درباره من
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
کتابخانه هوشیرا | کتاب، مانهوا، انیمه، سریال، فیلم، رمان و..
قانون اول هر کتابخونه: برای ورود باید از خوندن لذت ببری! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

جهت حمایت

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمی‌هامون! اینجا داستان‌هام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... می‌ذارم.

 

ناول GDIADSSGW قسمت 4

برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

قسمت 4

یک نفر از داستان ارواح فرار کرده بود.

اما با چشمی که از حدقه درآمده بود.

«هوو...»

«شما هم شنیدین؟»

با این حال، برخلاف دفعات قبل، مسافران با وجود ترس و انزجار، دلسوزی چندانی نشان ندادند.

نتیجه‌ی خشونت بدون متقاعدسازی همینه؟

قطار برای مدتی کوتاه به‌هم ریخت؛ همه وضعیت مردی را که بک ساهئون به او حمله کرده بود، بررسی می‌کردند.

[ایستگاه بعدی: نفرت، ایستگاه نفرت.]

«نفرت، هاه...»

«هااه...»

اعلامیه ایستگاه فقط فضای سنگین و گرفته را بدتر کرد.

گو یونگ-اون که از کارمند تازه‌واردی مراقبت می‌کرد که دستش را روی چشم چپ زخمی‌اش گذاشته بود؛ از جا بلند شد. چهره‌اش گرفته بود.

«تقریباً مطمئنم قرنیه‌ش آسیب دیده. نگران‌کننده‌ست...»

«پزشکی خوندی؟»

«نه. یه مدت کوتاه توی دانشگاه خوندمش، ولی رشته‌م رو عوض کردم؛ برای همین هیچ‌وقت توی آزمون ملی شرکت نکردم. متخصص نیستم.»

گو یونگ-اون آهی کشید و چهارزانو روی زمین نشست.

[درها در حال باز شدن هستند.]

درهای قطار باز شدند، اما کسی حرکتی نکرد. فقط با احتیاط به بیرون نگاه کردند.

در همان زمان، نگاهی هم به من انداختند.

انگار منتظر بودند تا ببینند پیشنهاد می‌کنم اینجا پیاده شویم یا نه.

حداقل دارن توجه می‌کنن.

نگران بودم که کار بک ساهئون باعث شود مردم بیشتر به هم بدبین شوند؛ اما برعکس، انگار داشتن یک دشمن مشترک همه را آرام‌تر کرده بود.

همچنین حس می‌کردم با توجه به داونه‌وار بودن این وضعیت، منتظر حرف بعدی کسی هستند که قبلاً با اطمینان صحبت کرده بود.

یعنی... من.

حس می‌کردم حتی ممکن است تصمیم انتخاب ایستگاه برای پیاده شدن را به من بسپارند.

«حتماً تحت فشار قرار گرفتی.»

«......؟»

گو یونگ-اون با چهره‌ای پیچیده به من نگاه کرد.

«مردم مدام بهت تکیه می‌کنن.»

اوه، ممنون...؟

«همه ترسیدن و مضطربن، برای همین امیدوارم این موضوع بیش از حد خسته‌کننده یا آزاردهنده نباشه... آه. متاسفم.»

من هم ترسیده و مضطربم، به همین دلیل دارم سعی می‌کنم همه را هدایت کنم...

«منم سعی کردم به روش خودم به جواب فکر کنم...»

اوه، فهمیدم. هر نظری خوب است. اتفاقاً ازش استقبال می‌کنم.

«به چی فکر کردی؟»

«خب، داشتم به چیزی که قبلاً درباره‌ی مقصد نهایی گفتی، فکر می‌کردم.»

گو یونگ-اون صدایش را پایین آورد.

«اگه مقصد نهایی برای یه انسان باشه... ممکنه مرگ باشه؟»

«......!»

«مگه پایان زندگی انسان مرگ نیست؟ هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم، بیشتر حس می‌کنم منظورش همینه. برای همین فکر می‌کردم شاید باید وقتی به همچین کلمه‌ای رسیدیم، پیاده بشیم.»

اوه.

«ولی بعدش فکر کردم... نکنه فقط معنیش این باشه که قراره آروم بمیریم؟ برای همین نتونستم با اطمینان مطرحش کنم.»

