برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 23: جنگجویان، وارد شوید! (2)

«بکششون! هلشون بده عقب!»

«آخ! گـ-گابلین‌ها دارن نیزه پرت می‌کنن!»

شکارچی‌ها تو خط مقدم با جدیت می‌جنگیدن. اورک‌ها فریاد می‌زدن و خون سربازان انسانی روی زمین می‌ریخت. در میانه‌ی میدان نبرد پر سر و صدا، من و بائه هو-ریونگ ساکت بودیم.

سکوت خیلی زود شکسته شد.

«آه. این یه بازیه برای کسب مهارت....»

-این دیگه چه جور بازی شانس دیوونه‌واریه!

با یه عالمه داد مخالفت‌آمیز.

تم.

برج تم‌های مختلفی تو هر طبقه داشت.

شاید «ژانر» کمک کنه بهتر درکش کنین.

طبقه اول تا دهم تم «آموزشی» داشتن.

یک شکارگاه و شهری وجود داشت که می‌تونستین تا هر وقت بخواین توش استراحت کنین. اون یه پیش‌زمینه برای مبتدی‌ها بود تا به برج عادت کنن.

و ژانر طبقه یازدهم تا بیستم....

"ژانر حمله پادشاه شیطان."

یا ژانر سرباز پادشاه شیطان.

از اونجایی که بحث دفاع از یه امپراتوری انسانی بود، می‌شد حتی یه ژانر دفاعی هم بهش اضافه کرد.

"در مورد دفاع کردن مقابل ارتش پادشاه شیطان بود که دسته دسته می‌اومدن."

به هر حال، از این به بعد، جنگ متفاوت بود.

هیولاها مثل شکارگاه‌های اولیه، تنها پرسه نمی‌زدن. اونا گروه تشکیل می دادن. ارتش. اونا یه ارتش درست می‌کردن.

فقط دو راه برای حمله به یه ارتش از هیولاها وجود داشت.

"یا یه ارتش قدرتمند تک‌نفره باش، اونقدر قوی که به تنهایی ارتش هیولاها رو شکست بدی. و یا..."

به خط مقدم نگاه کردم.

قدیس شمشیر با هاله‌ای آبی در حال قتل عام هیولاها بود.

"...-باید با ارتش خودت بجنگی."

پوزخندی زدم.

"مسیری که این بار انتخاب می‌کنم، دومیه."

از اونجایی که جایزه گرفتم. اگه به حال خودش ولش کنم، حیف نیست؟

البته، من هیچ استعدادی برای رهبری یه ارتش نداشتم. چون قبلاً هرگز این کار رو نکرده بودم و استعدادش رو نداشتم. اما تنها کاری که باید انجام بدم این بود که اون استعداد رو در خودم به وجود بیارم.

من به پرورش یه استعداد جدید تو خودم مطمئن بودم.

«پنجره وضعیت.»

قرار بود قبل اینکه وارد میدان نبرد بشم، وضعیت فعلیم رو بررسی کنم.

{ نام: کیم گونگجا

رتبه: سطح E

مهارت‌ها (5/5):

1. می‌خوام درست مثل تو باشم (S+)

2. ساعت عقربه‌ای بازگشت کننده (EX)

3. استاد شمشیر (A+)

4. جامعه‌ی گابلین‌های برتر (F)

5. هشدار آتش شب و روز (A)}

خوبه.

لبخندی روی صورتم پخش شد.

«ببخشید، امپراتور شمشیر. همین الان فحش دادی و گفتی این یه بازی شانسیه؟»

-آره، فحش دادم! زامبی به دردنخور!

«من بهت نشون می‌دم که چرا این یه بازی مهارتیه نه شانسی.»

اول لیست NPCها رو باز کردم.

با برکت خدای بشریت، تعداد بی‌شماری اسامی NPCها ظاهر شدن.

{لیست NPCها:

[انجو] موقعیت: پیشاهنگ/ مکان: طبقه یازدهم شهر بندری کونکور

[کاریا] موقعیت: سرباز معمولی/ مکان: طبقه یازدهم شهر بندری کونکور

[سورت] موقعیت: کشاورز/ مکان: طبقه سیزدهم مزرعه بارون

[لاپا کازابلا] موقعیت: کارمند دولتی/ مکان: ساختمان طبقه چهاردهم 

.

.

.}

فهرستی از اسامی ده هزار نفر بود، نه، صد هزار نفر.

خیلی گیج‌کننده بود.

اما...

«فقط NPCهای طبقه یازدهم رو نشون بده.»

انگار که منظورم رو فهمیده بود، لیست خودش تغییر کرد.

بقیه اسامی ناپدید شدن و فقط اسامی‌ای که من درخواست کرده بودم، ظاهر شدن.

{لیست NPCها:

[انجو] موقعیت: پیشاهنگ/ مکان: طبقه یازدهم شهر بندری کونکور

[کاریا] موقعیت: سرباز معمولی/ مکان: طبقه یازدهم شهر بندری کونکور

[کورت] موقعیت: افسر نگهبان/ مکان: طبقه یازدهم شهر بندری کونکور

.

