
اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمیهامون! اینجا داستانهام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... میذارم.

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمیهامون! اینجا داستانهام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... میذارم.
برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 34: مرگ من این است... (1)
***
توی شهری که پر از آدم بود، شکارچیها روی نیمکتهای کنار فوارهها، توی رستورانهای روباز و داخل بازارها درباره طبقه دهم حرف میزدن.
«از اونجایی که هنوز هیچ اعلامیهای منتشر نشده، حتماً یه تازهکار گمنام پاکسازیش کرده!»
«بیخیال. اصناف بزرگ دارن قضیه رو کنترل میکنن.»
«جدی، کی این کارو کرده...»
«منم دلم میخواد یه مرحله رو پاکسازی کنم.»
برای کسایی که فرداشون حذف شده بود، ماجرای فتح طبقه دهم تازه اتفاق افتاده بود.
انگار فقط من توی زمانی راه میرفتم که پاک شده بود.
-هی، زامبی.
خب، دقیقترش اینه که تنها نبودم.
-داره دنبالمون میاد.
چون بائه هو-ریونگ همراهم بود.
"مطمئنی؟"
-صددرصد. فقط یه موقع برنگردی نگاه کنی.
برای اینکه طبقه دوازدهم رو با خیال راحت رد کنیم، دو چیز لازم بود.
یکی اتحاد بین رهبران اصناف بزرگ.
و دومی... این بود که قدیس شمشیر نسبت به من خصومت نداشته باشه.
"اگه بخوام توی طبقه دوازدهم حلش کنم، دیگه دیر شده."
این بار کاملاً حسش کرده بودم.
"باید قبل از بالا رفتن از برج حل بشه."
رابطه قدیس شمشیر با استادهای اصناف از قبل افتضاح بود. اگه خیانت هم بهش اضافه میشد؟ مستقیم داشتیم به سمت نابودی میانبر میزدیم.
-لعنتی، بهسختی میتونم تشخیصش بدم. مهارت تعقیبش رو ببین. احتمالاً حتی اگه برگردی هم متوجهش نمیشی. یه مهارت مخصوص این کار داره.
"فهمیدم. فقط حواست باشه هنوز دنبالمونه یا نه."
الان داشتم قدیس شمشیر رو با یه طعمه بیرون میکشیدم.
برنامه روزانهش رو از بائه هو-ریونگ گرفته بودم و عمداً کاری کرده بودم که متوجه حضورم بشه.
وقتی منو دید که از جلوی رستوران روبازی که همیشه اونجا غذا میخورد، رد شدم؛ شروع کرد دنبالم کردن.
البته...
«کیم گونگجا، کجا داریم میریم؟»
پالادین که کنارم راه میرفت، چیزی نمیدونست.
«اگه همین مسیر رو بریم فقط به محلههای تاریک و ترسناک میرسیم...»
«میخوام یه مغازه رو بهت معرفی کنم.»
«مغازه؟»
«آره. یه داروخونهست که یه داروساز گمنام ادارهش میکنه. فوقالعادهست. اگه اسمش شناخته شده بود الان حسابی معروف شده بود. ولی فعلاً کارش نگرفته. اگه ازش خوشت اومد، لطفاً یه کم کمکش کن فروشش بهتر بشه.»
«هومممم...»
پالادین به صورتم خیره شد.
میدونستم داره چیکار میکنه.
"مهارت تشخیص دروغش رو فعال کرده."
پالادین دهانش رو باز کرد.
«حرفی که زدی راسته؟»
«آره. معلومه. چرا باید بهت دروغ بگم؟»
واقعاً هم قصد داشتم مغازه رو بهش معرفی کنم، پس دروغی در کار نبود.
«نکنه نقشه مشکوکی تو سرت داری؟»
«میخوام ازت کمک بگیرم. حتی اگه اتفاقی هم بیفته، جون من به خطر میفته نه تو. بهم اعتماد کن.»
«هوم.»
آروم سرش رو تکون داد.
احتمالاً همه حرفهام بهعنوان حقیقت ثبت شده بود.
«متاسفم.»
لبخند زد.
«خیلیا میگن زیادی به همهچیز شک میکنم. بریم.»
عالیه. قبول شدم.
از خیابون گذشتیم و به داروخونه رسیدیم. صاحب مغازه داشت چیزی رو که ظاهراً خیلی سنگین بود، جابهجا میکرد. اولش وقتی ما رو دید، سرش رو کج کرد؛ اما همین که منو شناخت، صورتش از خوشحالی روشن شد.
