برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
قسمت 14: تو هم مهارت داری؟ (2)
صدا بدون توجه به روح پرحرف، به صحبت کردن ادامه داد.
{لطفاً یک کارت مهارت انتخاب کنید.}
این واقعی بود!
دو کارت برنزی شروع به پرواز کردن. اونا انقدر سریع دور من میچرخیدن که باعث شد سرگیجه بگیرم؛ ولی ذهنم درگیر چیز دیگهای بود.
-لعنت. این دیگه چه چور مهارت تقلبیه! کپی کردن مهارتهای همهی هیولاها هم ناعادلانهست. هی. کی این برج رو اداره میکنه! چرا این مهارت رو به من ندادی و در عوض دادیش به این بچهی بیعرضه!
«آه. ساکت باش.»
-بیا بیرون، برج! این درست نیست. آه گردنم!
بائه هو-ریونگ از شدت عصبانیت دست و پاهاش رو تکون میداد. خیلی... چندشآور بود. اون با یه بچه که به خاطر دزدیده شدن شکلاتش عصبانیه، هیچ فرقی نداشت. اون انقدر چندشآور بود که تعجب میکردم چطور میتونه انقدر چندشآور باشه.
"لعنتی. من فقط باید روی کارتهام تمرکز کنم."
به دو کارتی که تو هوا پرواز میکردن، نگاه کردم.
"هردوشون رنگی شبیه مدفوع دارن، بنابراین مهارتهای خوبی نیستن؛ ولی...."
ولی قلبم به تپش افتاد. خدای من. مهارت یه هیولا. من میتونم مهارت یه هیولا رو داشته باشم! احساس میکردم دارم دزدکی یه کاری انجام میدم، جوری که انگار سر یکی کلاه گذاشتم.
"من کنجکاوم."
دستم رو دراز کردم.
"بیا فقط یکیشون رو انتخاب کنیم!"
و اون موقع، وقتی که سعی میکردم یکی از اونا رو بگیرم-...
-هاه؟ اون رو میگیری؟
اون حرومزاده نتونست خودش رو کنترل کنه و دوباره دخالت کرد. هیجانم از بین رفت. خدای من. تواناییش تو ضدحال زدن واقعاً شگفتانگیز بود.
«آره. در هر صورت فرقی نمیکنه کدوم رو انتخاب کنم.»
-چرا مهم نیست؟
بائه هو-ریونگ از کنار کارتها به من نگاه کرد.
-از اونجایی که به هر حال داری یه سواری مجانی میگیری، باید حداقل یه مهارت خوب یاد بگیری.
«نمیتونم بگم کدوم مهارت بهتره. هر دوشون رنگ مدفوعن. این فقط یه بازی شانسه.»
-چی؟ چرا نمیتونی تشخیص بدی کدوم مهارت بهتره؟
«وای خدای من. امروز خیلی بد میفهمی.»
با ناامیدی فریاد زدم: «رنگ کارتها یکیه! من فقط میتونم پشتشون رو ببینم! هیچ راهی نداره تفاوتشون رو تشخیص بدم، پس چطور باید بفهمم کدوم مهارت بهتریه؟»
بعد بائه هو-ریونگ سرش رو کج کرد.
-ولی من که میبینمش؟
«چی؟»
-من میتونم جلوی کارتها رو ببینم.
بائه هو-ریونگ با لحنی بیشرمانه این حرف رو زد. من تو سکوت مطلق فرو رفته بودم.
«چه مزخرفاتی...»
میخواستم چیزی بگم؛ ولی وسط جملهم متوجه شدم.
موقعیت!
از جا و موقعیتی که من توش بودم، فقط میتونستم پشت کارت رو ببینم. حتی وقتی سعی کردم اطراف رو نگاه کنم، کارتها شبیه هم بودن. همونطور که از روی زمین نمیشه تشخیص داد کدوم سمت ماه، پشتشه؛ من هرگز نمیتونستم پشت کارتها رو ببینم.
اما این فقط در مورد من صدق میکرد.
بائه هو-ریونگ تو این فضای تاریک هر طور که دلش میخواست، حرکت میکرد.
زیرلب غرغر کردم: «خدایا... واقعاً میتونی ببینی؟ میتونی خلاصهی کارت رو ببینی؟»
بائه هو-ریونگ ابروهاش رو درهم کشید.
-معلومه که میبینمش. وقتی به چشمهام نگاه میکنی، چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟ از بچگی به خاطر بینایی خوبم معروف بودم. یه نفر به اسم مدفوع سگ تو روستای ما بود، خب؟ یه ترقه پرت کرد سمتم، اما چشمهای من به اندازه کافی خوب بودن که ازش دوری کنم. بالاخره، چشمهام رو تا حد چشم بهشتی بالا بردم. هاها چقدر عالی که....