.

.}

بدون استراحت صحبت کردم: «کسایی که بالاترین مهارت‌ها رو دارن، فقط 100 نفر برتر.»

-هاهــه.

صدا از دهن بائه هو-ریونگ خارج شد. اون حتماً تا الان متوجه شده بود که من دارم چیکار می‌کنم. اگه قبلاً فقط شکایت می‌کرد، الان واقعاً عصبی بود. اون به سرعت سعی کرد من رو متقاعد کنه.

-صبر کن! زامبی! فکر نمی‌کنم این درست باشه. بیا یواش یواش قوی‌تر بشیم. هوم؟ یواش یواش تمرین کن، مهارت‌هات رو زیاد کن و تکنیک‌های شمشیرزنی رو یاد بگیر. چقدر خوب و عادلانه‌ست؟

«اون کار رو می‌تونم بعداً هم انجام بدم.»

-آه! حتی اگه آدم ضعیف و بی‌عرضه ای هم باشی، این کار واقعاً درست نیست! خجالت نمی‌کشی این کار رو با اسم گونگجا[۱]* می‌کنی؟

«امم. آره. من خجالت نمی‌کشم.»

بدون توجه به حرف‌هاش، لیست بر اساس حرف‌های من تغییر کرد. حروف در هوا پخش می‌شدن و دوباره جمع می‌شدن.

یه لیست جدید ظاهر شد.

{لیست NPCها:

[روهان پانسابا] موقعیت: رهبر شوالیه‌های پانسابا

[سربست اگیم] موقعیت: رهبر حمله‌ی کونکور

[جاشوآ کمانچا] موقعیت: شوالیه ارشد شوالیه‌های امپراتوری

[تمونده] موقعیت: سربازی ارشد دفاعی

.

.

.}

خیلی‌خب. تقریباً تموم شده بود.

بائه هو-ریونگ رو نادیده گرفتم و فریاد زدم: «NPCهایی که مهارت‌های رهبری ارتش رو دارن رو نشون بده! فقط سه نفر برتر!»

-آاااک! آااک!

درسته.

من استعداد و قدرت رهبری ارتش رو نداشتم.

اما ایرادش چی بود؟

من می‌تونستم مهارت رو از کسی که داشت، بگیرم!

{لیست NPCها:

[سربست اگیم] موقعیت: رهبر حمله‌ی کونکور

[روهان پانسابا] موقعیت: رهبر شوالیه‌های پانسابا

[سین کارمن] موقعیت: ژنرال ارتش دفاعی}

فهرست ده هزارتایی به سه نفر کاهش یافت.

آخرین دستورم رو دادم: «روی نقشه پیداشون کن!»

-تو کلاهبردار عوضی!

با [برکت خدای بشریت] اسامی پخش شدن. اونا به یه نور سبز تبدیل شدن و با [برکت خدای جنگ] وارد نقشه شدن. عالی بود که آدم‌هایی با مهارت رهبری روی نقشه بودن.

«خیلی خب. موقعیت فعلی من رو مشخص کن!»

و در آخر، موقعیت مکانی من.

«قطعاً یه بازی مهارتیه. ببین. اگه اصول اولیه به‌کارگیری چیزها رو بلد باشی، می‌تونی یه امتیاز خوب رو به یه امتیاز فوق‌العاده تبدیل کنی. همه اینا به خاطر اینه که از مغزم استفاده می‌کنم.»

-منو نخندون. از مغزت استقاده می‌کنی؟ فقط داری از حقه استفاده می‌کنی!

«هه هه. استفاده از حقه‌ها هم یه جور استعداده.»

تموم شد. دیگه دلیلی نداشت که تاخیر کنم.

من سریع دویدم تا نزدیک‌ترین NPC به خودم رو پیدا کنم. خوشبختانه، بهم نزدیک بود. ژنرالی که به شکارچی‌ها با گفتن «جنگجویان!» خوش‌آمد گفته بود، NPCای بود که بهترین مهارت رهبری ارتش رو داشت.

«ژنرال سربست اگیم.»

«امم؟ اوه! جنگجویی از دنیای دیگه. چی شده؟»

ژنرال که داشت به زیردست‌هاش دستور می داد، برگشت و به من نگاه کرد. سیبیلش باحال بود. مهارتش هم باحال بود.

-فرار کن!

بائه هو-ریونگ فریاد زد.

-فرار کن NPC احمق! این یه جنگجو نیست، یه آشغاله! همه‌چیت رو ازت می‌گیره!

بهم گفت آشغال.

اون حالا کاملاً تو صحبت کردن به زبون دنیای ما مهارت پیدا کرده بود.

«از اونجایی که به من به عنوان یه جنگجو اعتماد داری، ازت می‌خوام یه لطفی در حقم بکنی.»

«لطفاً بگو! به لطف همه‌ی شما، انگار هنوز امیدی هست. اگه کاری از دستم برمیاد، با کمال میل انجام می‌دم.»

«لطفاً من رو بکش.»

یادداشت مترجم:

[۱]*: گونگجا به معنی کنفوسیوس.

قسمت قبل                            قسمت بعد