برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 28: باران پاییزی خون است (1)
با استفاده از روشهای معمولی چقدر طول میکشه تا به طبقه ۹۹ برسم؟
1 سال؟ ۵ سال؟ ۱۰ سال؟
حتی ممکنه بیشتر طول بکشه. چون حتی امپراتور شعله، مریض روانپریش هم، بعد از 10 سال تازه به طبقه چهلم رسیده بود.
ولی همهـش. یکجا.
-گونگجا.
بائه هو-ریونگ به من خیره شد.
-نکن.
لحن و صدایی بود که تا اون موقع نشنیده بودم.
داشت با جدیت به صورتم نگاه میکرد.
-به من نگاه کن. من امپراتور شمشیرم. خودم تا طبقه ۹۹ رفتم و شکست خوردم. دارم بهت میگم، این یه تلهست. یه تله وحشتناک.
«....»
-با مهارتهات خیلی سخته که بتونی ده نفر برتر رو بکشی. حتی اگه همهشون رو هم بکشی، نمیتونی از دیوار طبقه ۹۹ بالا بری. تسلیم شو.
من سکوت کردم.
به این دلیل بود که اون تنها کسی بود که به طبقه ۹۹ این برج رسیده بود؟ حرفش منطقی به نظر میرسید.
"هیولای رئیس طبقه ۹۹ اینقدر قویه؟"
بائه هو ریونگ اخم کرد.
-هیچی نیست.
"چی؟"
-هیچ هیولای رییسی تو طبقه ۹۹ نیست. یه چیز بدتری هست... اه. یهو یاد گذشته افتادم. به هر حال، این یه تلهست!
اون پشت به من نشست. مثل بچهای بود که آبنباتش رو نخورده باشه. یکم دستپاچه شده بودم.
"صبر کن، دقیقاً چی تو طبقه ۹۹ـه؟ داری منو میترسونی. قبلاً هیچوقت اینجوری ندیده بودمت. اگه یه هیولا نیست، پس یه جورایی شبیه ایزد شیطانیـه؟»
-همف. بهت نمیگم!
اشتباه گفتم.
اون مثل یک بچه نبود، اون واقعاً یه بچه بود.
-نمیخوام اعتراف کنم، اما تو خیلی خوب پیش میری، کیم زامبی. فقط به همین روند ادامه بده. بعدش میتونی از طبقه ۹۹ عبور کنی.
«ممم.»
عمیقاً تو فکر فرو رفته بودم. شمشیرم رو که تو غلاف بود، مالیدم. این شمشیری بود که بیش از ۴۰۰۰ بار منو کشت. این شمشیری بود که باهاش یو سو-ها رو کشتم. چیزی بیشتر از یه شمشیر ارزون قیمت نبود، اما لمس کردنش بهم آرامش میداد.
"خیلی خب."
تصمیمم رو گرفتم.
"این دور بازگشت رو دور میندازم."
گوشهاش تیز شد.
-میندازیش دور؟
"آره. من امنترین مسیر رو برای خودم انتخاب میکنم. همهی چیزهایی مثل پاداش و مزایا رو نادیده میگیرم. اول میبینم اوضاع چطور پیش میره."
-نادیده گرفتن پاداشها و مزایا... ها. میخوای {پاداش الهه} رو هم رد کنی؟ چرا؟ لازم نیست تا این حد پیش بری.
"اشکالی نداره. یه قدم عقب میرم تا بتونم به جلو بدوم."
هر چی بیشتر عجله کنی، مجبور میشی مسیر طولانیتری رو انتخاب کنی.
کم کم دهنم رو باز کردم.
«همگی.»
همه شکارچیها توی تالار پذیرایی به من نگاه کردن.
«پاداشهای طبقه یازدهم همین الان جلوی چشمم ظاهر شدن.»
«واقعاً؟ خیلی خوبه.»
ساحره اولین کسی بود که واکنش نشون داد. بهخاطر این بود که اون هنوز پاداش الهه و پاداش پادشاه شیطان رو ندیده بود؟ چهرهـش مثل همیشه بیتفاوت بود.
«دیگه کم کم داشت از فکر به اینکه چقدر باید برای انجام ماموریت منتظر بمونیم، حوصلهام سر میرفت. اگه اول جایزه رو انتخاب کنی، بعدش میتونیم بر اساس رتبهمون انتخاب کنیم. باحوصله انتخاب کن.»
«بله، خانم. من قبلاً تصمیمم رو گرفتم.»
من جلوی همه رتبه برترها اعلام کردم.
«من هیچ پاداشی انتخاب نکردم.»
تالار پذیرایی ساکت بود. تفتیشگر مرتد و مار سمی که تو گوشهای مشغول ورق بازی بودن، برگشتن و به من نگاه کردن. ۳ ثانیه. ۲ ثانیه. ۱ ثانیه. بعد از سکوت کوتاهی، ساحره پیشونیـش رو چین انداخت.
«چی؟»
اما خیلی دیر شده بود.
