برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
قسمت 8: هویت مهارت صحبت با خود (2)
شانس.
این شانس محض بود که من کمک کرد تا از حملهی پیرمرد جون سالم به در ببرم.
«هوم؟!»
چشمهای قدیس شمشیر یکم گشاد شد. شاید از نظر اون، من یه استاد فوقالعاده بودم. بنابراین بعد اینکه حملهش رو جاخالی دادم، اون فوراً انگار که انتظار ضدحملهی من رو داشته باشه، ازم دور شد. چیزی که احتمالاً انتظارش رو نداشت، این بود که من به شدت روی زمین غلت بزنم.
«قـ-قدیس شمشیر-نیم، یه لحظه صبر کن. لطفاً یه لحظه به حرفم گوش کن.»
مهم نبود که بمیرم. من بالاخره می خواستم که بمیرم. نه، مهم این بود که بتونم تصور غلطی که قدیس شمشیر داشت رو درست کنم، بعد بمیرم. به این ترتیب، میتونستم از درگیریهای بیفایده تو آینده جلوگیری کنم.
«+من یه شکارچی سطح F هستم...»
«-تو از شمشیر من جاخالی دادی. حتماً یه قاتل سطح بالایی، مگه نه؟»
«+آههه! این پیرمرد گوشهاش نمیشنوه؟!»
این وحشتناک بود. به جای اینکه سوتفاهم برطرف بشه، اوضاع بدتر هم میشد.
ولی اجتناب از اون ضربه شمشیر کاملاً شانسی بود. من حتی نمیتونستم شمشیر رو با چشمهام دنبال کنم. مهارتهای پیرمرد از تواناییهای شناختی من خیلی فراتر بود.
"اگه دوباره حمله کنه، نمیتونم جاخالی بدم."
بعد از همهی این اتفاقات، انگار فقط باید بیخیال متقاعد کردنش بشم. داشتم مرگ رو تماشا میکردم که به شکل یه شمشیر بهم نزدیک میشد.
«....»
اون متوقف شد.
قدیس شمشیر یدفعه ایستاد، فقط یه قدم دورتر و من اول فکر کردم که این شانس منه.
"اوه؟ حالا آمادهای که به حرفم گوش بدی؟"
اما قدیس شمشیر به من نگاه نکرد. در عوض، پیرمرد با اخم به آسمون نگاه کرد. من هم کنجکاو شدم و سرم رو بالا آوردم تا نگاه کنم، اما اونجا چیزی ندیدم.
«...مگه بهت نگفتم خودم درستش میکنم؟»
پیرمرد با فضای باز و خالی صحبت میکرد.
«...خیلی سر و صدا میکنی. بگیرمش و بازجوییش کنم؟ پس من باید این شیطان رو زنده نگه دارم؟»
داشت با خودش حرف میزد.
"چی شده؟"
قدیس شمشیر، درست همون لحظهای که میخواست منو بکشه، متوقف شد. در عوض، شروع کرد به حرف زدن با خودش. بحران فوری یکم به تاخیر افتاد.
اخم کردم.
"این... یه مهارت خودگوییه؟ یه مهارت که با خودت حرف میزنی؟"
شاید. شاید همینطور بود.
توی میخونه فکر کردم "این پیرمرد یه مریض روانیه." اما حالا که از نزدیک میدیدم، یکم فرق میکرد. اگه بخوام بهتر بگم، انگار واقعاً داشت با یه نفر حرف میزد.
"یعنی تلهپاتیه؟"
یدفعه یه فکری به ذهنم رسید. تلهپاتی(傳音) یا انتقال صدا و توانایی برقراری ارتباط آزادانه از راه دور. چنین مهارتی واقعاً وجود داشت.
"پس... داشت در مورد من با یه نفر دیگه حرف میزد؟"
دوباره رعشهای به تنم افتاد.
"اون قصد داره مردی که 4091 نفر رو قتل عام کرد، دستگیر کنه."
مجرم تحت تعقیب.
اداره شکارچیان به ندرت جایزه تعیین میکرد. و وقتی هم جایزه تعیین میکرد، افراد مورد نظر خیلی دووم نمیآوردن. فرد تحت تعقیب توسط رتبههای برتر شکار میشد و باید تا آخر عمر پنهان میشد. اگه دستگیر میشدن، تو میدان بابل تو وسط شهر و تو ملاء عام اعدام میشدن.
"این خوب نیست."
