برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

قسمت 28: باران پاییزی خون است (1)

بائه هو ریونگ زیر لب غرغر کرد. اما دیگه چیزی نگفت. فقط با چشم‌هایی آمیخته با حسرت به پیرمردی که زمانی شاگردش بود، نگاه کرد.

یعنی می‌خواست بگه که بخشیدن یا نبخشیدن قدیس شمشیر رو به خودم واگذار می‌کنه؟

«ممم.»

بعد از شنیدن سکوتش، تصمیم گرفتم.

«قدیس شمشیر-نیم.»

«بگو.»

«بهم شمشیرزنی یاد بده.»

«....»

قدیس شمشیر سر خم شده‌ـش رو بلند کرد تا به من نگاه کنه.

«بهم یاد بده... و لطفاً اگه درخواستی داشتم، درخواست مبارزه‌ـم رو قبول کن. من استاد دارم، اما حریف مبارزه ندارم. اگه این کار رو بکنی، خوب می‌شه.»

من تو طبقه یازدهم به بائه هو-ریونگ قول داده بودم.

اینکه قبل از اینکه از طبقه بیستم رد بشم، رسماً تمرین رو شروع می‌کنم.

اگه قدیس شمشیر رو به عنوان حریف تمرینی‌ـم داشتم، خوب بود.

من از این کار سود می‌کردم-...

«....»

نه.

دلیلش این نبود.

نمی‌خواستم اینطور از آب دربیاد.

سرم رو تکون دادم.

«ببخشید. اجازه بده دوباره بگم.»

«...؟»

«راستش رو بخوای، می‌تونم تو رو ببخشم. اما...»

دهنم رو باز کردم.

«یه کم خجالت‌آوره. انگار من از تو مهربون‌ترم. من اونقدرها هم آدم شگفت‌انگیزی نیستم. فقط خوشحالم که دشمن شکارچی قوی‌ای مثل تو نمی‌شم.»

«....»

«اما انگار یه کم خجالت‌آوره که من ببخشمت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، اونم وقتی همه شمشیرهامون رو بالا بردیم. و تظاهر به مهربونی هم خجالت‌آوره. من اصلاً از این کار خوشم نمیاد. پس یه چیزی از داشته‌هات بهم یاد بده که مفیدترین باشه. یه تکنیک شمشیربازی.»

به دلایلی، خجالت کشیدم.

نه، گونه‌‌ـم داشت می‌لرزید.

«اونوقت من خجالت نمی‌کشم... و آبروی تو هم نمی‌ره.»

«....»

«....»

لعنت!

فکرش رو بکن که گفتن حرف دلت اینقدر خجالت‌آوره!

خدای من. قدیس شمشیر ازم خواسته بود که ببخشمش چون زندگی‌ـش براش خاص بود، درسته؟ اون خیلی بغرور و با ابهت به نظر می‌رسید. اون فوق‌العاده بود. احمق. آیا واقعاً یه نفر می تونه از یه نفر صادقانه بخواد که ببخشدش؟ اونم در حال التماس؟ من هرگز نمی‌تونم. هرگز. ترجیح می‌دم بمیرم.

«... خدای من.»

پالادین زیر لب غرغر کرد.

«به طرز شگفت‌آوری... همه‌ـش حقیقت داشت.»

دوباره سکوت تو تالار پذیرایی حاکم شد.

سنگین بود.

همون سکوت قبلی بود، اما حسش کاملاً متفاوت بود.

«اممم.»

مار سمی اول صحبت کرد.

«واقعاً؟ آدم می‌تونه هر چیزی از قدیس شمشیر بخواد، اما خجالت‌آوره که متکبرانه رفتار کنه...؟ پس می‌خوای فقط حریف تمرینی‌ـت باشه؟»

«باورش سخته، اما حداقل با توجه به مهارت من، حقیقت داره.»

