برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 20: لذت یک فنجان قهوه (2)
«جالبه. به نظر میرسه قبل از تسخیر طبقه دهم کار خاصی نکردی. یه تغییر ناگهانی... فکر کنم آدم نمیتونه بگه فردا چه اتفاقی برای آدم میافته!»
«اون یه کار خاص کرده.»
کنتس دهنش رو با بادبزن پوشوند و با چشمهاش لبخند زد: «اون جوون به عنوان برندهی قرعهکشی صنف من انتخاب شد. اون شانس داره. و جرات هم داره. و نمیدونم چطور، اما با توجه به اینکه طبقهی دهم رو تسخیر کرده، مهارت هم داره. شانس، جرات و مهارت. اگه یه جوون این 3 تا رو داشته باشه، موفق میشه.»
«ها... برای همین بود که گفتم!»
مار سمی از اون سمت میز آهی کشید و گفت:«این کار و اون کار رو نکن و فقط استخدامش کن! مگه ممکنه کسی که طبقه دهم رو تسخیر کرده باشه، تازهکاری باشه که هیچی نمیدونه؟ خب. ما یه نمایش اجرا کردیم، هر چند که جواب نداد...»
«این مهم نیست.»
رییس صنف اژدهای سیاه که آروم نشسته بود، بلند شد.
«اینکه اعتبار بعضی از ما خدشهدار شده، دلیل نمیشه که اعتبار همهی ما هم خدشهدار شده باشه. همهی ما سرمون شلوغه. بیاین از سرزنش همدیگه دست برداریم.»
«غرغر...»
«شکارچی کیم گونگجا.»
ساحره به من نگاه کرد.
«رک و راست میپرسم. قصد داری تو کدوم صنف ثبت نام کنی؟»
نگاهی ثابت و پایدار.
«اگه قصد داری مثل قدیس شمشیر تو هیچ صنفی ثبت نام نکنی، از قبل به ما اطلاع بده. در صورت وقوع این اتفاق، باید در مورد نحوه برخورد با رسانهها بحث کنیم.»
«و اگه قصد دارم به یه صنف بپیوندم؟»
ساحره با آرامش صحبت کرد: «یه حراج فشرده شروع میشه. ما خیلی وقته که تو طبقه نهم موندیم. خیلی سخت بود. اما از وقتی که تو طبقه دهم رو تسخیر کردی، دوباره فرصت پیدا کردیم که ارزش برج رو به دنیای بیرون نشون بدیم.»
«منظورت یه شانسه.»
«بله. شانس. شانسی برای آوردن افرادی از خارج از برج که فقط آوارههای جنگ نیستن.»
متصدی کافه سینی رو آورد و قهوهها رو سرو کرد. هیچکس حرفی نزد. ساحره فقط جرعهای از لاتهی فندقیش نوشید.
«و مهمتر از همه. شکارچیهایی که تو طبقهی اول راحت زندگی میکردن، با باز شدن طبقه دهم، حس ماجراجویی تازهای بهشون دست میده. چه دنیایی اونجا منتظرشونه؟ حتی افراد واقعبین هم براشون سوال پیش میاد.»
«و کمبود مواد غذایی هم حل میشه.»
«...»
ساحره طوری بهم نگاه کرد که انگار انتظار این حرفم رو نداشت.
«...تو سریع متوجه میشی. درسته. مدیریت غذا فقط با 9 طبقه دشواره.»
کنتس لبخندی زد و گفت: «من 24 ساعته و 7 روز هفته مسیری رو از دنیای بیرون به اینجا باز کردم. من دیگه مثل سابق قوی نیستم. با توجه به سنم، یکم خسته کنندهست.»
ساحره به صحبت کردن ادامه داد: «ما به یه محصول جدید نیاز داریم. ما باید ماجراجویان رو به سرزمینهای فراتر از طبقه دهم بیاریم. و باید چیزهایی رو پیدا کنیم که فقط میتونیم اونا رو تو فراتر از طبقه دهم پیدا کنیم.»
«پس ما به راهی نیاز داریم تا به شکلی مثبت برای دنیای بیرون جذاب باشیم. یه چیزی شبیه [آغاز عصری جدید!]. و شما میگین که این راه منم، درسته؟»
«...درسته. دقیقاً همینطوره.»
همه اینا چیزهایی بودن که تو آينده اتفاق افتادن.
به خاطر همینم بود که استادان اصناف نمیتونستن به امپراتور شعله دست بزنن. برای اینکه یه قهرمان وجود داشته باشه. به عنوان نماد جدید عصر جدید. به خاطر این بود که برای رشد مداوم برج، به قهرمانهای جدیدی نیاز بود!
"اما با این وجود، اژدهای سیاه هنوز سعی داشت امپراتور شعله رو ترور کنه."
به مکالمهای که تو محلههای فقیرنشین شنیده بودم، فکر کردم.
