برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه 2 قسمت 8: هویت مهارت صحبت با خود (2)

***

«...-هوک!»

از خواب بیدار شدم و ناله‌م رو خفه کردم.

اتاق خوابم.

یه اتاق بزرگ به مساحت 2 پیونگ[۱]* از من استقبال کرد. منظره‌ی آشنا یکم دلم رو شاد کرد. حتی با اینکه تشک بوی بدی می‌داد چون مدت زیادی بود که شسته نشده بود.

متاسفانه تو اون زمان، تنها چیزی که از پس هزینه‌ش برمیومدم، همین آپارتمان تک‌خوابه بود.

«چـ-چی گیرم اومد؟!»

با این فکر که تو قمار 25 درصدیم موفق شدم یا نه، فوراً پنجره وضعیتم رو باز کردم.

{ نام: کیم گونگجا

رتبه: سطح F

مهارت‌ها (3/4):

می‌خوام درست مثل تو باشم S+: غیرفعال

ساعت عقربه‌ای بازگشت کننده EX: غیرفعال

استاد شمشیر A+: غیرفعال

خالی}

«آه...»

آهی کشیدم. هم خوشحال بودم و هم ناراحت.

«خوشحالم که یه مهارت رتبه A+  گرفتم....»

اولش خوشحال شدم. با اینکه مهارتش رتبه S نبود، هنوزم فکر می‌کردم بهترین مهارتیه که داره. تازه خوش شانس بودم که مهارتی مثل [شمارنده‌ی کشتار] نگرفتم.

«اینم یه مهارت غیرفعال دیگه‌ست....»

بعدش ناراحتیم شروع شد. چیزی که اول هدفم بود، یه مهارت رزمی بود. یه جور مهارت رزمی نادر. مثل شمشیرزنی. یا شاید مهارتی که هاله رو بیدار کنه. بیشتر اونا توانایی‌های فعال بودن.

به عبارت دیگه، من نتونستم بهترین مهارت رزمی رو به دست بیارم.

«هاه...»

دوباره آهی کشیدم.

«نه، اگه در موردش فکر کنی، اونقدرا هم بد نیست...»

در واقع، اگه شکارچی‌های دیگه ناله‌هام رو بشنون، دیوونه می‌شن.

از کجا می‌تونی مهارت‌هایی با رتبه‌ی A+ پیدا کنی، اونم بدون اینکه براشون سخت کار کنی؟

به جاش تصمیم گرفتم به جنبه‌ی مثبت قضیه نگاه کنم.

اول، مجبور بودم روی بررسی مهارت تمرکز کنم.

شاک!

البته، کارت‌های مهارت فقط برای خود شکارچی قابل مشاهده بودن.

{می‌خوام درست مثل تو باشم S+: غیرفعال

ساعت عقربه‌ای بازگشت کننده EX: غیرفعال

استاد شمشیر A+: غیرفعال}

استاد شمشیر.

فقط با نگاه کردن به اسم مهارت، تشخیص اینکه این مهارت چه کاری انجام می‌ده، واقعاً سخت بود.

«ولی مهارت [می‌خوام درست مثل تو باشم] هم اسم عجیبی داشت.»

تشخیص اینکه این یه مهارت کلاهبرداریه یا یه جایزه، اونم صرفاً از روی اسم، سخت بود.

شاید به یه مهارت شگفت‌انگیز تبدیل می‌شد. این یکم دلخوشی بود که من به خودم می‌دادم چون خودم اون کارت نقره‌ای رو انتخاب کرده بودم.

-آه. چرا انقدر سر و صداست؟

یه صدایی به گوشم رسید.

-پیرمرد. این استاد بهت گفته بود. اگه می‌خوای نصفه شب تمرین کنی، حداقل ساکت باش.

«...»

-وقتی حرکت می‌کنی، لازم نیست مزاحم من بشی. لازم نیست منو بیدار کنی. بیا با همدیگه باملاحظه رفتار کنیم، باشه؟

به آرومی.

آروم آروم برگشتم و به سمت منبع صدا نگاه کردم.

روی یه تشک تو یه اتاق تک نفره. من تو فضایی فشرده شده بودم که به سختی می‌تونستم تنهایی دراز بکشم. با این حال، می‌تونستم یه چیزی رو هر چند تار و ناواضح، پشت سرم ببینم. یه نفر اونجا دراز کشیده بود و پشتش به من بود.

