
اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمیهامون! اینجا داستانهام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... میذارم.

اینجا کجاست؟
یه فضای دوستانه برای لذت بردن از سرگرمیهامون! اینجا داستانهام، کتاب، انیمه، مانهوا، رمان، سریال، فیلم و... میذارم.
این یکی از اولین داستانهامه و قدیمیه، خوشحال میشم نظراتتون رو بگین.
برای مطالعه به ادامه مطلب مراجعه کنید.
فضایی سراسر سفید، اطرافش را احاطه کرده بود.
نه دیواری بود، نه سقفی، نه افقی که بتواند نگاهش را به آن گره بزند. حتی سایهی خودش هم روی زمین نمیافتاد؛ انگار نور، از هیچ جا نمیآمد و در عین حال، همه جا بود.
-مـ-مامان...؟
صدای لرزانش در سفیدی گم شد.
هیچ پاسخی نیامد.
دخترک هشت ساله دستهای کوچکش را دور خودش حلقه کرد. موهایش را صبح، قبل از رفتن به مدرسه، دو طرف سرش بافته بودند. حالا چند تار مو از بافتها بیرون زده بود و روی گونههای خیسش افتاده بود.
آخرین چیزی که به خاطر داشت، اتاق خودش بود. نقاشی نیمهتمامش که روی فرش افتاده بود. گریهی برادر کوچکترش که تمامی نداشت و صدای خستهی مادرش که طبق معمول، برایش وقت نداشت.
-صبر کن عزیزم... اول باید داداشت آروم بشه.
تق...
تق...
تق...
صدای قدمهایی آرام، سکوت را شکست.
از دل سفیدی، مردی بیرون آمد.
کتوشلواری تیره پوشیده بود؛ اما صورتش پشت یک پاکت کاغذی نازک پنهان بود. پاکتی پر از چین، تاخوردگی و فرورفتگی؛ شبیه همان پاکتهایی که مغازهدارها داخلش آجیل میریختند. دو سوراخ نامنظم روی آن بریده شده بود و تنها چشمهایش از میان آن دیده میشد.
وقتی نزدیک شد، دستهایش را مثل شعبدهبازها باز کرد.
-خوش اومدید بانوی جوان!
صدایش عجیب بود.
انگار چند نفر، همزمان یک جمله را گفته باشند.
دختر یک قدم عقب رفت.
-تو... آدمی؟
مرد مکث کوتاهی کرد و بعد، شانه بالا انداخت.
-گاهی.
دختر اخم کرد.
-این یعنی چی؟
مرد جواب نداد و فقط در سکوت نگاهش کرد. سکوتی که باعث میشد ترسناکتر به نظر برسد.
دختر بالاخره پرسید: «اینجا کجاست؟»
مرد آرام گفت: «جایی که آدما، قبل از اینکه دوباره بیدار بشن، گاهی بهش سر میزنن.»
-من خوابم؟
مرد کمی سرش را کج کرد و جواب داد: «فکر کنم.»
-فکر کنی؟
-هیچکس هیچوقت مطمئن نیست.
دختر هنوز نگاهش روی پاکت کاغذی مانده بود.
بالاخره نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید: «چرا اینو سرت کردی؟»
مرد دستش را روی پاکت کشید.
برای اولین بار در آن سکوت عجیب، صدای خشخش کاغذ شنیده شد.
-اینو... تو کشیدی.
دختر اخمی کرد و گفت: «من؟»
مرد چیزی نگفت. فقط منتظر ماند.
لحظهای بعد، تصویری محو از گوشهی ذهن دختر بیرون آمد.
چند سال قبل، وقتی هنوز کوچکتر بود و خانوادهاشان هنوز سه نفره بود، عادت داشت که صورت آدمهایی که کشیدنشان سخت بود را با پاکتهای کاغذیای شبیه کلاه، جایگزین کند؛ فقط چون کشیدنشان از چشم و بینی و دهان راحتتر بود.
دختر آهسته زمزمه کرد: «تو... همون نقاشی منی؟»
مرد دوباره چیزی نگفت. فقط برگشت.
همان لحظه، سفیدی اطرافشان آرام تغییر کرد.
نه اینکه تاریک شود... انگار سایهی چیزی بسیار بزرگ، از بالای سرشان عبور کرده باشد.
دختر بیاختیار به مرد نزدیکتر شد.
چند ثانیه پیش از او میترسید ولی حالا، آن سایه ناشناخته ترسناکتر بود.
مرد بدون اینکه برگردد، راه افتاد.