«چه مسخره‌بازی‌ای. اون تازه‌کار یه جورایی مثل یه بچه‌ی بی‌گناهه؟»

خفه شو قبل از اینکه تو رو تبدیل به سوپ مار کنم.

«... چقدر تازه.»

ساحره با ناباوری صحبت کرد.

«چطور باید اینو بگم؟ بعد از دیدن بچه‌هایی که برای بیشتر به دست آوردن هر کاری می‌کنن... مدتی بود که شکارچی‌ای مثل کیم گونگجا ندیده بودم. فکر کنم هنوز همچین کسایی زنده‌ـن.»

من مرده بودم. اونم زیاد.

به طور خاص، بیش از ۴۰۰۰ بار. ایرادی نداره؟

«هق هق...»

به دلایلی، تفتیش‌گر مرتد داشت اشک می‌ریخت.

«کسی که صادقانه می‌بخشه و کسی که صادقانه عذرخواهی می‌کنه! چقدر زیباست. واقعاً. انسان‌ها بی‌پایان می‌جنگنن. با این حال، به همین دلیله که می‌تونن بی‌پایان ببخشن! چه معجزه‌ی مقدسی! آه، همگی. من-...»

«خفه شو.»

«بله، قربان.»

با یک کلمه از مار سمی، تفتیش‌گر مرتد واقعاً ساکت شد.

معجزه‌ی غافلگیرکننده‌ای بود.

«ببخشید. خوشحالم که می‌إینم همه چیز به خوبی تموم شد. ولی این به این معنیه که 10،000 طلای من هدر رفت؟»

هیچ کس به حرفش گوش نداد.

آهی کشیدم. الان هوس سوجو کرده بودم.

«به هر حال. قدیس شمشیر-نیم. الان نیازی به یادگیری تکنیک‌های شمشیرزنی ندارم. هر وقت خواستم می‌تونی کمکم کنی. لطفاً حریف تمرینی من باش.»

«....»

قدیس شمشیر لحظه‌ای ساکت موند. اون فقط به صورت من خیره شد. سپس، به آرومی دهنش رو باز کرد.

«من...»

سیبیل و لب‌هاش می‌لرزیدن.

«... باورم نمی‌شه که در مورد همچین جوون مهربونی اشتباه فکر کردم!»

«امم...»

«اوه! تو می‌خواستی من بهت شمشیرزنی یاد بدم. گفتی می‌خوای من حریف تمرینی‌ـت بشم؟ البته، البته! من حریف تمرینی‌ـت می‌شم!»

و دستم رو گرفت.

«اوه، ببخشید. قدیس شمشیر-نیم؟»

«منو بابابزرگ مارکوس صدا کن!»

«ببخشید؟»

«گونگجای ما چند سالشه؟ هوم. فکر کنم هنوز بالای سی سال نداری. تو دنیای بیرون، یه نوه خیلی مهربون دارم. اون فوق‌العاده مهربونه. اگه اونم وارد برج بشه، براتون یه قرار ترتیب می‌دم!»

«نه. واقعاً اشکالی نداره...»

من به قرار گذاشتن علاقه‌ای نداشتم. دستم بیشتر از هر چیزی درد می‌کرد. دستم!

قدرتش خیلی زیاد بود، همونطور که از رتبه 1 انتظار می‌رفت.

«چی؟ تو به نوه‌ام علاقه‌ای نداری؟»

«امم. بله. متاسفم، فقط نوه شما نیست، اما من علاقه‌ای به قرار گذاشتن و اینجور چیزها ندارم...»

«اوه! این خوب نیست!»

فشار دستش روی دستم بیشتر شد.

«جوون‌ها باید عشق رو حس کنن. لازم نیست ازدواج کنی. اما قرار گذاشتن ضروریه! اگه شروع به قرار گذاشتن کنی، چیزهایی رو می‌بینی که قبلاً نمی‌دیدی و چیزهای جدیدی یاد می‌گیری! بله. و یاد می‌گیری که چقدر می‌تونی رقت‌انگیز بشی!»