«آه! قربان!»
«الان مغازه بازه، صاحب مغازه؟»
«هاها. مغازه بستهست، ولی برای شما همیشه بازه! شما اولین مشتری دائمی منی. هوپ!»
وسیلهای رو که حمل میکرد روی زمین گذاشت.
چند روز پیش ظاهرش حسابی ژولیده بود، اما حالا کاملاً مرتب و تمیز شده بود. حالا واقعاً شبیه یه صاحب مغازه به نظر میرسید.
«هــــوف. آه، ببخشید. این خانم...؟»
«ایشون شکارچیای هستن که بهعنوان نایبرئیس صنف گارد هوشیار فعالیت میکنن. اسمشون رو شنیدی دیگه؟ اسمش پالادینه.»
«...ببخشید؟»
چشمهاش پشت عینکش لرزید.
«نـ-نایبرئیس صنف گارد هوشیار؟!»
«آره.»
«خیلی مقام بالایی داره!»
این دقیقاً واکنش عادی یه شکارچی بود.
«و-ولی چرا همچین آدم مهمی اومده این مغازه دربوداغون... هق! مواد مخدر؟! اومدین برای مبارزه با مواد مخدر؟! مـ-من مواد مخدر نساختم! توی همچین جایی کار میکنم، ولی حداقل سمت مواد نرفتم! نه، حتی یه گرم جنس خلاف هم درست نکردم!»
«......»
«من با وجدان زندگی کردم! و از این به بعد هم همینطور زندگی میکنم! پس خواهش میکنم منو بازرسی نکنین!»
روی زمین صاف دراز کشید و تعظیم کرد.
این اصلاً واکنش یه آدم عادی نبود.
«هوم...»
پالادین قیافه معذب و عجیبی به خودش گرفته بود. احتمالاً مهارت تشخیص دروغش تأیید کرده بود که همه حرفهای داروساز حقیقت دارن. برای همین نمیدونست باید زن جلوی خودش رو یه روانی حساب کنه یا یه کاسب باوجدان.
«خب، خب. صاحب مغازه.»
-تپ، تپ.
روی شونهش زدم.
«نگران نباش. من با پالادین پیشت نیومدم که ازت شکایت کنم. تو آدم خیلی خوبی هستی.»
«پس...؟»
«فروش پایین لزوماً به معنی کیفیت پایین کارت نیست. برای همین خواستم شما رو به نایبرئیس صنف معرفی کنم.»
داروساز سرش رو بالا آورد و دهنش از تعجب باز موند.
«مـ-معرفی؟»
«دقیقاً همون معنی رو میده. چند تا از معجونهات رو بده پالادین امتحان کنه. از کجا معلوم؟ شاید خوشش اومد و باهات قرارداد بست.»
«........»
«اگه گارد هوشیار از معجونهای تو استفاده کنن، کار برای خودتم خیلی راحتتر نمیشه؟»
داروساز پلک زد.
انگار چند لحظه طول کشید تا منظورم رو بفهمه.
بعد یدفعه دستم رو گرفت.
«فـ-فرشته-نیم...!»
من فرشته-نیم نبودم، گونگجا-نیم بودم.
«وقتی مغازهم نزدیک بود از دستم بره بهم کمک کردی، یه سفارش بزرگ دادی و حالا هم... حالا هم داری برای فروشم کمک میکنی. شما یه فرشتهای... من چطوری میتونم این لطف رو جبران کنم...؟»
و درست وقتی که چشمهای ارباب آیندهی قلعه کیمیاگری از شوق برق میزد...
یکی وارد کوچهی ساکت شد. صدای قدمهاش سنگین بود. برای همین هر سهمون همزمان سرمون رو برگردوندیم.
«...-همینجاست.»
صاحب اون قدمها لباس رسمی مشکی پوشیده بود.
«بقیه لطفاً کنار برن. فقط اون یکی بمونه.»
و با نگاهی سرد به من زل زد.
قدیس شمشیر.
پیرمرد این دور از بازگشت زمانی که هنوز به من اعتماد نداشت.
صدای بمش توی کوچه پیچید.
«میخوام تنهایی با این شخص صحبت کنم.»
من مشکلی نداشتم.
وقت حل کردن دومین مشکل رسیده بود.
قسمت بعد