برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 13: تو هم مهارت داری؟  (1)

جیغ اورک خشن‌تر شد. هر قطره‌ای از هاله که تو قلبم داشتم رو بیرون ریختم و از اون، برای پایین کوبیدن شمشیرم، استفاده کردم. هر بار که شمشیرم رو می‌کوبیدم، جیغ هیولا دردناک‌تر می‌شد.

-کوگ- کرررر....!

خون همه جا پاشید. خون اورک با حرکت آهسته صورتم رو پوشوند. ازش اجتناب نکردم. حتی پلک هم نزدم. برای اینکه می‌خواستم تک تک ذرات هاله‌م رو برای شمشیرم ذخیره کنم.

«بـ-بمیر...!»

تو یه لحظه‌ی کوتاه-...

احساس کردم شمشیر پوست اورک رو تا اون طرف سوراخ کرده.

-غررر... غرررر.....

اون تلو تلو خورد.

حتی مدت زمانی که تلو تلو خورد هم طولانی بود. به آروم به عقب افتاد. من شمشیرم رو رها نکردم، بنابراین وقتی هیولا افتاد، من هم باهاش افتادم.

«هوک-... هوفف...!»

با نگاه به جسد اورک، نفس نفس زدم.

فقط از روی خستگی نفس نفس نمی‌زدم.

لحظه‌ای بعد، تموم بدنم درد گرفت. دنیا دور سرم چرخید. واقعاً احساس می‌کردم تموم بدنم داره از هم می‌پاشه.

«هوک....؟!»

-درد داره؟ درد داره، درسته؟ آره. حتماً درد داره.

بائه هو-ریونگ در حالی که دور من پرواز می‌کرد، پوزخند زد.

-از اونجایی که از هاله‌ت وقتی استفاده کردی که هنوز مسیرش پاکسازی نشده بود، هیچ راهی نداره که بدن ضعیفت بتونه تحملش کنه! حتماً افتضاحه که کسی جای تو باشه.

«تـ-تو...»

-آه. اما دیدن خم کردن هاله‌ت اون لحظه‌ی آخر خوب بود. کارت عالی بود. بهت تبریک می‌گم. وقتی از هاله استفاده می‌کنی باید خلاق باشی. خیلی از مردم گمراه می‌شن؛ اما هر چی باهوش‌تر باشی، بهتر می‌جنگی.

من الان در مورد اونجور چیزها کنجکاو نبودم.

«هو-هوک... کوک...!»

این درد!

دردی مثل اینکه اسخوان‌هام خرد می‌شدن و رگ‌هام منفجر می‌شدن. تنها چیزی که بهش علاقه داشتم این بود که چطور این درد رو آروم کنم. معمولاً با گذشت زمان این درد تموم می‌شد، ولی چون زمان من طولانی شده بود، نمی‌تونستم تحمل کنم. فقط درد بود. هنوزم درد داشت.

احساس می‌کردم دارم می‌میرم.

-جوری درد داره که انگار داری می‌میری، درسته؟

«مگه... کوری....»

-پس اگه واقعاً بمیری، حالت بهتر می‌شه.

چی؟

-کسایی که هاله‌شون رو به زور به کار می‌گیرن، معمولاً نیمه معلول می‌شن. این مشکل با معجون‌ها حل نمی‌شه. پس الان، تو خودت رو معلول کردی تا یه اورک رو بکشی.

«چـ-چی...»

-بهت که گفته بودم زامبی. اگه مهارت بازگشت نداشتی، نباید این نوع تمرین رو پیشنهاد می‌دادم. پیرمرد مارکوس هم اکسیر می‌خوره اما تنهایی تمرین می‌کنه. اون مثل تو احمقانه به هیولاها حمله نمی‌کنه.

این روح حرومزاده؟

-اما حتی اگه بمیری هم برمی‌گردی. این بهترین حالت ممکنه! حتی با تمرین شدید، بدنت خوبه. وای، حسودیم شد. چقدر خوب می‌شد اگه منم یه مهارت بازگشت به گذشته مثل تو داشتم!

وای.

چطور می‌تونست انقدر کینه‌ای باشه؟

این یارو یه مهارت غیرفعال مثل [پسر عوضی] یا [رفتار گستاخانه] داشت؟ این می‌تونست شخصیت افتضاحش رو توضیح بده.