«اوه. فهمیدم...»

«می‌دونی چقدر مهمه که بدونی چقدر می‌تونی رقت‌انگیز بشی؟ من ماجرای خودم رو برات می‌گم. وقتی ۱۶ ساله‌ـم بود، به دنیا می‌خندیدم. اما وقتی اون رو دیدم که هم‌سن من بود...»

هاه؟

این پیرمرد یدفعه به شدت آزاردهنده شد.

صورتش هم خیلی نزدیک بود. می‌تونستم منافذ روی بینی‌ـش و حتی جوش‌های سرسیاه رو ببینم.

انصافاً آزاردهنده بود.

امیدوار بودم که سریع از من جدا بشه.

-گفتم که اون یه پیرمرد عهد بوقه.

بائه هو ریونگ زبونش رو به هم فشرد.

-چه با ادب و چه بی ادب بگیم، اون یه پیرمرد عهد بوقه. می‌دونی پیرمرد عهد بوق کیه؟ کسی که به حرف بقیه گوش نمی‌ده. پیرمرد مارکوس به حرف بقیه گوش نمی‌ده. با ادب معنیش کنیم، یعنی اینکه اون یه آدم سرسخت و باتجربه‌ـست. بی ادب معنیش کنیم، یعنی اینکه انقدر سرسخته که یه چوب تو همونجایی که می‌دونی داره.

من نمی‌دونستم.

نمی‌خواستم که بدونم.

«به هر حال، نگران نباش. گونگجا کوچولو! از این به بعد، من از تو به خوبی مراقبت می‌کنم. آه، پول توجیبی می‌خوای؟ من اونقدر پول تو گاوصندوق سانگریون جمع کرده‌ـم که حتی نمی‌دونم کجا ازش استفاده کنم.»

«اممم. من می‌تونم خودم پول دربیارم. و پول توجیبی؟ من الان دیگه بزرگ شدم...»

«به لباس‌هات که نگاه می‌کنم، خیلی غیررسمیه! اهم. لباس آدم باید مرتب باشه تا ذهنش آزاد باشه. من یه خیاط خوب می‌شناسم. کت و شلوار چطوره؟»

چی؟

باید از اینکه رتبه اول از من خوشش می‌اومد خوشحال می‌شدم. اما اینطور نبود. در عوض، خیلی خجالت کشیدم. انگار داشتم به حرف‌های پدربزرگ واقعی‌ـم که ازم تعریف می‌کرد، گوش می‌دادم.

چرا احساس خجالت می‌کردم؟

"چی کار کنم؟ باید خودم رو بکشم و روز رو از اول شروع کنم؟"

-عوضی دیوونه...

اون موقع بود.

{خوش آمدید، شکارچی کیم گونگجا.}

{شما به عنوان رتبه ۱، طبقه یازدهم را پشت سر گذاشته‌اید.}

صدایی توی سرم پیچید.

انگار منتظر بود دعوا تمام بشه.

"آه."

ناخودآگاه به اطرافم نگاه کردم.

بیشتر مردم با آسودگی خاطر نظاره می‌کردن. به نظر می‌رسید که از اینکه قدیس شمشیر دیگه نمی‌جنگه، خیالشون راحت شده. انگار کسی صدا رو نشنیده بود.

"من اولین نفرم!"

لبخندی زدم.

"نمی‌دونم چرا، اما اطلاعات مربوط به انتقال از طبقه دوازدهم به طبقه بیستم خیلی کم بود."

شاید به این دلیل بود که رسانه‌ها مسدود شده بودن؟ در مورد جزئیات هیچ اطلاعاتی وجود نداشت. قبل از اینکه ۴۰۰۰ بار به عقب برگردم، برخلاف طبقات دیگه، اطلاعات طبقه دوازدهم تا بیستم چندان شناخته شده نبود.

انگار اصناف بزرگ عمداً سعی کرده بودن اطلاعات رو مخفی کنن.