چند قدم جلوتر، دری چوبی، درست وسط آن فضای پوچ و بیانتها، از دل سفیدی بیرون آمد.
مرد دستگیره را پایین کشید و پشت در، آسانسوری قدیمی نمایان شد.
دختر به سایهی پشت سرش نگاه کرد. سپس نیم نگاهی به مرد انداخت و بیصدا وارد آسانسور شد.
در آسانسور بسته شد.
عدد ۵ بالای در، روشن بود.
چند لحظه بعد، بدون اینکه مرد غریبه دکمهای بزند، حرکت آغاز شد. آسانسور بیصدا پایین میرفت.
فقط عدد بالای در تغییر میکرد.
۵...
۴...
۳...
دختر دستش را روی دیوار چوبی کشید.
مدتی در سکوت گذشت و ناگهان با کنجکاوی پرسید: «اسمت چیه عمو؟»
مردی که ناگهان عمو خطاب شده بود، چند لحظه فکر کرد.
-هر کی یه جور صدام میکنه.
-من چی صدات کنم؟
-راهنما.
دختر آرام زمزمه کرد : «عمو راهنما...»
عددها دوباره عوض شدند.
۲...
۱...
در آسانسور با صدای آرامی باز شد.
سفیدی بازگشته بود.
اما این بار... تنها نبود.
صدها گوی در هوا شناور بودند. کوچک، بزرگ، رنگی و شفاف.
بعضی آرام بالا میرفتند و دوباره پایین میآمدند؛ انگار که در یک نظم خاصی حرکت میکردند. بعضی دیگر تقریباً بیحرکت بودند.
دختر ناخودآگاه لبخند زد.
-چه قشنگن...
دستش را جلو برد.
قبل از اینکه انگشتش به یکی از گویها برسد، راهنما با همان صدای متفاوتش گفت: «عجله نکن.»
دختر سرش را تکان داد.
نوک انگشتش گوی را لمس کرد و بعد...
در راهروی یک آپارتمان، پسربچهای با لباس فرم مدرسه، روی پلهها نشسته بود.
کولهاش را بغل کرده بود و هر چند ثانیه یک بار، به درِ خانه نگاه میکرد.
کلید را فراموش کرده بود و معلوم نبود والدینش کی برسند.
چشمهای کودک قرمز شد، انگار هر لحظه نزدیک بود سد اشکهایش بشکند و چشمانش را خیس کند.
زیر لب گفت: «مامان...»
صدایش آنقدر آرام بود که انگار خودش هم امیدی به شنیده شدنش نداشت.
دختر بیاختیار دستش را عقب کشید.
همهچیز دوباره سفید شد.
گوی آبی هنوز همانجا شناور بود.
این بار سراغ گوی بزرگتری رفت که کمی آن طرفتر معلق بود...
پیرمردی روی مبلی کهنه نشسته بود و موبایلش را در دست گرفته بود.
صفحه موبایلش مدام روشن و خاموش میشد. انگار که پیرمرد، برای انجام کاری تردید داشت.
آن لحظه بود که دخترک، نامی را روی صفحه موبایل دید که حالا بعد از اتمام سال دوم دبستان، میتوانست به راحتی بخواند.
پسرم.
انگشت پیرمرد چند بار روی دکمه تماس رفت.
هر بار مکث کرد و هر بار منصرف شد.
این بار دختر کمی بیشتر نگاه کرد.
پیرمرد لبخند زد.
لبخندی که شبیه لبخند مادربزرگش بود. یک لبخند غمگین.
دختر آرام دستش را برداشت.
گوی سوم...
دختری همسن خودش بود که برادر کوچکش را بغل کرده بود.
صدای فریاد زن و مردی از اتاق کناری میآمد.
پسر کوچولو از ترس گریه میکرد و دختر، گوشهای برادرش را با هر دو دست گرفته بود... برای اینکه برادرش صدای داد و فریاد را نشنود.
دخترک بیاختیار به یاد برادر خودش افتاد.
این بار کمی دیرتر دستش را عقب کشید.
راهنما هنوز چیزی نگفته بود.
فقط کنارش ایستاده بود.
مثل کسی که سالهاست به دیدن این صحنهها عادت کرده است.
دختر میان گویها راه افتاد.
هر بار دستش به یکی میخورد...
چند ثانیه از زندگی یک نفر را میدید.
نه اولش را.
نه آخرش را.
فقط همان لحظهای را که مشکلاتشان، بیشتر از همیشه روی شانههایش سنگینی میکرد.
