
اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمیهامون! اینجا داستانهام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... میذارم.

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمیهامون! اینجا داستانهام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... میذارم.
برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 2
در نهایت، دویدم و دوباره درها را مسدود کردم.
«......!»
«مـ-موضوع چیه؟»
«لطفا صبر کنین.»
[درها در حال باز شدن هستند.]
«مطمئنی؟»
«چی...؟»
«مطمئنی؟»
«بله. منظورم اینه که مطمئنی این مکان امنه؟ یا حداقل یه نظریه قانعکننده داری؟»
من عمداً نگاهم را برگرداندم.
«فکر میکنم اکثرمون موافقیم که این وضعیت مثل یه داستان ارواحه.»
گو یونگ-ئون، که با حرفهای من توجه همه را جلب کرده بود، وحشتزده به نظر میرسید؛ اما حرفش را پس نگرفت.
[درها ظرف 30 ثانیه بسته میشوند. وقتی بسته شدند، دیگر هرگز باز نمیشوند.]
«اما چه تو داستانهای ارواح و چه تو فیلمهای ترسناک، تا حالا دیدین که وقتی فقط به شانس یا حدس و گمان تکیه میکنی، اتفاقات خوبی بیفته؟»
«...خب، نه، اما-...»
«واقعاً میتونی بدون یه استنتاج یا نظریه محکم، زندگیت رو به خطر بندازی؟»
افراد مضطرب لحظهای مکث کردند، سپس کسی با ناامیدی فریاد زد: «خب، نه که خودت استنتاج محشری داری؟»
«این یارو از همون اول داشته مزخرف میگفته...»
«اوه، همین الان برو کنار! چه استنتاجی؟ این چیه، یه جور مسابقه؟ کسی بهت یه راهنمایی یا یه همچین چیزی داده؟»
«بله.»
«......؟»
«بهمون راهنمایی دادن.»
نفسی کشیدم.
سپس دستم را بالا بردم و به سمت بالا اشاره کردم.
به نمایشگر الکترونیکی مترو، جایی که بلندگو قرار داشت.
«در مورد اطلاعیهها صحبت میکنم.»
[برای اطمینان از سفری لذتبخش تا مقصد نهایی، لطفاً با دقت به اطلاعیهها توجه کنید.]
از همان ابتدا، اطلاعیههای مترو با مهربانی ما را از این موضوع مطلع کرده بودند.
«مگه نه اینکه همیشه بهمون میگفت که به اطلاعیهها گوش بدیم و اونا رو دنبال کنیم؟ خیلی واضح حرف میزد.»
[مسافرانی که مقصدشان ایستگاه سرخوشی است، باید طبق اطلاعیه پیاده شوند.]
با در نظر گرفتن این موضوع، با شنیدن اطلاعیه بعدی اضافه کردم: «کسی اینجا هست که مقصدش ایستگاه سرخوشی باشه؟»
«......»
«......»
مردم خشکشان زد.
«خب، به نظر چیز خوبی میاد، درسته؟»
«سرخوشی، مثل زندگی کردن با کمال خوشی، این هدف زندگیه، درسته؟...»
«خب، مقصدت ایستگاه سرخوشیه؟»
«......»
«......»
به نظر میرسید که بیشتر آنها حس کردهاند چیزی اشتباه است.
اما چند نفر شروع به احساس خشم نسبت من کردند.
«هی، الان ما اصلاً مقصدواقعی داریم؟ چرا طوری دخالت میکنی که انگار همه چیز رو میدونی، در حالی که خودتم نمیدونی؟»
«اگه ما نتونیم به خاطر تو پیاده شیم و فرار کنیم، میتونی مسئولیتشو به عهده بگیری؟ مسئولیتشو قبول میکنی؟»
مسئولیتشو قبول میکنم؟
«بله.»
«......!»
«چـ-چی...؟»
«من مسئولیتشو قبول میکنم.»
این سوال سادهای است.
در هر صورت قصد داشتم باهاشون فرار کنم.
اگر اینجا پیاده شوند، مطمئناً پاسخ اشتباه است. بنابراین، هیچ راهی وجود ندارد که پاسخ من بدتر از این باشد.