«نه، اتفاقاً استدلال خیلی قانع‌کننده‌ایه.»

«واقعاً؟»

«بله. اما...»

حرفم نیمه‌کاره ماند و قبل از اینکه متوجه شوم، لبخند کمرنگی زدم.

«......؟»

چون تازه اسم ایستگاه بعدی را روی نمایشگر دیده بودم.

«کلمه‌ی مقصد واقعاً یعنی چی؟»

«هاه؟ چی؟»

«اگه توی فرهنگ لغت نگاه کنی، مقصد به جایی یا هدفی گفته می‌شه که فرد در تلاشه بهش برسه.»

و تم این قطار خیلی سرراست است.

بنشین. دارایی گمشده را پیدا کن.

دستورالعمل‌ها واضح و بدون پیچیدگی ارائه می‌شوند و اگر از آن‌ها پیروی کنی، در امان می‌مانی.

حتی کسانی که در ایستگاه اشتباه پیاده شدند هم، به شکلی کاملاً سرراست مردند.

پس من هم به همین شکل به مفهوم مقصد نگاه می‌کنم.

«فکر می‌کنم مقصدی که این قطار ازش حرف می‌زنه، به جایی یا هدفی اشاره داره که ما در وضعیت فعلی هنوز بهش نرسیدیم یا به دستش نیاوردیم.»

اگر این‌طور به قضیه نگاه کنیم، معیار انتخاب ایستگاه درست، خیلی ساده می‌شود.

— چیزی که ندارم.

اگر این منطق را به کار ببریم، می‌توانیم موارد قبلی فرار را هم دوباره تفسیر کنیم.

{1- ایستگاه‌هایی که با رنگ‌هایی نامگذاری شده‌اند. مانند قرمز، زرد و آبی.

: فرار موفقیت‌آمیز دو نفر. (اقدام: ایستگاه آبی)

۲- ایستگاه‌هایی که به نام اعضای بدن نامگذاری شده‌اند. مانند بازوی چپ، قرنیه چشم و قلب.

: هیچ فرار موفقیت‌آمیزی ثبت نشده است. (اقدام: ایستگاه حلزونی گوش)

۳- ایستگاه‌هایی که به نام قاتلان زنجیره‌ای نامگذاری شده‌اند. مانند ■■، ■■■■، ■■■.

: فرار موفقیت‌آمیز دوازده نفر. (اقدام: ایستگاه ■■■■)

۴- ایستگاه‌هایی که به نام سال‌های مختلف نامگذاری شده‌اند. مانند ۲۰۰۸، ۲۰۱۲، ۲۰۱۶.

: هیچ فرار موفقیت‌آمیزی ثبت نشده است. (اقدام: ایستگاه ۲۰۲۴)

۵- ایستگاه‌هایی که به نام بیماری‌هایی نامگذاری شده‌اند. مانند آسم، سکته مغزی، نابینایی.

: فرار موفقیت‌آمیز سه نفر. (اقدام: ایستگاه سرماخوردگی)

[ادامه مطلب]}

در ایستگاه آبی، کسانی که فرار کردند احتمالاً افرادی بودند که هیچ چیز آبی‌رنگی روی بدن یا در وسایلشان نداشتند.

و منطقی است که ایستگاه قاتلان زنجیره‌ای تعداد زیادی فراری داشته باشد.

هیچ‌کس داخل قطار یکی از آن قاتلان زنجیره‌ای نبود، بنابراین برای آن‌ها تقریباً هر ایستگاهی انتخاب درستی محسوب می‌شد.

از طرف دیگه، ایستگاه‌های مربوط به اعضای بدن... احتمال اینکه کسی عضوی از بدنش رو نداشته باشه، کمتره؛ برای همین نتونستن فرار کنن.

برای ایستگاه‌های سال هم، همین‌طور بود. همه سال 2024 را تجربه کرده بودند، برای همین شکست خوردند.

اگر این منطق را به وضعیت فعلی اعمال کنیم، مشخص می‌شود باید در کدام ایستگاه پیاده شویم.

— احساسی که ندارم.

«...پس باید احساسی رو انتخاب کنیم که هرگز تو این موقعیت تجربه نکردیم.»