کمکم شک کرد چرا بعضی گویها بزرگترند.
سرش را چرخاند و به راهنما نگاه کرد. پس از یادآوری نقاشیاش، مرد کمی کمتر ترسناک به نظر میرسید؛ برای همین مشتش را گره کرد و پرسید: «عمو راهنما. چرا بعضیاشون بزرگترن؟»
راهنما کمی به اطراف نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه، جواب داد: «برای من که فرقی ندارن. همهشون یه اندازه به نظر میان.»
دخترک که تا حدودی جوابش را گرفته بود، نگاهش را از راهنما گرفت.
ناگهان نگاهش روی گویی خاکستری ثابت ماند.
رنگش تیرهتر از بقیه بود و هیچ نوری از درونش بیرون نمیآمد.
دخترک دستش را جلو برد و این بار، راهنما دستش را نگرفت.
فقط نگاهش کرد.
نوک انگشت دختر به گوی رسید.
صدای آژیر، وزش باد، بوی غلیظ دود و کسی که از دور فریاد زد.
و بعد...
صدای دویدن.
خانههایی که انگار دیگر خانه نبودند.
دخترک یک قدم جلو رفت.
خواست بیشتر ببیند.
ولی...
دست راهنما به آرامی روی چشمهایش قرار گرفت.
مثل وقتی که مادری نمیخواهد فرزندش چیزی را ببیند.
-کافیه.
راهنما یک کلمه گفت و سکوت کرد.
چند ثانیه گذشت.
وقتی دستش کنار رفت...
گوی دیگر آنجا نبود.
فقط چند ذرهی خاکستری از خود باقی گذاشته بود که به آرامی در فضای سفید حل میشدند.
دختر به جای خالی گوی خیره ماند.
لبهایش تکان خورد، اما چیزی نپرسید.
برای اولین بار...
سفیدی اطراف، دیگر آنقدر آرام به نظر نمیرسید.
دوباره شروع به حرکت کرد و این بار، قبل از لمس هر گوی، چند لحظه به آن نگاه میکرد.
انگار از خودش اجازه میگرفت.
گوی بعدی که لمس کرد، گویی کوچک و زرد رنگ بود.
درونش، کوچهای باریک و دیوارهایی ترکخورده دید.
پسربچهای لاغر، میان سطلهای زباله دنبال چیزی میگشت.
بعد از چند لحظه، تکهای ساندویچ پیدا کرد. آن را داخل کیسهای گذاشت، اما نرفت.
دوباره خم شد و به گشتن ادامه داد.
صورتش هنوز نگران بود.
دختر آرام زیر لب گفت: «چرا نمیره...»
در همان لحظه، پسر تکهای نان پیدا کرد.
برای اولین بار لبخند زد.
کیسه را محکم بغل کرد و با تمام توان دوید.
برخلاف دفعات قبلی، انگار خود گوی او را بیرون میکرد.
فضای سفید برگشت.
گوی...
نبود.
مدتی فقط به جای خالی آن خیره ماند و بعد، آرام گفت: «اون...»
جملهاش نیمهتمام ماند. راهنما هم سکوت را نشکست و با آرامش نگاهش کرد.
دختر دوباره گفت: «برای خودش دنبال غذا نبود... برای یکی دیگه میخواست...»
گوشهی چشمان راهنما چین خورد. انگار که لبخند زده بود.
دختر خودش به جای خالی گوی نگاه کرد و نپرسید چرا ناپدید شده است.
دوباره شروع به حرکت کرد و در میان گویها قدم زد.
ناگهان چیزی برق زد.
گویی کوچک.
آنقدر کوچک که اگر نور درخشانش نبود، دیده نمیشد.
دختر خم شد و لبخندی روی لبش نشست.
-این دیگه حتماً مشکل کوچیکیه.
دستش را جلو برد، اما انگشتش به گوی نرسید.
راهنما، بدون اینکه دستش را بگیرد، فقط میان او و گوی ایستاد.
دختر با تعجب نگاهش کرد.
-چرا؟
راهنما چیزی نگفت.
فقط با نگاه، از او خواست دوباره به گوی نگاه کند.
دختر این بار با دقت بیشتری خیره شد.
در سطح شفاف گوی...
انعکاس خودش را دید.
همان لباس صورتی.
همان موهای بافته شدهی کمی نامرتب.
همان چشمهای غمگین.
انگار گوی، آینه شده بود.
چند لحظه طول کشید تا به خودش آمد.
دخترک زمزمه کرد: « این... مال منه...»
مرد فقط سرش را پایین آورد.
