برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 5: شکار قهرمان (2)

به خودم یادآوری کردم: "11:00 صبح." یو سوها تقریباً همیشه ساعت 11:00 صبح از خواب بیدار می‌شد. ششم ماه می. اون امروز هم ساعت ۱۱:00 صبح از خواب بیدار شد. دیشب چهار بطری آبجو رو نوشیده بود، بنابراین تموم صبح یه اخم دائمی روی صورتش نقش بسته بود.

"ساعت 2:00 بعد از ظهر." یو سوها آپارتمان اجاره‌ایش رو ترک کرد و به سمت شکارگاه رفت. از اون نوع آپارتمان‌های استودیویی که شکارچی‌های سطح F اغلب توش زندگی می‌کردن. صاحبخونه آپارتمان استودیویی با دونستن اینکه شکارچی‌های ضعیف اغلب موقع شکار می‌میرن، به ازای اجاره ماهانه ارزون، پیش‌پرداخت سنگینی تعیین می‌کرد. اون ذهن خوبی برای تجارت داشت.

"ساعت 3:00 بعد از ظهر." یو سوها یه اسلایم ضعیف رو تو شکارگاه طبقه دوم برج کشت. با این حال، کشتن یه اسلایم برای درآمد یه روز کافی نبود.

"ساعت 3:11 بعد از ظهر." یو سوها با خودش غرغر کرد: «آه. طاعون لعنتی. یعنی کی می‌تونم مثل قدیس شمشیر بشم و یه زندگی شاهانه داشته باشم.»

"ساعت 3:15 بعد از ظهر، چهار دقیقه بعد." اون با غرغر گفت: «وای، شکار اسلایم واقعاً کسل‌کننده است.»

یک شکارچی معمولی سطح F. زندگی‌ای پر از انتظار برای اینکه یه روزی پولدار بشه. این یو سوهای 21 ساله بود، نه امپراتور شعله‌ی 32 ساله.

زیرلب غرغر کرد: «کاش تو قرعه‌کشی برنده شده بودم.»

خیلی زود، این جوون 21 ساله می‌تونست به آرزوش برسه. چون به محض اینکه یو سوها مهارت بازگشت رو به دست آورد، از اون برای برنده شدن تو قرعه‌کشی استفاده کرد.

ا.ب، مخفف انجمن بازرگانان(商聯)، بلیط‌های قرعه‌کشی هفتگی صادر می‌کرد. انجمن بازرگانان تنها صنف داخل برج بود که می‌تونست بلیط قرعه‌کشی چاپ کنه. و اسم تموم شکارچی‌هایی که تو قرعه‌کشی برنده می‌شدن، ثبت می‌شد. تو سوابق برنده‌ها، نام مرد جوونی باقی مونده بود که بعدها امپراتور شعله شد. یه حرومزاده خوش‌شانس که نه یه بار، بلکه دوبار پشت سر هم مقام اول رو به دست آورد.

"به ترتیب، سه هفته و چهار هفته تا اون روزا باقی مونده." با این حال، همچین آینده‌ای هرگز برای یو سوهای 21 ساله‌ای که داشتم بهش نگاه می‌کردم، فرا نمی‌رسید. "تو امروز اینجا می‌میری."

ششم می، ساعت 5:31 بعد از ظهر.

یو سوها از شکارگاه طبقه دوم خارج شد. بدون شک با این فکر که گذروندن بقیه عمرش فقط با کشتن اسلایم‌ها بی‌معنیه. اون به سمت منطقه‌ی چالش‌برانگیزتری رفت، جایی که شکارچی‌های تازه‌کار به ندرت می‌رفتن اونجا.

یکم خلوت‌تر و خطرناک‌تر. جایی که تا 36 دقیقه بعد، هیچ‌کس جز یو سوها واردش نمی‌شد.

"...اون اینجاست." منتظرش بودم. "خودشه."

مردی که در حالی که راه می‌رفت، خمیازه می‌کشید. یو سوها. با اینکه 11 سال جوون‌تر بود، می‌تونستم اون عوضی رو فوراً تشخیص بدم. نه به خاطر اینکه قوه‌ی تشخیصم خیلی قوی بود. بلکه فقط به خاطر اینکه یو سوهای فعلی خیلی شبیه اون یاروی لعنتی 11 سال بعد بود.

