برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه 2 قسمت 4: شکار قهرمان(۱)
وقتی مردم دیدن که من داخل آتیش پریدم، سر و صدای زیادی راه انداختن و گفتن من دیوونه شدم.
البته من دیوونه نبودم.
کاملاً برعکس بود. من درک خیلی سردی از وضعیت فعلی داشتم. با صدای بلند گفتم: «...من برگشتم.» صدام کاملاً خوب بود و هیچ اثری از اون صدای گوشخراش که چند لحظه پیش داشتم، نبود. من اینجا بودم.
به جهنم خودم برگشته بودم. آپارتمان تکخوابه 125 فوتی مربعیم. دیوارها پر از مقالات و مصاحبهها بودن و برنامه زنده از تلویزیون در حال پخش بود. این سومین باری بود که به این پخش زنده گوش میدادم.
<خبر فوری!>
<صنف اژدهای سیاه تلاش میکنه تا طبقه چهلم برج رو فتح کنه...>
یه بار دیگه برگشته بودم به دیروز.
"خوبه. مهارت درست کار میکنه." برخلاف سری قبلی، هیچ توجهی به تلویزیون نکردم. نیازی نبود. مهارتی که به من اجازه میداد به 24 ساعت قبل برگردم، کار میکرد. تنها کاری که باید میکردم، این بود که مطمئن بشم که این موضوع حتمیه. با این مهارت، میتونستم امپراتور شعله رو بکشم.
{شما در حال حاضر یک شکارچی سطح F هستید.}
{به دلیل سطح پایین شما، جریمه نخواهید شد.}
زیر لب با خودم گفتم: «همونطور که انتظار داشتم.» "ساعت عقربهای بازگشتکننده... نوشته بود که جریمه با ارتقای سطح شکارچی افزایش پیدا میکنه، درسته؟" برعکس، یعنی هیچ جریمهای برای شکارچیهایی که سطح پایینتری داشتن، در نظر گرفته نشده بود. اگه مثل من سطح F باشین، حتی جریمه هم نمیشین.
"این شانس منه." وقتی هنوز یه شکارچی سطح F بودم، این دقیقاً همون لحظه بود. اولین و تنها فرصت طلایی من برای شکار امپراتور شعله.
"آخرین شانس من."
چاقو رو از کوله پشتیم بیرون آوردم.
یه چاقوی قدیمی بود. چاقویی که از وقتی که به عنوان یه شکارچی شروع به کار کردم، داشتمش. اگرچه برای کشتن هیولاها قابل استفاده نبود... ولی برای کشتن یه آدم کافی بود.
"چطور میتونم امپراتور شعله رو بکشم؟"
در موردش فکر کرده بودم. "باید قبل از مرگ قدیسه باهاش همکاری کنم؟ باید مهارتم رو به صنف اژدهای سیاه گزارش بدم و یه نقشه برای زندانی کردن ابدی امپراتور شعله بکشم؟ یا باید سعی کنم لحظه مرگ قدیسه رو ضبط کنم؟"
هر روشی خوب بود. اما اونا فقط خوب بودن. این تضمین نمیکرد که امپراتور شعله قطعاً میمیره.
"من صلاحیت لازم برای جلب اعتماد قدیسه رو ندارم."
من مهارت کافی نداشتم.
"من اختیاری ندارم که بتونم کل یه صنف رو وارد عمل کنم."
من قدرت کافی نداشتم.
"فکر نمیکنم بتونم صحنهی کشتن قدیسه توسط امپراتور شعله رو با موفقیت ضبط کنم."
اعتماد به نفس لازم رو نداشتم.
"اما...."
با این حال، من یه چیزی داشتم.
"اگه بمیرم، به 24 ساعت قبل برمیگردم."
یه مهارت.
ساعت عقربهای بازگشتکننده که از روی امپراتور شعله کپی شده بود.
"آره. من یه مهارتی دارم."
قلبم توی گوشم میکوبید. نفسهام نامنظم شده بود.
"نگران نباش کیم گونگجا! تو از پسش برمیای!"
سعی کردم بزاقم رو قورت بدم، اما دهنم خشک شده بود. نفس عمیقی کشیدم و برای آخرین بار به دیوار نگاه کردم. مصاحبهای از مجلهی «امپراتور شعله» دست نخورده روی دیوار چسبونده شده بود.
[سوال: یو سوها-نیم، اولین بیداریت رو کی تجربه کردی؟
یو سوها: تو تابستون 21 سالگیم. یعنی 11 سال پیش.
سوال: حتماً حافظه خوبی دارین که حتی فصلش رو هم به طور دقیق یادتونه.
یو سوها: فکر نمیکنم حافظهم خیلی خوب باشه. فقط اتفاقی اینجوری شد که یازده سال پیش تو روز تولدم، یعنی 7 ژوئن بیدار شدم.]
"11 سال پیش."
11 سال پیش، تو 7 ژوئن. هنوز تابستون بود.
اگه روزها رو برعکس بشمری... "میشه 4050 روز."
درسته.
"من فقط باید 4050 روز بمیرم."
این تنها روش کشتن امپراتور شعله با قطعیت کامل بود.
"یو سوها... اگه تو هیولایی هستی که نمیتونه بمیره...."
چاقو رو بالا بردم.
"...قبل از اینکه به اون هیولا تبدیل بشی، میکشمت!"
و بعد، با چاقو به گردنم زدم.
برای بازگشت به گذشته.
به هفتم ژوئن 11 سال پیش. قبل اینکه امپراتور شعله اولین مهارتش رو بیدار کنه. قبل اینکه بتونه به 24 ساعت قبل از مرگش برگرده. به اون روزهای تابستونی.
برگردم به زمانی که امپراتور شعله هنوز میتونست بمیره!
نالهای از میون دندونهای قفل شدهم خارج شد.
درد داغ و وحشتناکی، وجودم رو سوزوند. قلبم محکم و به شدت میکوبید، انگار که داشت میترکید. در حالی که انتهای مدارهای عصبیم فریاد میزدن که متوقف بشم، اونا رو پاره کردم. تا اینکه، بیناییم مثل نور سوسو زد و حس لامسهم، مثل یه تیکه نخ پاره شد.
اما بعد، هنوزم یه صدای رو شنیدم.
{شما مردید.}
{شما به 24 ساعت قبل برمیگردید.}
به روز قبل برگشتم.
روز قبل، من تو رختخوابم دراز کشیده بودم. تلویزیون خاموش بود. با این حال، دیوارها بدون تغییر باقی مونده بودن و با تیکههای روزنامه و مجله پوشونده شده بودن. یه روز برای پاک کردن سابقه امپراتور شعله، یا بهتر بگم، سابقه اون بیمار روانی، کافی نبود.
با خشم به عکس یو سوها نگاه کردم.
"مهم نیست." اگه یه روز کافی نبود، پس یه هفته. اگه یه هفته کم بود، پس یه ماه. اگه یه ماه کافی نبود، پس یه سال. اگه یه سال کافی نبود، پس...
دوباره چاقوم رو بیرون کشیدم و گفتم: «حالا. فقط باید 4049 بار دیگه بمیرم.»
و با چاقو به جون خودم افتادم.