برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه 1 قسمت 4: شکار قهرمان(۱)
به محض اینکه رسیدم، گارد ویژه از قبل به صحنه رسیده بود. شکارچیها از گروههای بزرگ یکی یکی و پشت سر هم، از راه رسیدن. اونا معمولاً غرغر میکردن و برای هم شاخ و شونه میکشیدن، اما این لحظه همه به جای کارهای بیفایده، برای رام کردن شعلههای شیطانی (火魔) [۱]* همکاری کردن.
یکی از اعضای یه صنف داد زد: «از تواناییهای آبیتون به تنهایی استفاده نکنین! درسته. ما باید تواناییهامون رو با همدیگه هماهنگ کنیم! درست مثل این.»
یکی دیگه از اعضای صنف داد زد: «صنف اژدهای سیاه موقتاً این منطقه رو مدیریت میکنه. لطفاً همگی برای یه لحظه از دستورالعملهای ما پیروی کنین!»
شکارچیهایی که دیدنشون به جز روی صفحههای روزنامه، سخت بود، همه اونجا جمع شده بودن. حتی دو یا سه تا از رتبههای برتر هم اونجا بودن. همونطور که به مردم کمک میکردم، دزدکی یکم به اون رتبه برترها نگاه کردم.
کیمیاگر زن گفت: «فـ-فعلاً ما ایزوله کردن منطقه اطراف رو تموم کردیم. مشکل اینه که نمیدونیم کسی زنده مونده یا نه... فکر کنم باید فوراً یه تیم نجات بفرستیم.» من اونی که حرف زد رو شناختم. تو رتبهبندی، نفر پنجم بود: استاد کیمیاگر (鍊金省主) و رهبر یه صنف پر از پزشک و داروساز.
یه زن دیگه گفت: «اشکالی نداره. اینجا در اصل یه محله فقیرنشین بود. پنج سالی بود که کسی اینجا زندگی نمیکرد، برای همین تبدیل شد به یه منطقه ممنوعه. خوشبختانه آتیشسوزی تو همچین جایی اتفاق افتاد.» اون زن، پالادین بود. رتبه دهم تو رتبهبندی: رهبر گارد هوشیار، که مسئول نظم عمومی شهر بود.
این دوتا شکارچی، به خاطر کمک به نیازمندها مشهور بودن. بین افراد رده بالا، اونا گرگهای تنهایی نبودن که بیکار بشینن. اونا سریعتر از هر کس دیگهای به محل حادثه رسیدن و فرماندهی رو به عهده گرفتن.
وقتی این دو زن قدرتمند کنار هم ایستادن، مشخص بود چیزی یا کسی کمه... "معمولاً، قدیسه بینشون بود، اما..."
اثری ازش نبود.
که البته واضح بود... چون اون نه تنها توسط یه گرگ تنهای معمولی، بلکه بین همهی اون احمقا، توسط بزرگترین احمق روانی به قتل رسیده بود.
احتمالاً تنها افرادی که این حقیقت رو میدونستن، من و امپراتور شعله بودیم. حتی بقیهی رتبه برترها هم هنوز این حقیقت رو نمیدونستن... نه، شاید اونا هرگز این حقیقت رو نفهمن.
استاد کیمیاگر به اطراف نگاه کرد و گفت: «عجیبه. چرا قدیسه هنوز اینجا نیست؟»
پالادین گفت: «شنیدم امشب باید یه کاری انجام بده. از جزئیاتش خبر ندارم. شاید یه قرار عاشقانه باشه؟» بعد خندید و ادامه داد: «اخیراً با امپراتور شعله بوده.»
استاد کیمیاگر شونههاش رو بالا انداخت و گفت: «من از اون مرده امپراتور شعله خوشم نمیاد. درسته که ممکنه بیادبی باشه تو همچین جایی پشت سرش حرف بزنم، اما بهم حس بدی میده. فکر کنم قدیسه باید با یه آدم بهتر آشنا بشه.»