{پاداش طبقه یازدهم در حال اهدا است.}

خیلی زود تونستم دلیلش رو بفهمم.

{الهه‌ي حفاظت به شما پاداشی پیشنهاد می‌دهد.}

{پادشاه شیطان باران پاییزی به شما پاداشی پیشنهاد می‌دهد.}

{از بین دو پاداش یکی را انتخاب کنید.}

"ها؟"

پلک زدم.

"یه جایزه انتخاب کنم؟"

صدایی رو شنیدم که تا اون موقع تو طبقه‌ها نشنیده بودم.

انگار که به واکنش غافلگیرانه‌ی من جواب می‌داد، پنجره‌ی انتخابی جلوم ظاهر شد.

{الهه حفاظت:

الهه‌ای که از امپراتوری اگیم محافظت می‌کند، تحت تأثیر فداکاری شما قرار گرفته است! الهه تصمیم گرفته است که شما را به مقام مهمی منصوب کند.

شما می‌توانید صدراعظم، ژنرال عالی یا استاد بزرگ باشید.

اگر یک موقعیت را انتخاب کنید، قدرت‌هایی را که با آن همراه است نیز، دریافت خواهید کرد.

ای جنگجوی الهه! با دیگر جنگجویانت همکاری کن!

و هسته پادشاه شیطان را در طبقه بیستم نابود کنید!

※ با این حال، اگر پاداش پادشاه شیطان را انتخاب کنید، نمی‌توانید پاداش الهه را انتخاب کنید.}

به آرومی پاداش رو خوندم و سرم رو تکون دادم.

"همون چیزیه که من از قبل می‌دونم."

نقش آفرینی!

شکارچی‌ها به عضویت امپراتوری اگیم درمی‌اومدن. بعضیا می‌تونستن صدراعظم و بقیه می‌تونستن اربابان بزرگ بشن.

این فقط یه مقام نبود. همراه مقام، اقتدار و توانایی‌هایی رو که باهاش همراه بود هم، دریافت می‌شد.

{کلاس‌های ویژه‌ای که می‌توانید در طبقه دوازدهم انتخاب کنید، در حال علامت‌گذاری هستند.}

و به شکارچی‌هایی که رتبه بالاتری داشتن، پاداش داده می‌شد.

اختیار انتخاب قبل از بقیه!

{صدراعظم امپراتوری اگیم

{سرلشکر اعظم امپراتوری اگیم

{مدیر امور مالی امپراتوری اگیم

{مدیر امور خارجی امپراتوری اگیم

{استاد بزرگ امپراتوری اگیم

{رییس نگهبانان امپراتوری اگیم

؟

؟

؟}

موقعیت‌های مهم به ترتیب چیده شده بودن.

"ایول."

با خودم فریاد زدم.

"قبلاً فقط می‌تونستم نقشی مثل نگهبان شماره 1 رو انتخاب کنم..."

حتی قبل از اینکه پسرفت کنم، به طبقه دوازدهم صعود کردم. اما تو شرایط کاملاً متفاوت. رتبه‌های برتر، تموم موقعیت‌های خوب رو برای خودشون تصاحب کرده بودن.

اما حالا اوضاع چطور بود؟

"فکر کنم جایزه‌های پاکسازی طبقه خیلی خوبن."

من می‌تونستم از بین صدراعظم و سرلشکر اعظم یکی رو انتخاب کنم.

"...اما پاداش پادشاه شیطان چیه؟"

سرم رو بلند کردم.

اطلاعاتی که برای اولین بار می‌دیدم، اونجا بودن.

{پادشاه شیطان باران پاییزی:

پادشاه شیطان تحت تأثیر شما قرار گرفته است. پادشاه شیطان پیشنهاد یک اتحاد مخفی را می‌دهد. همان چیزهایی که الهه ارائه داد، به همراه هدیه‌ای دیگر.

ده نفر برتر دیگر را بکشید!