{شما جایزه پاکسازی طبقه را انتخاب نکردهاید.}
{شما نمیتوانید کلاس ویژه را انتخاب کنید.}
{اگر از پاداش صرف نظر کنید، فقط میتوانید بعد از طبقه سیزدهم نقش خود را انتخاب کنید.}
{واقعاً همین را انتخاب میکنید؟}
محکم و قاطع جواب دادم.
«بله، من، کیم گونگجا، هیچ پاداشی رو انتخاب نخواهم کرد.»
پنجرهی انتخاب جلوم تیکهتیکه شد. فقط این نبود. یه صدای مقدس و یه صدای تاریک تو سرم زنگ میزدن.
{الهه حفاظت تصمیم شما را زیر سوال میبرد.}
{پادشاه شیطان باران پاییزی با تلخی میخندد.}
شکارچیها همه با ناباوری به من نگاه میکردن.
«کیم گونگجا؟ چی شد که...؟»
«هوم.»
بعد، قدیس شمشیر پیشونیـش رو چین انداخت. چشمهای پیرش هوا رو بررسی کردن. بعد از من، رتبه ۱، قدیس شمشیر رتبه ۲ بود. حالا داشت به پاداشها نگاه میکرد.
«... هوم. میفهمم. تو امنترین گزینه رو انتخاب کردی.»
قدیس شمشیر به من نگاه کرد.
«ولی واقعاً لازم بود از پاداش صرف نظر کنی؟ جوونک. این ممکنه نگرانی احمقانهی یه پیرمرد باشه، اما فکر نمیکنم لازم باشه برای امنیت خودت، اینطوری تسلیم بشی.»
«از نگرانیـت ممنونم. با این حال، پشیمون نیستم.»
«اممم. خوبه که پشیمون نشی. اما...»
حرفش رو قطع کرد. شکارچیهای دیگه با گیجی به ما نگاه کردن. انگار نمیفهمیدن ما دربارهی چی صحبت میکنیم.
«... نه.»
سرش رو تکون داد.
«صرف نظر کردن از پاداش خیلی محتاطانهـست. متاسفم، جوون. من پاداش الهه رو انتخاب میکنم. و گزینه [استاد بزرگ امپراتوری اگیم].»
جیرجیر!
همون لحظه که قدیس شمشیر تصمیمش رو گرفت. در تالار پذیرایی باز شد. دستهای از شوالیهها بیرون اومدن. اونا زرههای براق و مجللی پوشیده بودن و جلوی پیرمرد زانو زدن.
«اعلام وفاداری به والاترین شمشیر امپراتوری!»
«اوهو.»
قدیس شمشیر با سرگرمی به شوالیهها نگاه کرد.
«پس نقشها اینطوری تعیین میشن.»
«مم؟ آها؟ خب؟»
نفر بعدی تفتیشگر مرتد بود. رتبه سوم پاکسازی. اون سرش رو کج کرد و با صدای بلند گفت: «آها!»
انگار حالا دیگه موقعیت رو درک کرده بود.
«میبینم. حالا میفهمم! هههه. شبیه بازی مافیاست.»
به جز ما، بقیهی شکارچیها هنوز گیج به نظر میرسیدن. ساحره چشمهاش رو تنگ کرد.
«...من اصلاً نمیفهمم شماها چی میگین.»
«نگران نباش! همین الان بهت میگم!»
تفتیشگر مرتد دستهاش رو بالا برد. روی زمین، کلماتی شروع به نوشتن کردن. اون از هالهـش برای حک کردن حروف روی سنگ مرمر استفاده کرده بود.
«همگی، نگاه کنیم!»
شکارچیها دور هم جمع شدن تا زمین رو نگاه کنن.
{الهه حفاظت:
الههای که از امپراتوری اگیم محافظت میکند، تحت تأثیر فداکاری شما قرار گرفته است! الهه تصمیم گرفته است که شما را به مقام مهمی منصوب کند.
.
.
.}
شکارچیها شروع کردن به زمزمه با همدیگه.
«چی؟»
«طبقه ۹۹؟ واقعاً...؟»
اونا وقتی پاداش الهه رو خوندن، واکنش خاصی نشون ندادن. اما با خوندن پاداش پادشاه شیطان، نگاهشون به طرز چشمگیری تغییر کرد.
نگاه ساحره به طور ویژه تاریکتر شد.
«این...»
«آره! شبیه بازی مافیاست! برای راحتی کار، به اونایی که جایزه الهه رو انتخاب کردن میگم [جنگجو] و به اونایی که گزینه دیگه رو انتخاب کردن میگم [خائن].»
اون لبخند گرمی زد.
«اما یه تفاوت بزرگ وجود داره. نسبت به بازی مافیا، اینجا [خائن] تو موقعیت ضعیفتری قرار داره! چون ۹ جنگجو وجود داره، اما فقط ۱ خائن. و ما معاون رئیس صنف گارد هوشیار رو داریم!»
تفتیشگر مرتد به پالادین اشاره کرد.