پالادین با لحن ملایمی گفت: «استانداردهات خیلی بالاست. کدوم مردی بهتر از مرد رتبه یکه؟ برای همینه که هنوز مجردی.»
استاد کیمیاگر از خجالت سرخ شد: «مـ-من هر وقت بخوام میتونم یه شریک زندگی پیدا کنم...» بعد با یه صدای محو و آروم ادامه داد: «فقط الان دنبال همچین چیزی نیستم...»
صحبت از شیطان شد، پس البته که خودشم ظاهر میشد.
یه نفر فریاد زد: «امپراتور شعله اومد!»
کسایی که مشغول خاموش کردن آتیش بودن، یه لحظه متوقف شدن. حتی افسرهای ارشد هم سرشون رو برگردوندن.
امپراتور شعله، یا بهتر بگم، طاعون، در حالی که هودی و شلوار راحتی پوشیده بود، با قدمهای معمولی به سمت اونا اومد. به نظر میرسید که طاعون اعصابش خیلی خورده. اون گفت: «آه، لعنت. کی بدون اجازهی من با آتیش بازی کرده؟»
این دیوونهی روان پریش عوضی.
پالادین فوراً به حالت حرفهایش برگشت و بهش خوشامد گفت: «سلام قربان، امپراتور شعله-نیم.»
لحن امپراتور شعله وقتی حرف زد، به ویژه شاهانه بود: «همم. من رسیدم.»
پالادین گفت: «همونطور که میبینین، یه نفر تو محلهی قدیمی و فقیرنشین، عمداً آتیشسوزی راه انداخته.» بعد مؤدبانه سوال کرد: «ممکنه لطفاً به ما کمک کنین آتیش رو خاموش کنیم؟»
اما امپراتور شعله بازم بیتفاوت موند. اون پرسید: «اگه بهت کمک کنم، اون وقت چی به من میرسه؟»
پالادین جواب داد: «با کمک سخاوتمندانهتون به ساکنین شهر، رضایت خاطر بیشتری به دست میارین.»
«بسه دیگه، چرت و پرت نگو. درست بگو چی به من میرسه.»
در نهایت پالادین گفت: «فردا، تموم رسانههای دنیا با حروف بزرگ و پررنگ مینویسن [امپراتور شعله، آتش را مهار میکند! یک عمل خیرخواهانه و از روی حسن نیت.] شما میتونین ضمن جلب توجه همهی مردم جهان، تصویر عمومی خودتون رو بهبود بدین.»
امپراتور شعله قهقهه زد. دستهاش رو تو جیبش فرو برد و به حرفهای پالادین پوزخند زد: «فکر میکنی من به نظر اون خبرنگارهای آشغال اهمیت میدم؟»
اون واقعاً یه روانی بود. کاملاً مشخص بود که امپراتور شعله تو مسیر بیبازگشت جنون قرار گرفته بود.
مردم از قبل با موبایلهاشون صدای امپراتور شعله رو ضبط میکردن. هر کلمه و هر عمل امپراتور شعله به صورت زنده تو سراسر جهان پخش میشد. اینترنت با درگیری دو طرف، کسایی که طرفدار امپراتور شعله بودن و کسایی که ازش انتقاد میکردن، داغ میشد.
برام جای تعجب داره، اونایی که ازش دفاع میکنن، چه حرفایی میزنن؟
-آره. تو باید با تمام قوا از منافع شخصیت دفاع کنی.
-کمک کردن بیمنت به یه نفر فقط باعث میشه بیارزش بشی.
-دیدن یه قهرمان که تا این حد رک و صادقه، لذت بخشه. [۲]*
از این همه تناقض گیج شده بودم. سنگینی بار اینکه امپراتور شعله واقعاً چه جورآدمیه، به شکل وحشتناکی بهم فشار میآورد. "هیچکس نمیدونه." ترس عجیبی بدنم رو به لرزه انداخته بود. "همهشون کاملاً اشتباه میکنن. اون رک و صادق نیست... اون حرومزاده دیوونه است."