"تو آینده، احتمالاً اون حرومزاده‌ی لعنتی رو در حال ولخرجی و خوردن اکسیر جوونی ابدی پیدا می‌کردن." ازت ممنونم که همچین خوک کوچولوی حریص و بی‌رحمی هستی!

"بیا." قلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد. با وجود فشار عصبی خودم رو کنترل کردم و دهنم رو باز کردم: «ا-اینجا شکارچی-نیم! لـ-لطفاً نجاتم بده...!»

یو سوها سرش رو سمت من چرخوند: «ها؟»

با گریه فین‌فین کردم و گفتم: «گرگ‌ها بهم حمله کردن. بهتون التماس می‌کنم، لطفاً کمکم کنین. یکم معجون...»

تموم بدنم رو خون پوشونده بود. غرق خون بودم. خیس شده بودم. البته خون خودم نبود، بلکه خون چندتا هیولا بود که قبلاً شکار کرده بودم. اما برای بقیه، من باید شبیه یه شکارچی تازه‌کار تو آستانه مرگ به نظر برسم.

یو سوها فریاد زد: «آه، لعنت. این دیگه چه کوفتیه؟»

طبیعتاً، از نظر یو سوها هم هینطور به نظر می‌رسیدم. روش حساب کرده بودم.

«آقا، شما همین الان هیولاهای اینجا رو تحریک کردین؟ لعنت. پس شکار امروز به فنا رفت.»

عوضی لعنتی.

التماس کردم: «مـ-معجون...»

یو سوها آهی کشید و نزدیک‌تر اومد: «معجون و کوفت. من نمی‌تونم درست و حسابی خودم رو سیر کنم. چقدر پیشت داری؟»

پرسیدم: «ها؟»

یو سوها یه بطری پلاستیکی بیرون آورد و گفت: «برای معجون چقدر پیشت داری؟ آقا، فکر می‌کنی من اینجا یه خیریه اداره می‌کنم؟ نگو که فکر کردی الان این معجون گرون رو مجانی می‌دم، درسته؟ اونم به مردی که قبلاً هیچ‌وقت ندیدمش؟ حتماً شوخیت گرفته.»

بعد بطری رو درست جلوم تکون داد. مایعی به رنگ قرمز خون که توی بطری با نشان وزارت کیمیاگری حک شده بود، تکون می‌خورد. به قیمت بیست سکه طلا از وزارت کیمیاگری. این یه معجون بهبودی بود که اگه یه بسته‌ی 5 تایی ازش می‌خریدی، هر کدوم 19 سکه‌ی طلا می‌شد.

«مـ-من بهت... بیست سکه طلا می‌دم. پس لطفاً عجله کن...»

یو سوها زانو زد تا بتونه تو چشم‌هام نگاه کنه: «وای، این یارو رو باش. حرص و طمعت شوخی نداره. آقا، نمی‌تونی بفهمی چه خبره؟ داری می‌میری. می‌فهمی یعنی چی؟ این معجون چیزیه که می‌تونه جونت رو نجات بده. اون وقت تو می‌خوای جونت رو فقط با بیست سکه طلا بخری؟ ارزش جونت فقط همینقدره؟»

من اونجا توی گودالی از «خون خودم» دراز کشیده بودم: «درسته...»

«اگه اینجا ولت کنم چی؟ خیلی راحت می‌میری. اگه نمی‌خوای بمیری، باید بهای درست زندگیت رو بدی.»

آره. می‌دونستم. رو بهش گفتم: «چـ-چهل سکه طلا.»

«کافیه. همین الان هر چی داری تحویل بده.»

می‌دونستم که همچین آدمیه.

یو سوها گفت: «آه درسته. حتی اگه می‌خواستی هم نمی‌تونستی چیزی بهم بدی. حتی نمی‌تونی دستات رو تکون بدی، درسته؟ نگران نباش. من برات درش میارم. حداقل می‌تونم همینقدر کمک کنم.» و بعد دستش رو دراز کرد و هر چی که داشتم رو گشت. جیب کاپشنم، داخل هودیم، حتی جیب‌های شلوارم.

اون احمق بالاخره کیف پول چرمیم رو پیدا کرد و پوزخند زد: «ببینم. 10 طلا، 20 طلا، 30 طلا،... هوم. حدود شصت طلا؟ آقا، خیلی فقیری. یکم بیشتر پول با خودت اینور اونور ببر رفیق.»

«اون همه‌ی پولیه که دارم...» تموم چیزی که داشتم همینقدر بود.

