برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 2: با این حال، شما می‌میرید! (۱)

من فقط مردی رو می‌دیدم که می‌خواست آدم بکشه و زنی رو که نجات جونش بهش التماس می‌کرد.

قدیسه فریاد زد: «خواهش می‌کنم! بذار فقط حرف بزنیم و سوتفاهم رو رفع کنیم.»

امپراتور شعله گردن قدیسه رو گرفت: «حرف؟ آه. حرف بزنیم. خیلی خب. باشه. این مودبانه‌ترین کار ممکنه.»

قبل از اینکه نفسش کاملاً بند بیاد، صدای خفه‌شدنش بلند شد. بعدش، فقط ناله‌های کوچیکی به گوش می‌رسید.

امپراتور شعله غرغر کرد: «ولی این منم که قوانین و اینکه کی حق صحبت کردن داره رو تعیین می‌کنم.»

قدیسه در حالی که داشت خفه می‌شد، تقلا می‌کرد. من هم تقلا کردنش رو تماشا می‌کردم و هم احساس خفگی می‌کردم. باورنکردنی بود. خدای من. چیزی که نباید اتفاق میوفتاد، داشت جلوی من اتفاق میوفتاد.

«من سوال می‌پرسم. تو فقط جواب می‌دی. آه، لازم نیست حرف بزنی. فقط سرت رو تکون بده تا جواب بدی، باشه؟»

قدیسه با ناله سعی کرد سرش رو تکون بده. منم با ترس و همدردی، آب دهنم رو قورت دادم.

«اگه راستش رو بگی، می‌ذارم زنده بمونی. حتی پادزهر رو هم بهت می‌دم. اما اگه لطف من رو نادیده بگیری... خب، لازمه بیشتر توضیح بدم؟ شنیدم که از آکسفورد فارغ‌التحصیل شدی. از عقلت استفاده کن.»

قدیسه با ناامیدی به بازوی امپراتور شعله که دور گردنش قفل شده بود، حمله کرد.

صدای تقلا کردنش به گوشم می‌رسید اما هیچ اتفاقی نیوفتاد. برای قدیسه، که به عنوان یکی از بهترین شفادهنده‌ها شناخته می‌شد، پیروزی فیزیکی در برابر امپراتور شعله غیرممکن بود.

«راستش رو بخوای، فقط یه سوال ازت دارم.»

قدیسه برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد.

«کی بهت دستور داد منو بکشی؟ فقط به این سوال جواب بده. اونی که بهت دستور داد، ساحره‌ی صنف اژدهای سیاه بود؟»

قدیسه جا خورد و دست از تقلا کردن برداشت.

امپراتور شعله گفت: «قبل از اینکه جواب بدی خوب فکر کن. شاید من مصونیت در برابر ده هزار سم رو نداشته باشم، اما مهارت تشخیص دروغ دارم. اگه بهم دروغ بگی و من بفهمم، حتی استخون‌هاتم خورد می‌کنم.»

قدیسه بلافاصله جواب نداد. تو کوچه تاریک، دیدن صورتش سخت بود. با این حال، می‌شد حس کرد که سکوت کرده. در حالی که امپراتور شعله نگاه می‌کرد، قدیسه به آرومی سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد.

صدای خنده‌ی کوتاه امپراتور شعله بلند شد: «می‌دونستم. خداحافظ، قدیسه ایزابل.»

شعله‌های آتیش زبانه کشیدن.

آتیش کل کوچه رو بلعید. از چنگال امپراتور شعله تا گردن قدیسه گسترش پیدا کرد و بعد تموم بدنش تو شعله‌های آتیش سوخت. قدیسه به شدت تقلا کرد. این آخرین راهش برای زنده موندن بود. اما مهم نبود چقدر در برابر امپراتور شعله مقاومت می‌کرد، بازم نمی‌تونست از چنگالش فرار کنه.

امپراتور شعله فقط به قدیسه در حال سوختن خیره شده بود. بدون اینکه تحت تثیر کارش قرار بگیره.

در مقابل شعله‌های سوزان، امپراتور شعله آروم بود. اون که کاملاً آروم بود، تا آخرین لحظه گردن قدیس رو گرفته بود. قدیسه هر دو بازوش رو تاب داد. ناخن‌هاش رو تو بازوی امپراتور شعله فرو کرد و سعی کرد بهش چنگ بزنه. در نهایت دستش رو به سمت آسمون دراز کرد و.... یکم بد متوقف شد.