«چی؟»

اینجاست که قضیه سخت می‌شود.

بیشتر مردم همه‌ی احساسات پایه مثل شادی، خشم، غم و لذت رو تجربه کردن.

مگر اینکه کسی فاقد یک احساس خاص باشد؛ در غیر این صورت انتخاب ایستگاه درست، بسیار دشوار می‌شود. حتی اگر شدت احساسات متفاوت باشد، تقریباً همه آن‌ها را حداقل یک‌بار تجربه کرده‌اند.

بنابراین...

باید احساسی را انتخاب کنیم که بر اساس شدت تعریف نمی‌شود، بلکه به‌عنوان حالتی خنثی‌تر وجود دارد.

احساسی که از نظر مفهومی وجود داره، اما تجربه‌ی کاملش فوق‌العاده دشواره.

باید همان احساس را انتخاب کنیم.

[ایستگاه بعدی: آرامش، ایستگاه آرامش.]

اعلامیه ایستگاه پخش شد.

راحت می‌شود فکر کرد که این هم فقط یک احساس معمولی دیگر است. بالاخره زیاد می‌گوییم: «فلانی چقدر آروم به نظر می‌رسه.»

اما...

این عبارتیه که بیشتر برای توصیف بقیه استفاده می‌کنیم.

به‌ندرت پیش می‌آید کسی خودش را آرام توصیف کند.

و منطقی است.

تعریف فرهنگ لغت از آرامش این است: «نداشتن هیچ نگرانی یا اضطرابی.»

اما آیا واقعاً ممکن است انسانی هیچ نگرانی یا اضطرابی نداشته باشد؟

احتمالش...

تقریباً صفر است.

مخصوصاً در چنین وضعیت افراطی‌ای.

«این ایستگاه درسته.»

«......!»

«اینجا پیاده می‌شیم.»

با اطمینان کامل و بدون لحظه‌ای تردید حرف زدم.

فوراً از جایم بلند شدم. بقیه هم با تعجب بلند شدند و نگاهم کردند.

«ا-اینجا پیاده می‌شیم؟»

«بله.»

بعد به سمت کارمند زخمی که چشمش را گرفته بود، رفتم و کمکش کردم بلند شود.

«کمکت می‌کنم.»

«آه... مـ-ممنونم...»

وقتی او را به سمت در هدایت کردم، بقیه هم ناخودآگاه دنبالمان راه افتادند. دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست عقب بکشد.

همه با هم پیاده می‌شویم.

خوبه.

اگر همه با هم فرار کنیم...

[درها در حال باز شدن هستند.]

اما پشت در بازشده، دریایی از خون قرار داشت.

«......»

امکان نداره... این دیگه خیلی زیاده‌رویه، یعنی، واقعاً چه کوفتی...؟

خداجون. نجاتم بده.

«کیم سولئوم-شی؟»

نزدیک بود پشت گو یونگ-اون قایم شوم.

اما آخرین ذره‌ی غرورم به‌عنوان یک بزرگسال، جلویم را گرفت.

در عوض، با حالتی ناشیانه سرم را چرخاندم و به بقیه نگاه کردم.

«مطمئنی... این ایستگاه درسته؟»

«بله.»

صددرصد همینه.

اما هیچ جمله‌ی قشنگی برای متقاعد کردنشان نداشتم.

در واقع، خودم هم دلم نمی‌خواست پیاده شوم.

آرزو می‌کردم کسی قانعم کند که لازم نیست پیاده شویم. فقط یک نفر، لطفاً.

«...ببخشید! من هنوزم فکر می‌کنم باید پیاده بشیم.»

هاه؟

گو یونگ-اون؟

«تنها کسی که توی تصمیماتش مطمئن بوده، تویی. همه ترسیدن، ولی تو تمام این مدت خونسرد موندی.»

من؟

«اون یارو قبلی خواست تنهایی فرار کنه و اون همه دردسر درست کرد... حداقل من ترجیح می‌دم به حرف آدم مهربونی مثل تو گوش بدم. من پیاده میشم.»

و با این حرف، گو یونگ-اون شجاعانه اولین نفری بود که از قطار بیرون رفت.