جنگجوی پالادین با چهرهای بیتفاوت به کف مرمری نگاه میکرد.
«فکرش رو بکن! معاون رئیس صنف مهارت تشخیص دروغ داره. هههه. تو بازی مافیا، اون مثل پلیسه. بنابراین حتی اگه کسی جایزه پادشاه شیطان رو انتخاب کنه، اشکالی نداره! چون [خائن] فوراً پیدا میشه!»
«مم... حق با توئه.»
پالادین به آرومی سرش رو بلند کرد.
«البته اگه حرفم رو باور کنین.»
«به هر حال، این بازی برای جنگجوها مفیده! شکارچی کیم گونگجا. صرف نظر کردن از پاداش یه راه حل افراطی و بیش از حد محتاطانه بود!»
تفتیشگر مرتد کلاهش رو درست کرد.
«با اینکه طبقه یازدهم رو به عنوان رتبه ۱ پاکسازی کردی، هیچ پاداشی رو قبول نکردی. ممم! تصورش برام خیلی سخته. با احترام به تصمیمت، من [سرلشکر اعظم امپراتوری اگیم] رو انتخاب میکنم!»
-کرااااک.
درِ تالار دوباره باز شد. ژنرالهای NPC با شنلهای قرمزِ بلندشون وارد شدن. ژنرالها جلوی تفتیشگر مرتد ایستادن و ادای احترام کردن.
«اعلام وفاداری به بالاترین پرچم امپراتوری!»
«آه، فوقالعادهـست. روتون حساب میکنم!»
ژنرالهای NPC پشت سر تفتیشگر مرتد صف کشیدن.
این عامل تعیینکننده بود.
«تچ. من از استفاده از سرم متنفرم. پس داری میگی بهتره یه جایزه انتخاب کنم، درسته؟ پس من [محافظ ارشد امپراتوری اگیم] رو انتخاب میکنم.»
مار سمی.
«بعدی منم، [مدیر امور خارجی امپراتوری اگیم]. خیلی عادی به نظر میرسه.»
پالادین.
«...من [صدراعظم امپراتوری اگیم] رو انتخاب میکنم. لطفاً پاداش پادشاه شیطان رو انتخاب نکنین. اگه کسی انتخابش نکنه، ناپدید میشه. این عاقلانهترین تصمیمه. همه مراقب باشین.»
ساحره.
«نگران نباش. هوم. خب، معلومه که [مدیر امور مالی امپراتوری اگیم] رو انتخاب میکنم.»
کنتس.
بقیهی شکارچیها جایزههاشون رو انتخاب کرده بودن.
تالار پذیرایی پر از NPC بود. تعداد شوالیههای پشت قدیس شمشیر افزایش پیدا کرد و پشت ساحره، فرستادههای بیشماری بودن.
-وای.
فقط یه جای خالی تو تالار پذیرایی بود. پشت سر من.
-تو واقعاً تنها کسی بودی که جایزه نگرفتی. مشکلی برات پیش نمیاد زامبی؟ میدونم داری این دور بازگشت رو نادیده میگیری، اما این خیلی بد نیست؟
"اشکالی نداره."
مطمئن بودم.
شاید غریزهی شکارچیـم بود.
"این جواب درسته."
زمانی که مجبور بودی به هدف حمله کنی. زمانی که مجبور بودی یه قدم عقب بری.
من-...
{محاسبه پاداشها تمام شد.}
...احساس کردم که الان وقتشه که عقب نشینی کنم.
{رتبه برترها انتخابهای خود را تکمیل کردهاند.}
{کیم گونگجا، قدیس شمشیر، تفتیشگر مرتد، مار سمی، پالادین، ساحره، کنتس...}
صدایی تو تالار پذیرایی پیچید.
وقتی اسم شکارچیها اعلام شد، اونا آروم آروم نگاهی رد و بدل کردن.
{بدون انتخاب پاداش، ۱ نفر.}
همه برگشتن و به من نگاه کردن. از بین اونا، من تنها کسی بودم که اعلام کردم از جایزه صرف نظر کردم.
شکارچیها قیافههایی گرفتن که انگار باورشون نمیشد من واقعاً این کار رو کردم.
{دریافتکنندگان پاداش الهه، ۸ نفر.}
و خیلی زود، چهرههاشون توهم رفت.
{دریافتکنندهی پاداش پادشاه شیطان، ۱ نفر.}
شکارچیها همه به هم نگاه کردن.
{در مجموع ۱۰ نفر.}
{تمام رتبه برترها تصمیمات خود را گرفتهاند.}
{دوباره به همه اطلاع میدهم.}
سکوت برقرار شد.
{بدون انتخاب پاداش، ۱ نفر.}
{دریافتکنندگان پاداش الهه، ۸ نفر.}
{دریافتکنندهی پاداش پادشاه شیطان، ۱ نفر.}
{تمام رتبه برترها تصمیمات خود را گرفتهاند.}
سکوت طولانیای بود.
{باشد که همه موفق باشید.}
قسمت قبل قسمت بعد