«ببخشید.»

احساس کردم دارم مور مور می‌شم.

«شما کی هستین؟»

-ها؟

و یدفعه چشمم به کسی افتاد که نمی‌شناختم.

یه روح. یه شبح.

چیزی که مشخصاً یه انسان زنده نبود.

-هاه؟

روح هیکل درشتی داشت. اگه به خاطر لباس‌هاش نبود، ممکن بود با گوریل اشتباه بگیرمش. هیکلش نسبتاً پهن بود، حتی ابروهاش هم پهن بود. و با حالتی شوکه شده به من خیره شده بود.

-هی. تو کی هستی؟

«...منم می خوام همین رو بپرسم. شما کی هستین؟»

-می‌تونی منو ببینی؟

من به طور یکنواخت سرم رو تکون دادم.

«بله.»

-صدام رو می‌شنوی؟

«اوممم. الان داریم با هم حرف می‌زنیم پس.... فکر کنم واضحه که آره.»

این دیگه چه کوفتیه. واقعاً دارم با یه روح حرف می‌زنم؟

آدم فکر می‌کنه یه روح معمولی مثل یه هیولاست که به خاطر کینه‌های زمان زنده بودنش، به همه گیر می‌ده.

اما این مرد فرق داشت. اون مثل یه انسان صحبت می‌کرد و مثل یه آدم رفتار می‌کرد. فقط بدنش تار بود.

-هاه، این عجیب نیست؟ نمی‌دونم چیکار کنم.

روح سرش رو تکون داد. به نظر می‌رسید من تنها کسی نبودم که نمی‌تونستم وضعیت فعلی رو درک کنم.

-ما کجاییم؟ اینجا اندازه‌ی یه لونه‌ی سگ کوچیکه. اون پیرمرد مارکوس کجا رفته و چرا یه پسر مثل تو جلوم نشسته؟

تازه اون موقع بود که بالاخره فهمیدم روح چی گفته.

«اومم. منظورت از مارکوس... مارکوس کالنبریه؟ قدیس شمشیر؟»

-نچ نچ. به یه مبتدی مثل اون می‌گی قدیس شمشیر؟ لیاقتش رو نداره.

روح جوری نچ نچ کرد که انگار یه چیز باورنکردنی شنیده.

-به هر حال. اسمی که گفتی درسته. اون کجاست؟ باید همین اطراف باشه.

ولی من مات و مبهوت موندم.

"قدیس شمشیر یه مبتدیه؟"

شکارچی‌ای که در حال حاضر رتبه‌ی 1 دنیا رو داشت و از اونجایی که من قصد داشتم یو سوها رو بکشم، احتمالا، تا آینده‌ای دور هم به سلطنت خودش تو بالاترین سطح ادامه می‌داد.

این روحی که جلوی من بود، دقیقاً کی بود که به همچین آدم کله گنده‌ای می‌گفت مبتدی؟ و چرا من یدفعه‌ای تونستم ارواح رو ببینم؟

«...»

برای جواب دادن به سوالاتم، کارت مهارت رو بالا آوردم و اطلاعاتش رو خوندم.

{استاد شمشیر (A+)

روحی از دنیای دیگر. او طبقه 99 را پشت سر گذاشت اما در طبقه 100 شکست خورد و مرد. کینه باقی ماند و باعث شد که او به یک روح تبدیل شود. او نمی‌تواند در دنیای فیزیکی دخالت کند، اما می‌تواند با اعصاب صاحب کارت بازی کند. از تجربه غنی و مهارت‌های شگفت‌انگیز او راهنمایی بگیرید!

با این حال، هیچکس جز صاحب مهارت نمی‌تواند روح را ببیند.

 (کپی مهارت از شکارچی مارکوس کالنبری)}

حرفی برای گفتن نداشتم و کلمات رو گم کرده بودم.

-هی. گفتم پیرمرد کجاست؟ داری منو نادیده می‌گیری؟ تچ. هی. هی! من سال گذشته اوضاعم خوب بوده. به ندرت جنگجوهایی مثل اون پیدا می‌شه، حتی اگه فقط یه آدم معمولی باشه.

اوه خدای من.

انگار من روح قدیس شمشیر رو کپی کردم.

یادداشت مترجم:

[۱]*: 2 پیونگ معادل 6 متر مربعه.

قسمت قبل                            قسمت بعد