برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 15: تو هم مهارت داری؟  (3)

-شرط می‌بندم! کیم زامبی، تو نمی‌تونی رییس طبقه دهم رو شکست بدی و مجبوری تا وقتی که بمیری منو استاد-نیم صدا کنی. آه! اما چون نمی‌تونی بمیری، مجبوری تا ابد بهم بگی استاد-نیم.

«تو مهارت توهم زدن هم داری؟ آماده شو تا به گونگجا-نیم خدمت کنی.»

-هه هه هه.

«ها ها ها.»

هر دو با تعجب بهم نگاه کردیم و با شیطنت خندیدیم.

شکارچی‌هایی که تو دوردست‌ها دنبال گابلین‌ها می‌گشتن، با هم پچ پچ می‌کردن.

«هی. اون یارو داره مدام با خودش حرف می‌زنه. حالا حتی داره با خودش می‌خنده. مشکل روانی داره؟»

«هیس! ممکنه این طرف رو نگاه کنه. وانمود کن ندیدیش، سریع!»

«...»

...احتمالاً باید کمتر با خودم حرف بزنم.

آروم دهنم رو بستم و سمت طبقه دهم رفتم.

***

برخلاف سایر شکارگاه‌ها، اینجا یه دربان جلوی ورودی اتاق رییس طبقه دهم بود.

شخصی که از انجمن شکارچی‌ها فرستاده شده بود، با شنیدن حرف‌هام ابروهاش رو درهم کشید.

«می‌خوای خودت تنهایی اتاق رییس رو به چالش بکشی؟»

«بله.»

فقط دو ثانیه طول کشید تا حالت چهره‌ش جوری بشه که انگار داشت می‌پرسید «این دیوونه کیه؟».

«امم. نمی‌دونم دفعه‌ی قبل اخبار رو دیدی یا نه... 30 عضو افتخاری از انجمن اژدهای سیاه به همراه 4 تا رتبه برتر شکست خوردن. شکار تنهایی مثل خودکشیه.»

«خب که چی؟»

من اعتماد به نفس داشتم.

«فرستادن یه شکارچی به حمله‌ای که خودشون می‌خوان، قانون انجمنه.»

«این درسته، اما...»

مرد چهره‌ی پریشونی داشت.

«ببخشید، اما من تموم شکارچی‌هایی که وارد اینجا می‌شن رو یادداشت می‌کنم. رییسم احتمالاً بررسیش می‌کنه... و آخرش من آدم بده‌ای می‌شم که گذاشتم یه شکارچی بمیره. لطفاً وضعیت من رو هم در نظر بگیرین.»

«امم.»

چی کار کنم؟ با آرامش چونه‌م رو نوازش کردم.

-چی؟ انجمن شکارچیان؟ ما هیچوقت از این یاروها تو دنیامون نداشتیم!

دقیق‌تر اینکه من تنها فرد آروم بودم.

-این احمق‌های نادون! اصلاً از اینکه چطور با سیاست بازی‌هاشون انجمن و صنف درست کردن خوشم نیومد. برای همینه که هنوز دارن تو طبقه‌ی دهم گدایی می‌کنن. هی، کیم زامبی! فقط این یارو رو بزن و برو تو اتاق رییس.

"چی؟ چرا باید یه آدم بی‌گناه رو کتک بزنم؟"

-جرات داره راهت رو سد کنه.

اون نه تنها یه روان‌پریش، بلکه مثل یه پشه مزاحم هم بود.

«دربان-نیم.»

زبونم رو به داخل کشیدم و یه کیسه بیرون آوردم.

«می‌بینم که سخت کار می‌کنی. حق با توـه. اینکه خودم این کار رو بکنم فقط یه نقشه‌ی خودکشیه. اما... واقعاً دلم می‌خواد خودم رو بکشم.»

«ببخشید؟»

«این روزها خیلی خسته‌م...»

لبخند تلخی زدم و ادامه دادم: «دوست‌دخترم یه سال پیش فوت کرد. مدتی پیش قلعه کیمیاگری گفت که من یه بیماری لاعلاج دارم. حتی اگه زنده بمونم، فقط شش ماه طول می‌کشه و من اعتماد به نفس ندارم که اون شش ماه رو بدون دوست‌دخترم تحمل کنم.»

«آه...»

