میدی که فقیری. شکارچی کیم گونگجا-نیم! لطفاً تو لیگ ماجراجویی ثبت نام کن. ما قول 20.000 طلا و یه پست مدیریتی میدیم.»
«شکارچی-نیم، به چن مو-مون بیا. صنف ما شکارچیهای مخصوص مبارزه رو پرورش میده و ما شما رو به عنوان مربی با 25.000 طلا قبول میکنیم.»
«موقعیت مربی آزاردهندهست. لطفاً خوب فکر کنین. شکارچی کیم گونگجا-نیم! اگه به ده هزار معبد ما بیاین، ما یه موقعیت افتخاری رو تضمین میکنیم. راستش رو بخواین، امیدواریم صنف ما رو تبلیغ کنین. با 30.000 طلا و حقوق جداگانه برای سایر مشاغل...»
«انجمن! لطفاً به عنوان سفیر انجمن فعالیت کنین!»
اوضاع به هم ریخته بود.
همهی سرپرستهای تیم منابع انسانی بهم التماس میکردن. من احساسشون رو درک میکردم. احتمالاً همهی اصناف رده بالا از طرف قدیس شمشیر تحت فشار بودن.
شکارچی تنهایی که تو هیچکدوم از اصناف ثبت نام نکرده بود و رتبه 1 بود!
به همین دلیل، مردم احتمالاً از خودشون میپرسیدن که آیا واقعاً نیازی به ثبت نام تو یه صنف هست؟ اونم وقتی که تنهایی عمل کردن به نظر گزینهی بهتری بود...
"هر چند اون به خاطر اینه که قدیس شمشیر خاصه."
ولی این هنوز هم به اعتبار اصناف لطمه میزد.
"و اگه یدفعه قهرمان جدیدی با شهرتی اندازهی قدیس شمشیر متولد بشه؟"
لبخندی زدم.
"اونا هر کاری میکنن تا استخدامش کنن."
یا حداقل، جلوی بقیهی اصناف رو بگیرن تا نتونن استخدامش کنن!
احتمالاً اینا دستوراتی بودن که این رهبران تیم دریافت کرده بودن. کاملاً واضح بود.
«گـ-گارد هوشیار میتونه 36.000 طلا به عنوان کارمزد قرارداد بده...»
«خدای من. صنفهای فقیر و بیچاره باید عقبنشینی کنن. هوم؟»
«داری سعی میکنی با ده هزار معبد ما بجنگی؟ اوضاع رو درک نمیکنی؟»
«ما قلعه کیمیاگری میتونیم...!»
اون موقع بود....
«سانگریون....»
...صدای سنگینی به گوش رسید.
«...50.000 طلا.»
«....»
شکارچیها همه سرشون رو برگردوندن. نگاهشون به پاهای من افتاد. دقیقتر بگم، به گربهای که روی پاهام بود.
گربه میو میو کرد و بالا پرید. وقتی از روی پام پرید، پاهاش نرم بودن، اما وقتی فرود اومد، دیگه اینطور نبود. اونا به آرومی و با کفش فرود اومدن.
«50.000 طلا. اگه ترجیح میدی، میتونم همینجا پرداختش کنم.»
اون شخص به عقب نگاه کرد. صدای جیرینگ جیرینگ. دو قطعه طلای گردنبندش با تکون خوردن، صدای واضحی ایجاد کردن.
«و جایگاه نائب رییس صنف سانگریون.»
شکارچی رتبه 3.
رییس صنف انجمن بازرگانان. کنتس.
زنی با مهارت [تغییرشکل] لبخند درخشانی زد و گفت: «50.000 طلا و موقعیت نائب رییس صنف انجمن بازرگانان. چطوره؟». اگرچه احتمالاً بالای 40 سال سن داشت، اما به نظر میرسید 20 و خوردهای سن داشته باشه. احتمالاً هر روز اکسیر مینوشید.
اون ثروتمندترین فرد برج بود.
یه آدم مهم و بانفوذ که قبلاً اصلاً نمیشناختمش.
به زور خودم رو آروم کردم و لبخند زدم: «همم. حالا داریم صحبت میکنیم.»
اولین مرحله مذاکره برای بدن من، به پایان رسید.