از هوش رفت.

و دیگه تکون نخورد.

احساسات تو دلم به جوش اومدن و به سینه‌م کوبیده شدن. "اون عوضی دیوونه!"

یه قهرمان بشریت درست جلوی چشمم مرد. حتی گفتن اینکه اون به سادگی مرده هم اشتباه بود. درسته... مرگش عادی نبود.

اون به قتل رسیده بود. توسط یکی دیگه از قهرمان‌های بشریت، امپراتور شعله، به قتل رسیده بود.

"یه روانی."

قدیسه حالا فقط یه جسد سوخته بود. با این حال، شعله‌ها متوقف نشدن. امپراتور شعله فقط به کشتنش بسنده نکرد. اون همه چیز رو سوزوند تا جایی که گوشت و استخون‌هاش ذوب شدن. این این کار رو از اول تا آخر،‌با یه چهره‌ی بی‌احساس انجام داد. 

یه قدم عقب رفتم. "اون عقلش رو از دست داده. من باید فوراً برم."

و به همیت ترتیب، من سومین اشتباه امروزم رو مرتکب شدم. آخرین اشتباهم.

صدای خرد شدن-

صدای کوچیکی بود. من روی یه قوطی کنسرو پا نذاشتم. به جاش، یه خرده شیشه کوچیک بود.

شاید یه تیکه از بطری شکسته سوجو [۲]* بود. شاید باد اون تیکه رو از یه جای دیگه آورده بود... اصلاً نمی‌دونستم چطور به همچین جایی رسیده. در واقع، نیازی هم نداشتم که بدونم.

در عوض، دوتا چیز بود که واقعاً باید می‌فهمیدم:

اول از همه، من یه اشتباه بزرگ کرده بودم.

امپراتور شعله به سمت جایی که من مخفی شده بودم چرخید: «...هاه.»

... و دوم اینکه امپراتور شعله، شکارچی‌ای نبود که اشتباه یه نفر دیگه رو نادیده بگیره.

چشم هاش منو پیدا کرد: «فکر کردم دخل همه‌ی موش‌های اطراف رو آوردم. ظاهراً یکیشون در رفته.»

من فرار کردم.

بدون اینکه به عقب نگاه کنم، فرار کردم. اون چشم‌ها، چشم‌های یه قاتل بودن. نه کسی که یه نفر یا دو نفر رو کشته باشه، بلکه کسی که ده‌ها نفر رو کشته. شایدم بیشتر. چشم‌هاش مثل یه شیطان لعنتی بودن.

و اون شیطان سعی داشت من رو بکشه.

به محض اینکه مپراتور شعله پوزخندی زد و گفت: «ها؟ چقدر بامزه.»، سوزشی نزدیک مچ پام پیچید و لحظه‌ی بعد، روی زمین غلتیدم. اولش نفهمیدم چطور زمین خوردم.

حداقل نه تا وقتی که پاهام رو روی زمین دیدم.

صدای جیغم از بین لب‌هام خارج شد: «هـ-هییک؟!»

پاهام قطع شده بودن. پاهام. جفتشون تیکه تیکه شده بودن. چپ و راست. هنوز کفش داشتن.

حتی می‌تونستم لوگوی برند معروفی رو که کنار کفش‌های کتونی کشیده شده بودن رو ببینم.

درست مثل قدیسه، التماس کردم: «لـ-لطفاً بذار زنده بمونم! خواهش می‌کنم!»

امپراتور شعله در حالی که خم می‌شد، گفت: «پس چرا دویدی؟ منو خیلی ترسوندی.» یکی از پاهام رو برداشت. بعد باهاش مثل توپ بیسبال بازی کرد و پرسید: «هی. دیدی؟»

چشم‌هام بالا و پایین رفتن پام تو هوا رو دنبال می‌کردن. یه لحظه تو دست‌هاش و یه لحظه تو هوا و گفتم: «مـ-من چیزی ندیدم.»

امپراتور شعله نزدیک‌تر شد: «چی رو ندیدی؟»

«من چیزی نمی دونم! آهه. لطفاً. من چیزی نمی‌دونم...»