-چی؟

بائه هو-ریونگ اخم کرد.

-این یارو زامبی داره چه چرت و پرتی می‌گه؟

اون رو نادیده گرفتم و به پچ پچ کردن با دربان ادامه دادم: «اما حتی اگه یه شکارچی رده پایین باشم، هنوزم یه شکارچی‌م. نمی‌خوام وارد بیمارستان قلعه کیمیاگری بشم و از خودم بپرسم که کی می‌میرم. حتی اگه بمیرم... می‌خوام تا آخرین لحظه با یه هیولا مبارزه کنم.»

«تو همچین چیزی رو از سر گذروندی...»

دربان با چهره‌ای ترحم‌آمیز به من نگاه می‌کرد. می‌دونی، قیافه‌ای که مردم وقتی به بدبختی‌های بقیه گوش می‌دن، به خودشون می‌گیرن.

«این پولیه که از تموم مبارزاتم جمع کردم.»

کیسه رو به دربان دادم. داخلش 100 سکه طلا بود.

«در هر صورت، من جایی رو ندارم که بتونم ازش استفاده کنم.... شما می‌تونین ازش استفاده کنین.»

«مـ-من نمی‌تونم این پول رو قبول کنم!»

«می‌خوام به آرومی دنیا رو ترک کنم، دربان-نیم. و لطفاً ننویس که من وارد اینجا شدم. این آخرین درخواست من به عنوان یه شکارچیه...»

صورتش جوری سنگین شد و افتاد که انگار می‌خواست گریه کنه. و یکمی از اون سنگینی احتمالاً به خاطر کیسه‌ی پول بود.

«...خیلی خب. وارد بشین. من چیزی ندیدم...»

-هاه، اینو ببین.

اون گیج شده بود.

-هی. شما دوتا دارین فیلم می‌گیرین؟ این که شوخی نیست، درسته؟

به هر حال، دربان اجازه داد وارد بشم.

اون رو ترک کردم و وارد شدم. مسیر سنگفرش بود. جایی که رییس طبقه دهم توش اقامت داشت، شبیه اقامتگاه مجلل یه خونواده اشرافی قدیمی بود. من تو مسیر سنگفرش قدم زدم.

"طبقه دهمی که امپراتور شعله یو سوها، تسخیرش کرد."

جلوی در بزرگ ایستادم.

به آرومی در رو هل دادم تا باز بشه.

"این دفعه فرق داره. به جای امپراتور شعله... نه...."

کراااک.

در با صدای بلندی باز شد.

"...من افسانه‌ای خیال‌انگیزتر از امپراتور شعله می‌نویسم."

یک قدم جلو رفتم.

و شروع شد.

-هاهاها!

صدای خده از اطرافم شنیدم. همزمان، دری که ازش وارد شدم، بسته شد. بوم! تو یه لحظه، اطرافم تاریک شد و خنده‌های لرزون بلندتر شدن.

شمع‌ها یکی یکی سوسو می‌زدن.

-میای با من بازی کنی؟

اینجا و اونجا. شمع‌ها با وجود اینکه کسی بهشون دست نزده بود، سوسو می‌زدن. هرجا که شمع‌ها روشن بودن، عروسک‌هایی هم بودن. عروسک‌های کوچیکی که بچه‌ها باهاشون بازی می‌کردن.

-میای با ما بازی کنی؟

عروسک‌ها حرف می‌زدن.

-یخ شو آب شو؟ گلی که شکوفه می‌ده؟ قایم‌باشک؟

-یخ‌ها آب شدن. گل‌ها کنده شدن. بیا قایم‌باشک بازی کنیم!

-بیا! با ما بازی کن! با ما قایم‌باشک بازی کن!

-هاهاها!

آماده شدم.

«باشه. من باهاتون بازی می‌کنم.»

هاله‌ای که تو بدنم پرورش داده بودم، اوج گرفت.

انگار که منتظرم بود، صدایی تو سرم پیچید.

{شما وارد طبقه رییس شده‌اید.}

{شرکت کننده در چالش، شکارچی کیم گونگجاست. 1 نفر}

{باشد که شانش با شما یار باشد.}

مرحله‌ای که بشریت هنوز ازش عبور نکرده بود.

«قایم‌باشک اقامتگاه آتش جهنمی» شروع شد.

قسمت قبل                            قسمت بعد