با اینکه جلوم شعلههای آتیش میرقصیدن، قلبم یخ زد. اون شعلهها. اون آتیشسوزی عمدی. این فاجعه. همه اینا توسط خود امپراتور شعله ایجاد شده بودن. با این حال، اون با یه چهرهی کاملاً خوشحال برگشته بود و میپرسید: «چی به من میرسه؟»
و بنابراین، بالاخره متقاعد شدم: "باید از شرش خلاص بشم!"
یه هیولا.
این فقط برای انتقام من نبود. این برای تموم بشریت بود. به خاطر شکارچیها، اون هیولا سزاوار این بود که ریشهکن بشه. هیولاها فقط هیولا بودن. این ماموریت و وظیفهی یه شکارچیه که اونا رو بکشه!
"هر جوری که ممکنه... من باید بکشمش."
تو این برج، یه هیولای تنها زندگی میکرد که با آتیش بازی میکرد. به معنای واقعی کلمه با دستهاش آتیش شلیک میکرد. یه هیولای واقعی. بله. همینطور بود. اما گفتن اینکه اون فقط اونجا زندگی میکرد، درست نبود. اصلاً درست نبود.
چون اون هیولا، طعمه من بود.
یه قدم رو به جلو گذاشتم. "حتی اگه بمیرم."
هر قدم من رو به هدفم نزدیکتر میکرد.
از کنار قهرمانهایی که نگران اقدامات بعدی بودن، رد شدم. از کنار مردم عادی که تموم تلاششون رو برای مهار آتیش انجام میدادن، رد شدم. به شعلههای سوزان، به سمت آتیشی که به وحشتناکی جهنم بود، نزدیک و نزدیکتر شدم.
یکی از اعضای صنف گفت: «ها؟ یه لحظه صبر کن. داری کجا میری؟»
همینطوری راه رفتم.
یه نفر دیگه گفت: «هیونگ-شی نباید خیلی به شعلهها نزدیک بشی!»
با قدمهای محکمی به سمت هدفم رفتم.
صدای زنونهای گفت: «وای نه! اون آدم حتماً دیوونه است!»
صدای مردونهای گفت: «لطفاً یکی جلوش رو بگیره!»
یه صدای مردونهی دیگه گفت: «لعنتی! اون عوضی دیوونه داره چیکار میکنه؟!»
و بعد با سرعت به جلو دویدم.
پشت سرم، مردم سر و صدا میکردن. کسایی بودن که بالا و پایین میپریدن. کسایی که دست از کار میکشیدن و سر من داد میزدن. من از کنار همهشون رد شدم. اونا رو نادیده گرفتم و سمت هدفم دویدم.
داغ بود. فرقی با جهنم نداشت. با غرشی، شعلههای آتیش تو یه چشم بهم زدن احاطهم کردن. شعلهها با زبونهای قرمزشون من رو لیس میزدن.
دیوونهوار درد میکرد. با هر قدم، گوشت بدنم آب میشد. چشمهام تو حدقه میسوختن. اما هنوز... "بهتر از مردن به خاطر امپراتور شعله بود!"
این تنها روش کشتن امپراتور شعله با قطعیت کامل بود.
چقدر دویدم؟ انگار مدت زیادی بود که دویدم، اما در عین حال فقط یه دقیقه بود. دود، ته گلوم رو گرفته بود. سینهم خس خس میکرد و سرفه میکردم. و بعد سرفهم بند اومدم. کاملاً متوقف شد و بعد یه صدایی شنیدم.
{شما مردید.}
درسته.
{شما به 24 ساعت قبل برمیگردید.}
این دومین مرگ من بود.
***
یادداشت مترجم:
[۱]*: شعلههای شیطانی (火魔) نوع خاصی از آتیشه که به راحتی خاموش نمیشه. تو قسمتهای بعدی دوباره بهش اشاره میشه.
[2]*: اینجا رک و صادق عمداً شبیه غیرصادق یا همون دروغگو به نظر میرسه که تو ترجمه نمیشه چیزی که بهش بخوره رو پیدا کرد.