برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 26: برگزیدگان (2)
«من نمیفهمم چرا قدیس شمشیر به کیم گونگجا حمله کرد. اما الان وقت جنگیدن ما نیست. این یه چیز واضحه. شما الان خیلی عصبی هستین.»
«...»
«...»
پالادین به سمت مرکز قدم گذاشت. اما هیچ کس گاردش رو پایین ننداخت. قدیس شمشیر، مار سمی، کنتس و تفتیشگر مرتد هنوز آماده بودن تا در صورت لزوم حمله کنن.
اونا انقدر به هم بیاعتماد بودن که نمیتونستن با حرف همدیگه رو متقاعد کنن.
اونم به خاطر احساساتی که مدت زیادی سرکوب شده بودن.
«آه.»
پالادین با فهمیدن این موضوع، آهی کشید.
«باشه. یه کم فداکاری میکنم.»
با شنیدن کلمه فداکاری، شکارچیها بهش نگاه کردن.
پالادین در مرکز توجه با خودش زمزمه کرد: «کارت مهارت باز شو.»
-ووش!
نوری از دست پالادین به سمت آسمان بلند شد. لحظهای بعد، یه کارت نقرهای ظاهر شد. کارتی بود که هیچکس جز خود شکارچی نمیتونست اون رو ببینه. این کارت، کارت مهارت پالادین بود.
«...معاون رئیس صنف.»
به نظر میرسید ساحره نگران پالادین بود. افراد رده بالا کارتهای مهارت خودشون رو به بقیه نشون نمیدادن. این سلاح مخفی یه شکارچی بود. نشون دادنش به بقیه مثل آشکار کردن نقطه ضعف خودشون بود.
«اشکالی نداره. مهم نیست.»
بعد پالادین کارت رو برگردوند.
«با دقت نگاه کنین.»
{تشخیص دروغ(A-):
شما میتوانید بفهمید که کسی دروغ میگوید یا نه. این نه تنها در مورد انسانها، بلکه در مورد NPCها و هیولاها نیز صدق میکند! اما آنچه آنها به عنوان «حقیقت» در نظر میگیرند، ممکن است در واقع «نادرست» باشد. اعتماد. شک. همه چیز در دستان شماست.
※ با این حال، شما نمیتوانید تضمین کنید که دیگران آنچه را که شما میگویید به عنوان حقیقت باور کنند.}
چشمهام گشاد شدن.
"تشخیص دروغ!"
این مهارتی بود که امپراتور شعله در مورد داشتنش دروغ میگفت. پس، پالادین این مهارت رو داشت، نه امپراتور شعله.
"کاملاً به معاون رییس صنف گارد هوشیار میاد!"
گارد هوشیار صنفی بودن که نظم رو برقرار میکردن. جنایات در برج شایع بود. درست مثل الان. امپراتور شعله یا قدیس شمشیر مردم رو تو جایی که بقیه نمیتونستن ببینن، میکشتن.
اینجا همچین دنیایی بود. [تشخیص دروغ] میتونست برای تشخیص مجرمها استفاده بشه.
پالادین با کارتی که تو دست داشت، صحبت کرد: «همونطور که میبینین. من این توانایی رو دارم که بفهمم یه نفر دروغ میگه یا نه. اغراق نیست اگه بگم این مهارتیه که منو به اینجا رسونده. قدیس شمشیر.»
«...چیه؟»
«اگه به من اعتماد داری، هر چه میخوای از کیم گونگجا بپرس. من بهت میگم که راست میگه یا نه.»
پالادین با چشمهایی بیتفاوت به من و قدیس شمشیر نگاه کرد.
«کیم گونگجا. تو هم همینطور. اگه حرفم رو باور داری، میتونم تضمین کنم که حرفت درسته یا نه.»
«...»
«شک سمیه که انسانها رو میبلعه و حقیقت قدرتمندترین پادزهره. اعتماد از دست رفته رو نمیشه دوباره به دست آورد، اما با این، میتونیم تو طبقه دوازدهم با هم کار کنیم.»
«ممم...»
قدیس شمشیر غرق در افکارش بود و ریشش رو میمالید.
"وای."
و من با خودم فکر کردم:
"عالی شد."
این بهترین فرصت بود. شانسی بود که انتظار نداشتم سر راهم قرار بگیره. اما... درسته. دلیل اینکه قدیس شمشیر به من مشکوک بود، مهارتش بود. از اونجایی که یه مهارت اون رو مشکوک کرده بود، میشه از یه مهارت دیگه برای حلش استفاده کنم!
فوراً جواب دادم: «من با این موضوع مشکلی ندارم.»
اینجور وقتا، بهتره که اول قبول کنی.
«...پالادین. اینجا تو تنها کسی هستی که به کسی آسیبی نرسوندی. باشه. من هم حرفت رو باور میکنم.»
قدیس شمشیر کلمات مرموزی گفت و قبول کرد.
پالادین سر تکون داد.
«پس من فرض میکنم که هر دوی شما موافق هستین. قدیس شمشیر. هر چه میخوای از کیم گونگجا بپرس. من شرافتم رو به خطر میندازم و منصفانه در مورد پاسخهاش قضاوت میکنم.»
«ممم.»
قدیس شمشیر به من خیره شد.
صورتش آماده بود، انگار منتظر این لحظه بود. یعنی به این خاطر بود که میخواست ثابت کنه چقدر آدم بدیام؟ چشمهاش پر از پیروزی بود.
-نه...
بائه هو-ریونگ کنار من صحبت کرد.
-نه پیرمرد مارکوس. تو خیلی با استعدادی. برای همین گفتم زیاد به مهارتت تکیه نکن. کسی که با مهارت زندگی میکنه، با مهارت هم میمیره! نــه، نـــه.
"لطفاً ساکت باش."
متأسفانه، پیرمرد مارکوس نتونست صدای بائه هو-ریونگ رو بشنوه. این روح حرومزاده، روح حرومزادهی من بود.
«شکارچی کیم گونگجا.»
«بله.»
«تو بیشتر از ۴۰۰۰ نفر رو کشتی. درست نمیگم؟»