نه تأیید.
نه انکار.
فقط سکوت.
دخترک دوباره به اطراف نگاه کرد.
به گویهای بزرگ.
به گویهای کوچک.
بعد دوباره به گوی خودش.
دیگر مطمئن نبود آن گوی، واقعاً کوچکترین گوی این دنیا باشد.
شاید فقط...
از جایی که ایستاده بود، اینطور دیده میشد.
در همان لحظه...
صدای خندهی کودکی از دور آمد.
بعد صدای گریه.
بعد سکوت.
گویهای اطراف، آرام بالا و پایین میرفتند.
بدنش کمکم سبک شد و مانند گویها، کم کم بالا رفت.
لبههای دستش، مثل گرد و غبار گویها، محو میشدند.
راهنما نگاهی به چشمانش انداخت و گفت: «وقت رفتنه.»
دخترک میدانست.
برای آخرین بار به گوی کوچک نگاهی کرد و لبخند کمرنگی زد.
نور سفید، آرامآرام همهچیز را در خود حل کرد.
گویها یکییکی محو شدند.
سفیدی...
آسانسور...
راهنما...
همه دورتر رفتند.
دخترک چشمهایش را باز کرد.
نور خورشید از لابهلای پرده داخل اتاق افتاده بود.
اتاق خواب خودش بود. با همان فرش سرخ و همان نقاشی نیمهتمام.
چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید کجاست.
سپس...
صدای گریهی برادرش را شنید.
مثل هر روز.
دختر بیحرکت نشست.
به نقاشی روی زمین نگاه کرد.
مردی با پاکتی کاغذی روی سر.
لبخند محوی روی لبش نقش بست.
نقاشی را برداشت و از درِ نیمهباز اتاق، بیرون رفت.
از میان در، مادرش را دید که روی صندلی کنار گهواره خوابش برده بود. سرش روی شانهاش افتاده بود و چند تار مو صورتش را قاب گرفته بود.
برادر کوچکش آرام گریه میکرد و دستان کوچکش را در هوا تکان میداد. پتو تا روی شکمش پایین آمده بود و هوای سرد کولر، خوابش را به هم زده بود.
دختر چند قدم جلو رفت و ایستاد.
دستش ناخودآگاه مشت شد.
همان حس قدیمی و بینام، برای لحظهای وجودش را فرا گرفت.
-بازم داره مزاحـ-...
اما جمله در ذهنش کامل نشد.
تصویرهایی کوتاه، مثل برق، از ذهنش رد شدند.
پسرک روی پلهها.
پیرمرد کنار تلفن.
دختری که گوشهای برادرش را گرفته بود.
پسرکی که با پیدا کردن تکهای نان، دویده بود.
و بعد...
جای خالی گوی خاکستری.
دختر نفس آرامی کشید.
خم شد.
پتو را تا زیر چانهی برادرش بالا کشید.
نوزاد همان لحظه، بیاختیار انگشت کوچکش را دور انگشت او حلقه کرد.
گریهاش قطع شد.
دختر خواست دستش را بیرون بکشد، ولی نتوانست.
با حس گرم انگشت کوچک برادرش و دیدن لبخند شادش، خودش هم ناخودآگاه لبخند زد.
یک لبخند واقعی.
بعد آرام روی زمین، کنار گهواره نشست.
نقاشی مردِ پاکتبهسر را به لبهی گهواره تکیه داد.
چند دقیقه بعد...
مادر چشمهایش را باز کرد.
اول به نوزاد نگاه کرد و بعد، به دخترکش.
لبخندی خسته روی صورتش نشست.
دستش را دراز کرد و موهای دختر را آرام پشت گوشش برد.
هیچکدام چیزی نگفتند.
نیازی هم نبود.
در همان لحظه، راهنما میان سفیدی ایستاده و به نقطهای خیره شده بود.
گویی کوچک، آرام لرزید و بعد...
بیصدا ناپدید شد.
راهنما لبخند زد.
لبخندی شبیه آسودگی.
تق...
تق...
تق...
صدای قدمهای کوچکی در سفیدی پیچید.
پسربچهای با چشمهای اشکآلود ظاهر شد که با نگرانی و ترس، اطرافش را نگاه میکرد.
راهنما چند قدم جلو رفت.
این بار، پاکت کاغذی روی سرش نبود.
پسربچه، مردی را میدید که سرش شبیه بادکنکی قرمز بود؛ کمی کج، کمی چروک و کمی آشنا.
راهنما لبخند زد و دستهایش را گشود.