اما از آنجایی که انتظار پاسخ من را نداشتند، با دهان باز، خشکشان زد و همانجا ایستادند.
«......»
انگار دیدن چنین موضع محکمی از جانب من، آنها را به لرزه انداخت. میتوانستم کشمکش درونیشان را ببینم.
[درها بسته میشوند...]
در همین حال، درها بسته شدند.
«آه...»
کنار رفتم. چند نفر که با ناباوری به درهای بسته خیره شده بودند، به آنها چسبیده بودند.
اما دیگر کسی به خاطر اینکه جلویشان را گرفته بودم، سرم داد نمیزد.
این کافیه...؟
داشتم کمی احساس رضایت میکردم که ناگهان فریادی وحشتزده شنیدم.
«هی، همه کسایی که تو واگن جلویی بودن، پیاده شدن!»
«......!»
همه پیاده شدند؟
فوراً از پنجره قطار به آن سمت نگاه کردم.
نه همه، اما به نظر میرسید حدود پنج یا شش نفر همزمان پیاده شدهاند.
«......»
آه.
راستش را بخواهید، نمیخواستم ببینم قرار است چه اتفاقی بیفتد.
اما برای اینکه بعداً بتوانم استدلال منسجمی ارائه دهم، باید آن را میدیدم. لعنت...
در حالی که جلوی خودم را میگرفتم تا فحش ندهم، با چشمانی تنگ از پنجره نگاه کردم؛ کمی تار میدیدم.
«هاه؟ دارن فرار میکنن!»
به نظر میرسید افرادی که پیاده شده بودند، سریع تصمیم به حرکت گرفتهاند. پنج یا شش نفر را دیدم که به سمت خروجی سکو میدویدند و به سمت پلهها میرفتند.
اما خیلی دیر شده بود.
«آهه!»
کف سکو شروع به جوشیدن با رنگی زرد کرد و پاهای دوندگان انگار که ذوب میشدند، شروع به فرو رفتن در زمین کرد.
«ط-طلا...؟»
منظره عجیبی بود، انگار پایین تنههایشان به طلا تبدیل میشد و با کف زمین یکی میشد.
آنها جیغ میزدند و برای دویدن تقلا میکردند، اما حرکاتشان کندتر و کندتر میشد...
تا اینکه بالاخره بدنهایشان فرو ریخت و فقط نیمه بالایی بدنشان باقی ماند که در پایین پلهها افتاد.
حتی آن قسمتها هم به طلای درخشان تبدیل میشدند.
سادهترین راه برای تجربه شادی.
«هوووک-...»
«ممممف-...»
[قطار اکنون از ایستگاه سرخوشی حرکت میکند.]
درون واگن قطار در حال حرکت، فقط صدای نفسنفس زدن افراد از شوک و هقهق گریه، فضا را پر کرده بود.
یکی از افرادی که کمی قبل میخواست پیاده شود، با ناامیدی مرا گرفت و پرسید: «تـ-تو گفتی مسئولیتشو قبول میکنی. واقعاً میتونی تضمین کنی که یه جای امن پیدا میکنیم؟ هاه؟»
«بله.»
من با قاطعیت جواب دادم.
مسخره بود که چطور مکالمه به جایی رسیده بود که من باید تضمین میکردم که جواب درست را میدهم، اما صادقانه بگویم، این تنها جوابی بود که میتوانستم بدهم.
این واقعاً دیوونهکنندهست.
پاهایم آنقدر میلرزید که فکر میکردم از حال میروم.
تصویر متلاشی شدن پایینتنههایشان، مدام با وضوح پایین در ذهنم تکرار میشد و باعث حالت تهوع میشد.
یک چیز قطعی بود.
حتی اگر از این ماجرا جان سالم به در میبردم، امشب نمیتوانستم بخوابم.
در تمام این مدت، بک ساهئون با تحسین با من صحبت کرد: «شما فوقالعادهاین، معلم.»
«... معلم؟»
«اوه، من معمولاً وقتی مردمو برای اولین بار میبینم، معلم صداشون میکنم.»
او با لبخندی ناشیانه اضافه کرد: «این روزا آدمای زیادی مثل شما وجود ندارن. میدونین، کی میتونه قاطعانه بگه چه چیزی درسته یا غلط، معمولاً به جاش با عبارات مبهمی مثل فکر میکنم ممکنه... جواب میدن.»