دندونهام رو به هم فشردم.
"من باید همین الان بمیرم."
برای اینکه بتونم به 24 ساعت قبل برگردم و بذارم همهچیز از نو تنظیم بشه، باید فوراً میمردم. به قدیس شمشیر خیره شدم.
«...خیلی دیر شده. من قبلاً تصمیمم رو گرفتم. حتی اگه تو استاد باشـ-...»
پیرمرد هنوز با خودش غرغر میکرد. من صد در صد مطمئن نبودم که از روانپریشی رنج میبره یا واقعاً با یه نفر حرف میزنه؛ اما اگه مطمئن هم نبودم، بازم باید دهنم رو باز میکردم.
«حال نوههاتون چطوره؟»
پیرمرد حرف زدن با خودش رو تموم کرد. بعد به آرومی برگشت و به من نگاه کرد.
«شنیدم که این روزا دنیای بیرون اوضاعش خیلی خرابه. اگه اونا نوههای قدیس شمشیر باشن، حتماً خیلی خوشگلن. پس قطعاً خیلی نگران شدی.»
«...»
چشمهای آبی تیره و مردمکهایی که به بیحرکتی اقیانوس بودن، به چشمهام خیره شده بودن.
«میگن که شما اصالتاً اهل اروپای شمالی هستین. شنیدم که تروریستها اونجا واقعاً زیادن. نمیدونم، شاید بدون اطلاع شما، نوههاتون بیعدالتیهای زیادی رو تحمل کردن.»
هوووش.
"هاه."
صدای نصف شدن یه سیب تو فضای باز پیچید.
"هاه...."
اولش نمیتونستم تشخیص بدم چه اتفاقی افتاده. تموم مدت داشتم پیرمرد رو نگاه میکردم و هیچ حرکتی ازش ندیده بودم. حتی لبهاش هم تکون نمیخورد.
پس اون صدا از کجا اومد؟
اما عجیب بودن ماجرا به همین جا ختم نشد. در ابتدا، قدیس شمشیر درست جلوی من روی زمین ایستاده بود. اما الان یه حسی دارم که انگار زمین داره به آرومی میچرخه؟
افق کج شد و ماه تو آسمون وارونه شد. تو آسمون شب، هلال یک چهارم اول ماه (سانگهیون) کج شد و به هلال یک چهارم آخر ماه (هاهیون) تبدیل شد. تنها چیزی که تو افق دیده میشد، یه پیرمرد وارونه بود.
«...»
چشمهای آبی پیرمرد فقط به من خیره شده بودن و من، نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و فکر نکنم که واقعاً شبیه آسمون پرستارهست. میتونستم بفهمم که چرا بهش میگفتن قدیس شمشیر.
بعد متوجه شدم.
"آها."
زمین زیر و رو نشده بود.
فقط سرم بریده شده بود و داشت یواش یواش میافتاد.
کشتار یک ضربهای. (一擊)
"زیباست."
چشمهام نمیتونستن حملهی پیرمرد رو دنبال کنن، اما وقتی دنیا رو بعد از قطع شدن سرم دیدم، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و فکر نکنم که «زیباست».
بعد از مدتی سرم به یه چیزی خورد. ذهنم خالی بود و چیزی نمیشنیدم؛ اما بالاخره متوجه شدم که سرم روی زمین فرود اومده.
درست موقعی که فهمیدم دیگه هیچ اثری از زندگی تو چشمهام نیست.
{شما مردید.}
اون چه جور مهارتهایی داشت؟ چقدر باید تمرین میکرد تا بتونه مهارتی در اون سطح کسب کنه؟
{شرایط فعال شدن مهارت در نتیجه مرگ، برآورده شد.}
احساساتی که داشتم، با وقتی که توسط امپراتور شعله کشته شدم، خیلی فرق داشت. اون موقع احساس میکردم امپراتور شعله به من خیانت کرده و میخواستم انتقام مرگ ناعادلانهم رو بگیرم.
با این حال، قدیس شمشیر فرق میکرد.
"منم می خوام اون شکلی باشم."
"منم میخوام یه کشتار تک ضربهای داشته باشم."
این شبیه احساسی بود که نسبت به یو سوها، قبل از فهمیدن شخصیت واقعیش، داشتم.
حسادت. طمع. ستایش.
شعلههای آرزو و خواستن تو وجودم زبونه میکشید.
و چیزی بود که به اون شعلهها واکنش نشون میداد.