اگر این کار را انجام دهید، می‌توانید از قدرت پادشاه شیطان استفاده کنید و مستقیماً به طبقه ۹۹ بروید.

※ با این حال، فقط ۱ نفر از ۱۰ نفر برتر می‌تواند این جایزه را دریافت کند.

※ اگر اکثریت این پاداش را انتخاب نکنند، به صورت تصادفی انتخاب می‌شود.

※ اگر کسی انتخاب نکند، پیشنهاد از بین می‌رود.}

«....»

من مات و مبهوت مونده بودم.

وقتی لحظه‌ای بعد واکنش نشون دادم، دو صدا تو سرم با هم قاطی شدن.

"چی؟"

-هاه؟

من و بائه هو-ریونگ بودیم.

پلک زدیم و دوباره انعام پادشاه شیطان رو خوندیم.

اما هنوز هم همون بود.

{...ده نفر برتر دیگر را بکشید!

اگر این کار را انجام دهید، می‌توانید از قدرت پادشاه شیطان استفاده کنید و مستقیماً به طبقه ۹۹ بروید.}

قطعاً همین بود.

به اطراف نگاه کردم. قدیس شمشیر، ساحره، تفتیش‌گر مرتد، کنتس، مار سمی و پالادین. همه‌ـشون رتبه‌دارهای ماهری بودن.

"اگه من..."

همه‌ی این آدما رو بکشم.

"...می‌تونم مستقیماً برم طبقه ۹۹؟"

آب دهنم رو قورت دادم.

برای آخرین بار، صدایی تو سرم پیچید.

{شکارچی کیم گونگجا.}

{از بین دو پاداش یکی را انتخاب کنید.}

ما ساکت بودیم.

سکوتی بین من و بائه هو-ریونگ حکمفرما بود. پاداش پادشاه شیطان. طبقه ۹۹. بارها و بارها پاداش پادشاه شیطان رو می‌خوندم. کلماتی که می‌تونستن منو مستقیماً به طبقه ۹۹ بفرستن، دور سرم می‌چرخیدن.

-این یه تله‌ست.

بائه هو-ریونگ طوری حرفم رو قطع کرد که انگار افکارم رو خونده بود.

-قطعاً یه تله‌ست. زامبی. گولش رو نخور.

"من... می‌دونم. معلومه که این یه تله‌ـست. معلـ-..."

توی سرم زمزمه کردم.

کاملاً مشخص بود که این پاداش یه تله‌ـست.

چون...

"در غیر این صورت، هیچ راهی وجود نداره که طاعون شعله، پاداش پادشاه شیطان رو انتخاب نکنه."

از اونجایی که اون بزرگترین روان‌پریش قرن بود.

"اون قطعاً جایزه پادشاه شیطان رو انتخاب می‌کرد. چون براش مهم نیست که بازیکن دیگه‌ای بمیره یا نه. اما... اون تو طبقه چهلم بود و نه طبقه نود و نهم. پس یعنی..."

سعی کردم با آرامش به مسائل فکر کنم.

"پاداش پادشاه شیطان یه تله‌ـست. احتمالاً طاعون شعله، پاداش پادشاه شیطان رو انتخاب کرده و بعد از اینکه فهمیده این یه تله‌ـست، به عقب برگشته. من دقیقاً نمی‌دونم چه تله‌ای، اما..."

اما.

"...راستش رو بگم، من اون رو می‌خوام."

قلبم تپید.

"این فرصتیه تا مهارت هیولای رئیس طبقه ۹۹ رو به دست بیاری."

من با یو سو-ها فرق داشتم. لازم نبود غول بزرگ رو شکست بدهم.

اگه فقط توسطش کشته بشم، سود می‌برم.

"اون قوی‌ترین هیولای رئیس به جز طبقه صدم خواهد بود..."

اگه بگم وسوسه نشدم، دروغه.

"طبقه ۹۹ام."

قسمت قبل                            قسمت بعد