روی سکوی زنگ‌زده، چراغ‌های وهم‌آور سوسو می‌زدند و از لوله‌های نمایان بالای سر، مایعی چکه می‌کرد.

قطره‌ای خون روی شانه‌ی گو یونگ-اون افتاد. ها... ها...

«کیم سولئوم-شی؟»

«......»

«نگران من نباش. منم بهت اعتماد دارم! بریم!»

مرد زخمی‌ای که کمکش می‌کردم، تشویقم کرد جلو بروم.

شاید فکر کرده بود به خاطر نگرانی برای او، مردد شده‌ام. راستش خودم هم نمی‌فهمیدم باید قدردان باشم یا ناراحت.

در هر صورت، ناخودآگاه دنبال گو یونگ-اون از قطار پیاده شدم. بقیه هم با وجود تردید، سرانجام دنبالم آمدند.

حداقل آخرین نفر نبودم و این باعث آرامشم شد.

شاید به چشم نیاید، اما آخرین نفر بودن ترسناک‌ترین جایگاه ممکن است.

...ها.

در این لحظه فقط دلم می‌خواهد خودم را رها کنم.

«از پله‌ها بریم بالا؟»

«بله.»

حتی در این شرایط هم گو یونگ-اون به سمت واگن‌های دیگر فریاد زد: «هی! پیاده بشین! این ایستگاه درسته!»

نمی‌دانستم چقدر مؤثر خواهد بود. شاید بعضی‌ها بیش از حد محتاط بودند و پایین نمی‌آمدند، اما...

با این حال، اگه حتی یه نفر بیشتر به خاطر این حرف پیاده بشه، داریم نجاتش می‌دیم.

باید تحسینش کنم.

نه، الان واقعاً دارم تمام تلاشم را می‌کنم که فقط روی تحسین کردنش تمرکز کنم...

کمک کردن به آن مرد زخمی قطعاً تصمیم درستی بود. هر وقت تمرکزم شروع به از هم پاشیدن می‌کرد، ناخودآگاه خودم را از وحشت‌زدگی بازمی‌داشتم.

به همه‌ی ترسوها توصیه می‌کنم.

البته بعید می‌دانم ترسوهای زیادی در چنین موقعیت مضحکی گیر بیفتند!

«اوه...»

«به راه رفتن ادامه بدیم.»

تمام تلاشم را کردم که هنگام راه رفتن با گروه، به اطراف نگاه نکنم.

پله‌ها را روبه‌رویم دیدم.

همه‌جاش پر از نمادهایی شبیه طلسمه...

اینکه حتی پله‌ها هم کاملاً غیرعادی به نظر می‌رسیدند، لرزه به جانم انداخت، اما...

فقط روی حس بالا رفتن تمرکز می‌کنم.

یک قدم.

یک قدم دیگر.

بی‌صدا راه رفتم.

کمی بعد، احساس کردم دیدم اندکی تار شده و سپس...

«تبریک میگم، کارمندهای جدید!»

ناگهان دوباره داخل سالن سخنرانی بودیم.

«......!!»

نورهای درخشان.

سالنی مدرن، راحت و جادار.

وقتی به صفحه‌نمایش بزرگ روبه‌رو نگاه کردم که نوشته‌های درشتی روی آن ظاهر شده بودند، واقعیت با تمام قدرت به من هجوم آورد.

[تبریک بابت اتمام دوره‌ی ارزیابی آزمایشی]

{تبریک می‌گوییم. شما به‌طور رسمی در تیم اکتشاف میدانی شرکت دی‌دریم استخدام شده‌اید.}

«ها...»

«آه!!»

کسانی که همراه من فرار کرده بودند، از شدت سستی پاهایشان، روی صندلی‌ها افتادند.

سرم را چرخاندم و شمردم.

یک، دو... سه... هفت.

همه‌ی کسانی که در واگن ما بودند، زنده مانده بودند.

موفق شدیم.

از داستان ارواح [به سرویس حمل‌ونقل ابیس خوش آمدید.]، هفت نفر از ده نفر واگن ما موفق به فرار شدند.

«و حالا، وقت مراسم اهدای پاداشه!»

قسمت قبل

قسمت بعد