«......»
«امیدوارم نتیجه با اعتماد به نفس شما مطابقت داشته باشه.»
اوه... ممنون از تشویق، اما این موقعیتی نیست که کلمات مبهم یا گفتار بیربط کمکی کند.
اگه اینجا نتیجه خوبی نگیریم، تو هم میمیری، میدونی...
صبر کن.
نه، این درست نیست. وقتی داشتم از ترسم ناله میکردم، چیزی را از قلم انداخته بودم.
اگه سابقهای از کار بک ساهئون به عنوان کارمند تو «سوابق اکتشاف تاریکی» وجود داشته باشه، یعنی تو این آزمون ورودی قبول شده، درسته؟
اگر اینطور باشد، آیا نمیتوانم وقتی بک ساهئون در ایستگاهی پیاده میشود، او را دنبال کنم؟
اگر خودم و گو یونگ-ئون را حساب کنم، میشود سه نفر. وقتی تعدادی از افراد به طور فعال از پیاده شدن حمایت میکنند، احتمال بیشتری وجود دارد که دیگران نیز از آنها پیروی کنند.
واقعاً به این سادگیه؟
«بک ساهئون.»
«بله؟»
«ایستگاه خاصی هست که بخوای توش پیاده شی؟ منظورم اینه که... کلمه یا اسمی هست که وقتی ظاهر میشه، باعث شه فکر کنی، من باید اینجا پیاده شم؟»
«...هاه؟ یدفعهای؟»
«دوست دارم نظر همه رو بشنوم.»
«آه.»
به نظر میرسید بک ساهئون قبل از اینکه شانههایش را بالا بیندازد، لحظهای فکر کرد.
«نه واقعاً. من در مورد این چیزا خیلی چیزی نمیدونم.»
«میبینم.»
پس هنوز ایدهی روشنی به ذهنش نرسیده است.
من با بیخیالی سر تکان دادم. در هر صورت، این ایدهی خوبی به نظر میرسید، بنابراین میخواستم مراقبش باشم...
دینگ، دینگ.
[قابل توجه مسافران، این اطلاعیهای از سرویس حملونقل ابیس است تا سفری دلپذیر را تضمین کند. لطفاً توجه کنید.]
«......!»
اطلاعیه دوباره شروع شد.
همه صحبت خود را متوقف کردند و فوراً به بالا نگاه کردند.
[قطار در شرف عبور از یک قسمت پر پیچوخم است که ممکن است باعث سروصدا و لرزش شود.]
[لطفاً برای جلوگیری از تصادف، بنشینید.]
آه، چهنم لعنتی.
«همه، بیاین بشینیم.»
بدون هیچ اعتراضی، همه به سرعت روی صندلیهای خود نشستند.
انگار حرفهای قبلیام در مورد اطلاعیهها آنها را متقاعد کرده بود.
حتی کسی که کمی پیش اصرار داشت پیاده شود، آرام نشست و جزو اولین کسانی بود که جایی برای نشستن پیدا کرد.
اما به نظر نمیرسید همه از همین منطق پیروی کنند.
«وای نه! کسایی که تو واگن جلویی بودن!»
«اونا...»
مسافران واگن جلویی هنوز ایستاده بودند، انگار که درگیر یک دعوای جدی بودند.
اگرچه دقیقاً نمیشنیدم چه میگویند، اما صدای بلندشان حتماً صدای اطلاعیه را خفه میکرد.
فقط با نگاه کردن به آنها مشخص بود. پس از دیدن مرگ غیرقابل تصور کسانی که زودتر پیاده شده بودند، کاملاً وحشتزده بودند.
«نباید یه چیزی بهشون بگیم؟»
«هی! صدای ما رو میشنوین؟!»
«بشینین!»
کارمندان جدید نزدیک به واگن جلویی فریاد زدند، اما افراد آنجا درگیر دعوا بودند و به سختی ما را میدیدند. یک نفر که اتفاقاً با ما تماس چشمی برقرار کرد، به سمتمان آمد.
« بشینین!»
«نه، اینجا نیا، فقط بشین...»
خیلی دیر شده بود.
