برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 12: شروع انفرادی (3)
کسی که خود واقعی امپراتور شعله رو دیده بود و شناخته بود.
"احتمالاً فقط با توجه به حواس و شهودش حدس زده، بدون هیچ مدرکی."
حتی اگه اینطور بود، اون توانایی فوقالعادهای تو شناسایی افکار آدما داشت.
اون ماهر بود، انقدر مهربون بود که فوراً برای کمک به افرادی که در معرض خطر بودن، میدوید و میتونست روانپریشها رو تشخیص بده. عجیب نیست اگه نخوام با همچین کسی نزدیک باشم؟
دهنم رو باز کردم: «چون به نظر مهربون میاین.»
«+چی؟»
«-من بهتون کمک کردم چون به نظر میرسید مهربونین. خب، احتمالاً حتی اگه من کمکتون نمیکردم، بازم به موفقیت بزرگی میرسیدین. اما مگه شکارچیهای مهربونی مثل ما نباید به هم کمک کنن تا رشد کنن؟»
«+...»
«-ما نمیتونیم اجازه بدیم روانپریشها موفق بشن. این ناعادلانهست. من و مغازهدار-نیم باید سختتر کار کنیم.»
من دقیقاً همون چیزی رو که حس میکردم، بدون هیچ دروغی گفتم. نمیتونستم بیشتر از این صادق باشم. حالا، بستگی داشت که طرف مقابل چطور حرفهام رو بپذیره. به صورتم خیره شد و شروع به صحبت کرد: «...متوجه شدم. بله. ما باید اول موفق بشیم تا دنیا رو تغییر بدیم.»
لحن مصممی داشت.
«+ممنون، مشتری-نیم! همونطور که گفتی، من هم سختتر تلاش میکنم!»
مشتش رو گره کرد.
«+اگه چیز بیشتری برای سفارش دادن دارین، با من تماس بگیرین! من همیشه سفارشهای شما رو تو اولویت قرار میدم!»
«-از این بابت ممنونم.»
هر دو به هم لبخند زدیم و جدا شدیم.
متاسفانه لبخندم زیاد دووم نیورد.
-هوهو. مدتیه شکارچیای رو ندیدم که خودش رو مهربون خطاب کنه. و تا حالا هم ندیدم کسی اینطوری قبولش کنه. هی، دیوونه شدین؟ تچ تچ تچ. عقلتون سر جاش نیست.
«...میدونم حرف خجالتآوری زدم. پس بیا تمرین رو شروع کنیم.»
***
روز بعد.
به سمت شکارگاه حرکت کردیم. من یه کیسه خواب و مقدار زیادی اکسیر تو کولهپشتیم گذاشتم.
اگه چیزی با حالت عادی فرق داشت، این بود که من تو طبقه سوم شکارگاه بودم و نه طبقهی دوم.
هیولاهای زیادی بودن که هنوز از عهدهشون بر نیومده بودم. اورکها و دستههای گابلین تو اطراف پرسه میزدن. از دور بهشون نگاه کردم.
«از حالا به بعد چی کار کنم؟»
-اول اکسیر رو بنوش.
سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم.
بدون هیچ تردیدی، اکسیر رو تو لیوانی که آورده بودم، ریختم و بعد سر کشیدمش.
«امم.»
خود مزهش معمولی بود.
طعم خوبی داشت. انگار بهش عسل و لیمو اضافه شده بود.
لحظهای که فکر کردم خوشبختانه مزهش خوب بوده-
«هوم؟!...»
تاپ تاپ.
قلبم تندتر از حالت عادی میتپید.
اول فکر کردم دارم توهم میزنم؛ ولی اینطور نبود. عرق از پشتم سرازیر شد. جالبترین نکته این بود که.... میتونستم تک تک قطرات عرق رو به وضوح روی پشتم حس کنم.
"این دیگه چیه؟"
تاپ تاپ.
فقط عرق نبود. لمس هوا روی انگشتهام و حس زمینی که روش قدم میزدم. وقتی پلک زدم انگار 30 ثانیه رد شد.
«این...»
-اثرات اکسیره.
فقط صدای بائه هو-ریونگ بین تمام صداهای متفاوت، حس یکسانی مشابه قبل داشت.
-این باعث میشه حواست کند بشه. راحتتره که فکر کنی زمانت رو طولانیتر میکنه. نمیخوام اعتراف کنم، اما اون خانم تو درست کردن اکسیر کارش خیلی خوبه.
وحشتناک بود.
میتونستم حرکت هر تار مو رو روی بدنم حس کنم. حتی میتونستم تکون خوردن رگهای گوشم رو حس کنم. اگه نمیدونستم، فکر میکردم سم خوردم، نه اکسیر.
-حسش نمیکنی؟
«دربارهی... چی... حرف... میزنی؟»
-چیزی که تو قلبت حرکت میکنه.
تاپ.
یه چیزی اونجا بود. نه، یه چیزی جریان داشت. و اون خون نبود.
نرمتر و ظریفتر از خون بود. اما قطعاً تو تموم بدنم جریان داشت. به آرومی از قلبم پخش میشد. چیزی بود که قبلاً هرگز احساس نکرده بودم.
-اون هالهست.
بائه هو-ریونگ صحبت کرد.
-همهی شکارچیها تو برج، یه هالهای تو بدن خودشون دارن. اونا فقط بدون اطلاع از وجودش زندگی میکنن. اینکه چقدر بتونی این هاله رو حس کنی و کنترلش کنی، تعیین میکنه برنده کیه.
بائه هو-ریونگ خندید.
خنده 20 ثانیه طول کشید. احتمالاً فقط یه ثانیهی کوتاه بود، اما به نوعی برای من مثل 20 ثانیه بود.
احساس خستگی میکردم، انگار اگه یکم خودم رو ول میکردم، میافتادم.
-معمولاً به آرومی و با تنهایی تمرین کردن به این حس عادت میکنن.
درون قلبم. یه چیز بزرگی حس میشد.
-اما اون کار خیلی طول میکشه.
بوم.
صدای قدم زدن.
حتی صدای قدمها هم به نظرم طولانی بودن. وقتی سرم رو بلند کردم، دیدم که یه اورک بزرگ به سمتم میاد.
-کسی با یه بدن بیاستعداد مثل مال تو، باید زجر بکشه.
این لعنتی.
-خیلیخب! اگه نمیخوای آسیب ببینی، از هالهت استفاده کن، کیم زامبی! تو باید با چیزهای واقعی تمرین کنی! در هر صورت قرار نیست واقعاً بمیری، پس چی میشه اگه یکم آسیب ببینی؟
«این... روح... واقعاً!»
-هوم؟ نمیتونم بشنوم چی میگی، چون تو یه بازندهای که حتی نمیتونه از هاله استفاده کنه.
دوباره زیر خنده زد.
-داری عذاب میکشی؟ اگه خوشت نمیاد، خودکشی کن. اوه، اون وقت تعداد کشتههات بیشتر از قبل میشه. و اون موقع پیرمرد مارکوس بارها و بارها دنبالت میاد، مگه نه؟
هاه.
همراهم واقعاً یه عوضی بدجنس بود.