«چی رو نمی‌دونی؟»

«خواهش می‌کنم.... امپراتور شعله-نیم. خواهش می‌کنم... بذار زنده بمونم. چیزی نمی‌گم. به هیچ‌کس هیچی نمی‌گم.»

حضورش رو بالای سرم حس کردم.

زانوهاش رو خم کرده بود تا بهم نگاه کنه: «وای. پس داری می‌گی من رو دیدی و حتی شناختیم؟ انگار همه چی رو دیدی. احتمالاً همه چیزم می‌دونی.»

«لطفاً...»

امپراتور شعله پام رو لمس کرد:‌ «هیونگ-شی.[۳]* داری ناامیدم می‌کنی. چرا یه جور رفتار می‌کنی انگار هیچی نمی‌دونی؟ حرف بزن. کی تو رو فرستاده؟ بازم اژدهای سیاه؟»

«من... واقعاً.... هیچی نمی‌دونم...»

«هنوز داری بهم می‌گی که از هیچی خبر نداری، ولی تصادفی اونجا مراقب من و قدیسه بودی؟ یواشکی، مثل یه موش لعنتی؟ هی هیونگ-شی، داستانت خیلی قابل اعتماده. اگه یکم عقب مونده تر بودم، احتمالاً حرفت رو باور می‌کردم.»

امپراتور شعله پوزخندی زد: « ولی می‌دونی چیه، من عقب‌مونده نیستم. داری مسخره‌م می‌کنی؟»

جرقه‌های آتیش جلوم زبونه کشیدن. شعله‌ها از کف دست امپراتور شعله فوران کردن و به پاهام سرایت کردن. صدای انفجار آتیش که پاهام رو می‌بلعید، مثل صدای کباب شدن بود، بوی گوشت کبابی هم می‌داد.

اون همه چیز رو سوزوند و چیزی باقی نذاشت. حتی لوگوی برند معروف رو. حتی کفش‌هایی که مدت‌ها پوشیده بودم. حتی پاهام که مدت‌ها بخشی از من بودن.

همه‌ش ناپدید شده بود.

«بعدش نوبت کله‌ته. پس رک و راست جواب بده.»

ذهنم کاملاً سفید و خالی شد.

این شیطان.... روانی بود.

اون یه دیوونه بود. صحبت کردن با یه دیوونه هیچ فایده‌ای نداشت. اون به اینکه بقیه چه فکری می‌کنن اهمیتی نمی‌داد و کاملاً معتقد بود که همیشه حق با خودشه. اون یه روانی لعنتی بود که بی‌دلیل مردم بی‌گناه رو می‌کشت.

به عنوان کسی که نماینده رتبه 1 بود. به عنوان یک انسان، چطور می‌تونست همچین کاری بکنه؟

یعنی من شیفته‌ی همچین کسی بودم؟

خیلی‌ها، از جمله خود من، باور داشتیم که اون یه قهرمانه. ما اون رو به خاطر رک و صادق بودنش دوست داشتیم. ما اون رو به عنوان یه نفر با شخصیت باطراوت ستایش می‌کردیم. این دیوونه‌ی روان‌پریش لعنتی رو؟

تلو تلو خوردم: «د-دروغ...»

اون پرسید: «چی؟»

با ناامیدی به صحبتم ادامه داد: «مهارت تشخیص دروغ... شنیدم که مهارت تشخیص دروغ داری. به قدیسه گفتی که می‌تونی بفهمی کی دروغ می‌گه. و اینکه باید صادقانه جواب بده.»

وقتی امپراتور شعله واکنشی نشون نداد، ادامه دادم: «پس من رو با اون مهارت امتحان کن. امتحان کن ببین حرفام دروغه یا نه. امپراتور شعله-نیم... من فقط، واقعاً تصادفی، از اینجا رد می‌شدم. لطفاً باورم کن.»

حالت چهره امپراتور شعله عجیب شد: «اون رو از خودم درآوردم.»

یادداشت مترجم:

[2]*: سوجو یه نوشیدنی محبوب کره‌ایه.

[3]*: هیونگ-شی ترکیب کلمه هیونگ به معنی برادر بزرگتر از سمت یه مرده و پسوند شی که برای خطاب قرار دادن یه شخص غریبه به کار برده می‌شه.

قسمت قبل                            قسمت بعد