[ورود به قسمت پر پیچوخم...]
چراغها خاموش شدند.
«......!»
در تاریکی، قطار با غرشی بلند شروع به تکان شدید کرد.
و در میان غرشها، صدای تیزی به گوش رسید.
صدای فریاد بود.
«آآآآآآه!!»
«آخ، آهه، آه...»
صدای ترکیدن چیزی خیس.
مثل فشردن محکم یک انگور رسیده.
سپس، یک صدای افتادن خفه.
انگار که درست در آن سوی در اتفاق میافتاد.
«......»
«......»
افراد داخل واگن نفس خود را حبس کردند؛ به سختی میلرزیدند و سعی میکردند ساکت بمانند.
سپس چراغها دوباره روشن شدند.....
«.....»
از پنجره کوچک درِ جلوی مترو، میتوانستیم داخل واگن جلویی را ببینیم.
غرق در خون و کثافت بود.
انگار فقط موجودات زنده را داخل مخلوطکن انداخته بودند. هیچ اثری از انسان باقی نمانده بود.
همه مرده بودند.
[حالا میتوانید با خیال راحت بایستید. از همکاری شما متشکریم.]
در تضاد کامل با اعلامیه آرام، قطار پر از صدای وحشت مردم بود.
«بذارید برم بیرون! بذارید برم بیرون!»
«هاه، هاه... این چه جهنمیه؟ این چیه... مامان...»
حتی در آن حالت، کارمندان جدید سعی کردند دهان خود را بپوشانند و با دقت به اعلامیه گوش دهند؛ آنها ناامیدانه سعی میکردند ساکت بمانند.
به هر حال، ثابت شده بود که این طناب نجات آنهاست!
لعنتی.
در حالی که اوضاع به وضوح برای زنده ماندن من مساعد بود، واقعیت آنقدر وحشتناک بود که عرق سردی بر پیشانیام نشست.
با دست لرزانم آن را پاک کردم و دندانهایم را به هم فشردم.
دیگر نباید به واگن جلویی نگاه کنم.
فقط روی متقاعد کردنشون تمرکز کن...
چند ایستگاه بعد، وقتی ایستگاه مناسب از راه رسید، مطمئنم که همه با هم پیاده میشوند...
[قابل توجه مسافران، این اطلاعیهای از سرویس حملونقل ابیس است تا سفری دلپذیر را تضمین کند. لطفاً توجه کنید.]
یک اعلامیه دیگر.
«دوباره؟!»
«هق، هق...»
آن صدای خشک و مکانیکی، در میان هقهق مسافران خسته، پیام عجیب خود را ادامه داد.
[یک دارایی گمشده است.]
یک لحظه صبر کن.
با دقت سرم را بالا آوردم.
[اگر دارایی گمشده را پیدا کردهاید، لطفاً در ایستگاه بعدی پیاده شوید و آن را به کارکنان ایستگاه تحویل دهید.]
من این سناریو را میدانستم.
...یه سابقه فرار نادر!
[سوابق اکتشاف تاریک / داستان ارواح / به سرویس حملونقل ابیس خوش آمدید.]
{۳.۴ سوابق متفرقه (فرار)
سند ثبت موارد غیرمعمول بقا که در آن فرد با پیاده شدن در یک ایستگاه با موفقیت فرار کرده است.
روشهای مختلفی به طور مکرر مشاهده شده است. (شایعترین موارد شامل «توقفهای موقت برای جابهجایی قطار» و «اعلامیههای گم شدن دارایی» بود.)}
یک بلیط فرار تضمینی.
تا زمانی که دارایی و شیء گم شده اعلام شده را داشتید، میتوانستید با خیال راحت خارج شوید!
اما...
فقط یه نفر میتونه فرار کنه.
برای کسی مثل من که نمیتواند تنها برود، این یک بلیط بقاست که از همان ابتدا بیفایده است.
مشتهایم را محکم گره کردم.
پس، باید کی رو بفرستم؟
نه، اصلاً آیا بیرون فرستادن کسی، جواب درستی است؟
و بعد...
[دارایی گمشده چشم چپ یک مرد بیست و چند ساله با گروه خونی A است.]
دارایی گمشده چیزی بود که نمیتوانستم تصورش را بکنم.