برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه 1 قسمت 8: هویت مهارت صحبت با خود (2)

{در حال کپی‌برداری تصادفی مهارت‌های شکارچی مارکوس کالنبری.}

کارت‌ها تو تاریکی اطرافم شروع به ظاهر شدن کردن.

{در حال ایجاد کارت‌های مهارت.}

سوییش!

کارت‌ها پشتشون به من بود، بنابراین نمی‌تونستم اطلاعاتشون رو ببینم.

با این حال، نسبت به وقتی که توسط یو سوها کشته شدم، رنگ کارت‌ها واضح‌تر بودن.

شاید به این خاطر بود که من قبلاً با مرگ سازگار شده بودم.

4090 بار. همونطور که قدیس شمشیر با مهارت [شمارنده کشتار] خودش تایید کرده بود، من قبلاً هزاران بار مرگ رو تجربه کرده بودم. هیچ شکارچی‌ای به اندازه‌ی من با مرگ آشنا نبود.

"البته این چیزی نیست که بشه بهش افتخار کرد."

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه لبخند تلخ زدم.

{لطفاً یک کارت مهارت انتخاب کنید.}

کارت‌هایی که جلوی من بودن، همگی به سرعت شروع به پرواز کردن.

"واو!"

اولش تعجب کردم. اما خیلی طول نکشید که دوباره تمرکزم رو به دست آوردم و به کارت‌ها دقت کردم.

"نباید یه کارت اشتباهی انتخاب کنم. یه کارت طلایی! فقط باید یه کارت طلایی بگیرم!"

اما اونا خیلی سریع بودن. به نظر می‌رسید گرفتنشون غیرممکن باشه.

"اوه خدای من."

یعنی وقتی توسط امپراتور شعله کشته شدم، از این همه کارت سریع، یه کارت طلایی برداشتم؟ من؟ چطور این کار رو کردم؟ اون موقع قطعاً شانس تازه‌کارها رو داشتم.

"که یعنی نیازی به گفتن نیست، این دفعه دیگه خبری از شانس نیست! طلایی، طلایی کجایی؟"

اما متوجه یه چیز عجیب شدم.

"هاه؟"

هر چقدر گشتم، نتونستم یه کارت طلایی پیدا کنم.

"فکر نمی‌کنم هیچ کارت طلایی‌ای وجود داشته باشه."

بین کارت‌هایی که جلوی من بودن، کارت‌های برنزی و نقره‌ای وجود داشتن. با این حال، هیچ کدوم از اونا طلایی نبودن. با این باور که اشتباه می‌کنم، تمرکز کردم و بیشتر گشتم تا اگه چیزی رو از قلم انداخته بودم، پیدا کنم؛ اما چیزی پیدا نکردم.

این یعنی فقط یه احتمال وجود داشت.

"و-واقعاً؟"

من شوکه شده بودم.

"واقعاً هیچی نیست؟..."

از همون ابتدا... قدیس شمشیر هیچ مهارتی با رتبه S و بالاتر از اون نداشت.

"این منطقی نیست!"

دلم می‌خواست جیغ بزنم.

"اون شکارچی شماره یکه! اون مهم‌ترین شخصیت افسانه‌ای قبل از امپراتور شعله بود و هیچ مهارتی با رتبه S نداشت؟"

باور کردنش خیلی سخت بود، ولی حقیقت داشت. مهارت من این رو ثابت می‌کرد.

مارکوس کالنبری، بهترین شمشیرزن دوران، بدون حتی یه مهارت رتبه S، تو اوج دنیا سلطنت می‌کرد.

شوکه شدم و همزمان ترسیده بودم.

"نه، نه! این نمی‌تونه درست باشه!"

واکنش من که شامل شوک و ترس بود، کاملاً واقعی بود.

"مطمئنم که حتماً چندتا مهارت قوی بین کارت‌های نقره‌ای وجود داره."

نمی‌دونستم به وضعیتم لعنت بفرستم یا بخندم. با این وجود، مشتاق بودم شانسم رو امتحان کنم.

با اشتیاق زیاد، به کارت‌ها خیره شدم.

"سه‌تا کارت برنزی و چهارتا کارت نقره‌ای."

هفت کارت به طرز گیج‌کننده‌ای تو هوا معلق بودن.

"می‌تونم کاملاً کارت‌های مزخرف برنزی رو نادیده بگیرم. "

البته که انتخاب معقولی بود.

حالا سوال این بود که کدوم کارت نقره‌ای رو انتخاب کنم.

مهارت [شمارنده کشتار] احتمالاً جزو کارت‌های نقره‌ای بود. و احتمالاً اون یه مهارت خفن مثل یه کد تقلب ناشناخته هم داره.

البته، مهارتی که من می‌خواستم نباید به ظرافت مهارت [شمارنده‌ی کشتار] باشه و بهتره یک مهارت تقلب مثل یه مهارت [احیا] باشه.

"احتمالش یک به چهاره."

به عبارت دیگه، من فقط می‌تونستم به شانس محض تکیه کنم.

"لطفاً یه چیز خوب باش."

دستم رو دراز کردم.

"لطفاً، لطفاً همونی باش که من می‌خوام. مهارت تقلب قدیس شمشیر!"

بعد یکی از کارت‌های نقره‌ای رو گرفتم.

{انتخاب کامل شد. یک مهارت کپی شده است.}

{در حال بازگشت به 24 ساعت قبل...}

قسمت قبل                            قسمت بعد