«آرهههه!»
-لعنتی! این بچه دیوونه شد! چرا جیغ میزنی؟
بائه هو-ریونگ تعجب کرد؛ اما من اهمیتی ندادم.
«آره! آره! همینــــه!»
فقط از شانسی که گیرم اومده بود، خوشحال بودم.
بائه هو-ریونگ با تعجب به من نگاه کرد و تچی کرد.
-تچ تچ تچ. مغز این بچه بعد اینکه بهش گفتم زامبی، واقعاً مثل یه زامبی از هم پاشید....
***
دو مهارت.
چیزی که بائه هو-ریونگ در موردشون به من گفت، این بود.
{برکت تولید مثل (E)
آه، طبیعت به ما سرپناه داده، اما آزمایشهایی هم به ما داده است! این دنیای بیرحم. تولید مثل اورکها برای شکست دادن طبیعت افزایش یافته است. یک اورک کشته شده؟ نگران نباشید. هنوز 9 اورک دیگر وجود دارد که نمیتوانید آنها را ببینید!
※ با این حال، شما اغلب برانگیخته میشوید.}
{چییک چیک (F)
«ما یه چیک به آخر جملههامون اضافه کردیم چیک. ما هم نمیدونیم چرا این کار رو میکنیم چیک! اما تو هم باید یه کم از این چیک چیک یاد بگیری چیک.» اورک شستش را بالا میآورد و ادامه میدهد: «اون وقت دیگه نمیتونی از چیک چیک بامزه فرار کنی چیـــک!»
※ با این حال، چیک چیک.}
«وای...»
کارتهای همرنگ مدفوع.
همهشون مهارتهای دیوونهوار و مشابه مدفوع بودن. نمیتونستم از تعجب دست بردارم.
-چطوره؟ اگه جلوت رو نمیگرفتم، چیک رو انتخاب میکردی. گونگجا، تو به عنوان یه مرد به دنیا اومدی. باید حداقل یه بار قدرت یه مرد رو تجربه کنی. ازم تشکر کن و برو جلو!
من حتی از حرف روح هم شگفتهزده شدم. این یعنی هنوز انقدر دیوونه نشدم که از این حرفها شگفتزده نشم.
«ممم.»
بائه هو-ریونگ رو نادیده گرفتم و غرق افکارم شدم.
«اگه مجبور باشم انتخاب کنم، فکر کنم [چییک چیک] بهتره.»
-هان؟ دیوونه شدی؟
«نه. حق با منه.»
سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. کاملاً مطمئن بودم.
«هر چقدر هم در موردش فکر کنم، به نظرم [چییک چیک] از مهارت [برکت تولید مثل] بهتره.»
-هی، هی! صبر کن! یه کم بیشتر بهش فکر کن. باید خونسرد باشی...!
پوزخندی زدم.
به خاطر دستپاچگی بائه هو-ریونگ خندیدم.
«گمونم تو هم مثل من فکر میکنی.»
قبل اینکه بائه هو-ریونگ بتونه بیشتر از این من رو متقاعد کنه، کارت رنگ مدفوع رو برداشتم. کارتها به سرعت میچرخیدن، اما مهم نبود. چون در هر صورت فقط دوتا بودن.
{انتخاب کامل شد.}
{در حال کپی کردن مهارت...}
{شما به 24 ساعت قبل برمیگردید.}
-نـ-نه!
«آره!»
من و بائه هو-ریونگ، همزمان فریاد زدیم.
{شما در حال حاضر یک شکارچی سطح F هستید.}
{به دلیل سطح پایین شما، جریمه نخواهید شد.}
همزمان دنیای تاریک، روشنتر شد.
.
.
.
.
چشمهام یدفعه باز شدن.
«همم!»
احساس کردم سرحال شدم.
«آه. این خوبه. آدما باید خوب بخوابن تا آرامش پیدا کنن.»
این دیگه اون اتاق 2 پیونگی که قبلاً توش زندگی میکردم، نبود. اینجا همون اتاقی بود که از صنف سانگریون درخواست داده بودم. جادار نبود، ولی این اتاق هتل به اندازهی کافی بزرگ بود. بعد از اینکه به عنوان نفر اول بلیط قرعهکشی برنده شدم، تصمیم گرفتم فعلاً اینجا بمونم.
در همین حال-...
-لعنتی! فکر کردم گولش رو میخوری، اما تو خیلی بیخودی باهوشی!
«هه هه.»