-زامبی. اما اگه خودت رو بکشی تعداد کشته‌هات بازم زیاد می‌شه.

«خـ-خب؟»

-از این به بعد لازم نیست تعداد کشته‌هات رو بالا ببری. اگه گیر پیرمرد مارکوس بیوفتی خطرناکه.

صدای نگران کننده‌ای از پشت سرم اومد. چیزی بود که همین چند دقیقه پیش شنیده بودم. به عقب نگاه کردم و حس بدی که داشتم، درست بود. هیولایی که شبیه اورک تازه سقوط کرده بود، پشت سرم با آب دهن راه افتاده، ایستاده بود.

«لعـ-...نت!»

هیولا همون بود، ولی وضعیت من مثل قبل نبود. همونطور که بائه هو-ریونگ گفت، بدنم حالا نیمه‌جون شده بود. حتی بلند کردن انگشتم هم دردناک بود.

-اشکالی نداره! کلی شکارچی هست که تا آخر عمرشون نمی‌تونن هاله رو درک کنن و تو، تا حدودی با گرفتن اکسیر بهش رسیدی. اگه این روند ادامه پیدا کنه، 100 بار مردن کافیه. قدم به قدم.

بائه هو-ریونگ پوزخندی زد.

-بیا بریم زامبی! یه مرگ دیگه نزدیکه!

همزمان، چماق اورک شروع به پایین اومدن کرد. آروم آروم. سرم رو هدف قرار داد. با نگاه به چماقی که درست جلوی دماغم بود، دهم رو باز کردم.

«... تف... بهت.»

***

تا حالا شده حس کنی مغزت شکسته و بعدش حس کنی مغزت به دو قسمت تقسیم شده؟

احتمالاً نه. باعث خوشحالیه. چون واقعاً حس خوبی نیست.

اگه نکته‌ی مثبتی وجود داشت، احتمالاً این بود که من اون صدا رو درست بعد از انفجار مغزم شنیدم.

{شما مردید.}

دنیای من به حالت عادی برگشت.

دقیق‌تر بگم، حس زمان به حالت عادی برگشت.

«وای...»

یه محوطه‌ی کاملاً سیاه.

فضایی که تا زمان بازگشتم به گذشته توش موندم.

تو جایی که حدوداً بهش عادت داشتم... کسی که ازش خوشم نمیومد، تو اطراف پرسه می‌زد.

-هوم؟

بائه هو-ریونگ بود.

-ای بابا. این چیه؟

«جایی که بعد از مردن می‌مونم. وقتی توسط امپراتور شعله و قدیس شمشیر کشته شدم، کارت‌های مهارتم رو اینجا برداشتم..... خب، فعلاً اسمش رو جهان زیرین می‌ذارم.»

-خیلی باحاله.

بائه هو-ریونگ تو فضای تاریک چرخید.

-اما زامبی. چرا من اینجام؟

«من از کجا بدونم؟ احتمالاً به خاطر اینه که کارت مهارتت رو دارم.»

آهی کشیدم: «اگه همینطور منتظر بمونیم، با صدایی که بهم می‌گه به 24 ساعت قبل برمی‌گردم، به گذشته برمی‌گردم. اوه درسته، کنجکاوم بدونم تو هم-...»

اون لحظه‌ای که می‌خواستم بگم کنجکاوم که اونم با من به گذشته برمی‌گرده یا نه-....

{شرایط فعال شدن مهارت در نتیجه مرگ، برآورده شد.}

«...ها؟»

-چی؟

{در حال کپی‌برداری تصادفی مهارت‌های اورک هیولا.}

من و بائه هو-ریونگ همزمان متوقف شدیم. هر دو برگشتیم و به همدیگه نگاه کردیم. بائه هو-ریونگ گیج به نظر می‌رسید و احتمالاً منم همینطور.

{در حال ایجاد کارت‌های مهارت.}

دو مهارت برنزی رنگ از تاریکی بیرون اومدن.

با نگاه کردن به اون کارت‌ها، احمقانه زیر لب زمزمه کردم: «...هیولاها هم مهارت دارن؟»

و بائه هو-ریونگ فریاد زد:

-این چیه؟ این دیگه یه مهارت تقلبه!

قسمت قبل                            قسمت بعد