«کی بهت دستور داد منو بکشی؟ فقط به این سوال جواب بده. اونی که بهت دستور داد، ساحرهی صنف اژدهای سیاه بود؟»
اون موقع قدیسه سرش رو به نشونهی تایید تکون داده بود.
اگه اون حقیقت رو میگفت، پس ساحرهای که جلوی من بود، سعی کرده بود امپراتور شعله رو مسموم کنه. الان نمیتونستم دلیلش رو بدونم اما...
"ما با هم کنار میایم."
چرا؟
"کسی که از امپراتور شعله متنفر بوده، نمیتونه آدم بدی باشه!"
انگار دشمنِ دشمنم، دوستم بود. باهاش احساس رفاقت میکردم.
«میفهمم چی میگی. داری میگی صنفی که با موفقیت منو بگیره، میتونه نماد جدید رشد برج باشه. و احتمالاً بقیهی اصناف باید نوکریش رو بکنن.»
«بله.»
«اگه اینجوری بشه، احساس بدی بهم دست ميده.... پس بیاین این کار رو انجام بدیم.»
شکارچیها روی حرفهای من تمرکز کردن.
دسته کارتی که داشتم رو بیرون کشیدم.
«...یه دسته کارت؟»
ساحره سرش رو کج کرد و گفت: «داری میگی که باید با انجام یه بازی انتخاب کنیم؟ اینکه کدوم صنف تو رو میگیره؟»
«بله.»
«...»
«من به صنف برنده میپیوندم. حتی به مقام یا قرارداد هم نیاز ندارم. با این حال!»
پوزخندی زدم و ادامه دادم: «اگه برنده بشم، همزمان برای همهی انجمنهای شما درخواست عضویت میدم.»
«...»
«آه. من فقط از بیرون یه عضو صنف میشم. در واقع، باید طوری با من رفتار کنین که انگار در سطح همهی شمام. و میتونین تصویر من رو بفروشین، پس برای شما خوبه. من تو سطح همهی رهبران بزرگترین اصناف میشم. چطور به نظر میرسه؟»
در اون لحظه، نگاه استادان اصناف تغییر کرد.
«هاهاها.»
کنتس از خنده منفجر شد و گفت: «جوونی که تازه یه طبقه رو تسخیر کرده، میخواد مثل ما باهاش رفتار بشه؟»
«بله. اگه من برنده بشم.»
«خنده داره. من با این موضوع مشکلی ندارم.»
کنتس قهوهش رو پایین گذاشت و به اطراف نگاه کرد.
«شماها چی؟»
«تا وقتی که کلکی در کار نباشه، من هم خوبم!»
تفتیشگر مرتد اول از همه موافقت کرد.
«...بیاین از مهارتهامون استفاده نکنیم. اونجوری به نفع همهی شماهاست. اگه در حال استفاده از مهارتهاتون مچتون گرفته بشه، به طور خودکار رد صلاحیت میشین.»
بعدی مار سمی بود.
«به هر حال صنف ما فقیره، بنابراین اگه روی شما شرط ببندیم، میبازیم. حتی اگه بازی رو ببازم، چیز دیگهای از دست نمیدم و اگه ببرم، کلی سود میکنم. خوب به نظر میرسه.»
و پالادین هم موافقت کرد.
«...»
در آخر، ساحره سرش رو به نشونهی تایید تکون داد.
«بسیار خب. پیشنهادت رو قبول میکنم.»
قمار شروع شده بود.
ما قوانین پوکر رو تعیین کردیم. خود قوانین ساده بودن. بالاترین رتبهها به دقت بررسی میکردن که آیا حقهای روی کارتها وجود داشت یا نه.
"امپراتور شمشیر."
و وقتی که کارتها توزیع شدن.
-ها...؟
"تو که واقعاً نمیخوای منو گونگجا-نیم صدا کنی، درسته؟"
بائه هو-ریونگ رو که هنوز ناامید بود، صدا زدم.
"بیا این کار رو بکنیم."
-چیکار کنم....؟
"فقط تا آخر این بازی منو اینجوری صدا کن."
چشمهای بائه هو-ریونگ گشاد شدن.
-هان؟ واقعاً میتونم همچین کاری بکنم؟
"بله البته."
پوزخندی زدم.
"در عوض، باید به من بگی هر کدوم از این بازیکنها چه کارتهایی دارن."
-بله! بله! حتماً!
بائه هو-ریونگ بالا و پایین میپرید.
-این که خیلی آسونه! همونطور که از گونگجا-نیم انتظار میره! به این یاروی بخشنده نگاه کن! نمیدونم چطور یه نفر میتونه انقدر مهربون باشه! میخوای بدونی این حرومزادهها چه کارتهایی دارن؟ آره، نگران نباش. حتی بهت میگم که دارن تقلب میکنن یا نه! قربان!
خیلیخب.
وقتشه شروع کنیم.