یو سوها کیف پولم رو گرفت و سرم رو نوازش کرد: «اشکالی نداره. به خاطر تو خوب خرجش می‌کنم.»

اون درست مثل وقتی بود 4050 روز پیش، نه. 4050 روز بعد که منو زنده زنده سوزونده بود.

«این زندگیه، قبول نداری؟»

بعد از اینکه معجونی که رو که قرار بود به من بده، کنار گذاشت؛ با یه حرکت ناگهانی یه چیزی رو از جیب سینه‌ش بیرون آورد. یه خنجر. 

این وسیله‌ای نبود که برای نجات جون آدما ساخته شده باشه. برعکس، وسیله‌ای بود که برای گرفتن جون آدما استفاده می‌شد.

"ها." به یو سوها نگاه کردم. به جای اینکه عصبانی به نظر برسم، طوری بهش نگاه کردم که انگار خیلی مسخره‌ست.

با این حال، یو سوها نگاه من رو یه جور دیگه برداشت کرد و شونه‌هاش رو بالا انداخت: «هی، اینطوری بهم نگاه نکن. داشتم فکر می‌کردم معجون رو بهت بدم آقا... اما اگه الان جونت رو نجات بدم، ممکنه بعداً بخوای ازم انتقام بگیری، درسته؟ نمی‌تونم بذارم همچین اتفاقی بیوفته. آدم باید بدون نگرانی زندگی کنه و از اونجایی که تو صورتم رو دیدی...» لبخندی زد و ادامه داد: «تو باید برای من بمیری.»

شکارچی‌ای که فقط می‌تونستم از پشت تلویزیون تحسینش کنم. قهرمانی که 10 سال می‌پرستیدمش. مردی که همیشه بهش حسادت می‌کردم و همیشه می‌خواستم مثل اون بشم. چهره‌ی اون قهرمان وحشتناک بود.

وحشتناک‌تر از چیزی که می‌تونستم تصور بکنم.

"خیلی خب." آروم به یو سوها که تو دستش خنجر بود، نگاه کردم. "من به جات بدون نگرانی زندگی می‌کنم."

خنجر رو آروم بالا آورد. 

بعد-...

پای راستم رو محکم به کشاله‌ی ران پاش کوبیدم.

یو سوها در حالی که چاقو رو می‌چرخوند، تلو تلو خورد: «آخ؟!» ولی این زمان برای من بیش از حد کافی بود. بعد از اینکه به سختی از ضربه‌ی یو سوها جاخالی دادم، چاقوم رو تو گردنش فرو کردم.

من با اون فرق داشتم. من طعمه‌ي جلوی چشمم رو که باید می‌کشتم رو ول نمی‌کردم و دهنم رو بی‌هدف باز نمی‌کردم و فک نمی‌زدم. گلوش رو سوراخ کردم، بعد چاقو رو چرخوندم و تا چونه‌ش بالا کشیدم.

خون با شدت پاشید. دست‌هام رو خیس کرد. یو سوها دهنش رو بست. از شدت خون نفسش بند اومد و روی زمین افتاد. جیغی کشید و خونی رو که راه گلوش رو بسته بود، بیرون ریخت.

سخت و با شدت، در حالی که از درد فریاد می‌زد.

اما فقط برای یه لحظه. خون گردنش لخته شد و گلوش رو پوشوند.

من همه‌ش رو تماشا کردم.

با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، یو سوها به مرگ نزدیک‌تر می‌شد. اون حتماً به طور غریزی متوجه شده بود که داشت می‌مرد. روی زمین به خودش می‌پیچید و بعد تو خودش جمع می‌شد. با هر دو دست زخم گردنش رو فشار داد. اما خون بند نیومد. فقط از بین انگشت‌هاش جاری شد، حتی غلیظ‌تر از قبل.

نباید الان عقب می‌کشیدم. پام رو روی گردن یو سوها فشار دادم: «درسته.»

چشم‌هاش گشاد شد. چرا؟ برای چی؟ چشم‌هاش پر از سوال و کینه بود. طولی نمی‌کشید که اون چشم‌ها خاموش می‌شدن. نیازی نبود هیچ توضیحی بدم.

چاقو رو برداشتم. چاقویی که 4090 بار من رو کشت. بعد گفتم: «این رو به عنوان یه تجربه ارزشمند در نظر می‌گیرم.»

بعد چرخوندمش.

برای کشتن یه هیولا.

قسمت قبل                            قسمت بعد