برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه 1 قسمت 17: جریمه‌ی آسیب روحی  (2)

-اگه اتفاقی بود که تو این دنیا افتاده بود، می‌تونستی 4000 یا 5000 بار بمیری تا به گذشته برگردی. اما این اتفاق تو یه دنیای دیگه و یه زمان دیگه افتاده. حتی اگه منم زنده باشم، نمی‌تونم درستش کنم! حتی اگه خدای شمشیر باشم نه امپراتور شمشیر، نمی‌تونم این کار رو انجام بدم.

حق با اون بود.

-عروسک واقعی رو پیدا کن و شکارش کن. بکشش.

بائه هو-ریونگ صحبت کرد:

-و بعد به طبقه یازدهم برو. این تنها راهیه که می‌تونی از طبقه بیستم، سی‌ام، چهلم و پنجاهم رد بشی. اگه تصمیم گرفتی بهترین شکارچی بشی، خودت با این جور چیزها کنار بیا!

دوباره حق با اون بود.

اما....

«امپراتور شعله هم همین فکر رو می‌کرد.»

-هوم؟

«امپراتور شعله. اون امپراتور لعنتی. یو سوها. اولین انسانی که شکار کردم.»

از روی تختم بلند شدم.

کیسه خوابم رو به کوله‌پشتیم بستم. کول‌پشتیم رو بلند کردم. شمشیرم رو برداشتم. به عبارت دیگه، ‌آماده بودم که از برج بالا برم. با اینکه بهترین نبودم، اما هنوز داشتم برای شکارچی بودن آماده می‌شدم. 

«می‌دونستی؟ یو سوها صد درصد عروسک واقعی رو پیدا می‌کرد و سرش رو منفجر می‌کرد. چه آسیب روحی رو می‌دید و چه نمی‌دید. بدون هیچ تردیدی.»

-خب که چی؟

«من نمی‌خوام مثل اون حرومزاده‌ی امپراتور شعله باشم.»

از برج بالا رفتم.

مثل دفعه قبل، دربان رو گول زدم.

و دوباره جلوی عمارت قدم گذاشتم.

همون عمارت باشکوهی که تو صحنه‌ی آسیب روحی دیدم.

-هی! تو بچه نیستی. فقط به خاطر اینکه نمی‌خوای مثل اون یارو بشی، نمی‌خوای رییس رو شکار کنی؟ چی کار می‌خوای بکنی؟ باید از شر رییس خلاص بشی تا طبقه رو تسخیر کنی، زامبی احمق!

«کی گفته؟»

-چی؟

دست‌هام روی در گذاشتم و با خودم زمزمه کردم: «لعنتی. من احمق بودم.»

-چی داری می‌گی؟

«من احمق بودم. و تو به همون اندازه احمق بودی. لعنتی. انگار که یادمون رفته.»

بائه هو-ریونگ پیشونی‌ش رو چین انداخت.

-این بچه عقلش رو از دست داده. احمق بودن تو یه حقیقته که همه‌ی دنیا می‌دونن، اما چرا منم احمقم؟ من با شنیدن اینکه یه نابغه‌م بزرگ شدم.

با ناراحتی زمزمه کردم: «کارت مهارت. کارت مهارت سطح S که انتخاب نکردیم رو یادته؟ تله‌ی آتش جهنمی. دیوونه شدی و گفتی که باید اون رو انتخاب کنم.»

-هوم؟ معلومه که یادمه. ها... این زامبی... باشه. گوش کن.

بائه هو-ریونگ با اخم شروع به صحبت کرد. فکر کنم اینکه وقتی کوچیک بوده بهش می‌گفتن نابغه، دروغ نبوده. همه چیز رو بدون حتی یه اشتباه توی متن کارت گفت.

{تله‌ی آتش جهنمی (S-)

پشیمونی. رنجش. شکایت. کاری که نتونستی انجام بدی، حرفی که نتونستی بزنی، آرزوهایی که نتونستی بهشون برسی. همه‌شون رو بسوزون. "گرمه." گرمه؟ دنیا رو به توده‌ای از آتیش تبدیل کن. "احساس می‌کنم دارم می‌میرم." بمیر. اگه تو بخوای، هاله‌ی آتش جهنمی تا شعاع 2 کیلومتری تو رو فرا می‌گیره.

هیچ‌کس بدون اجازه‌ی تو نمی‌تونه جهنم رو ترک کنه.

هیچ‌کس.

با این حال، شما باید در شعاع باشید.}

من آروم به خلاصه‌ی مهارت گوش دادم و ازش پرسیدم: «امپراتور شمشیر. فکر نمی‌کنی یه چیزی عجیبه؟»

-وای این خیلی اعصاب خورد کنه. چی عجیبه؟

«بخش آخر.»

{هیچ‌کس بدون اجازه‌ی تو نمی‌تونه جهنم رو ترک کنه.

هیچ‌کس.}

من صحبت کردم: «می‌گه هیچ‌کس نمی‌تونه بدون اجازه‌ی هیولای رییس از تله‌ی آتش جهنمی فرار کنه. هیچ‌کس. پس چطور شکارچی‌هایی که طبقه‌ی دهم رو به چالش کشیدن، تونستن ازش فرار کنن؟»

-ها؟

بائه هو-ریونگ پلک زد.

-ها؟ لعنت، آره... چرا؟...

انجمنی به اسم اژدهای سیاه.

کسی که اونا رو رهبری می‌کرد، شکارچی رتبه 2 بود. ساحره‌ی اژدهای سیاه بارها و بارها طبقه دهم رو به چالش کشیده بود. هر بار که این کار رو می‌کرد، شکست می‌خورد. رتبه 2 شکست خورد، اما همه شکارچی‌ها زنده برگشتن.

همه‌ی اونا زنده برگشتن.

«منطقی نیست.»

یکم نیرو به بازوهام دادم.

در به آرومی باز شد.

«این مهارت می‌گه که اگه رییس شما رو رها نکنه، فرار غیرممکنه. این مهارت رو داشته... و اونا حتی بدون کشتن رییس، کاملاً سالم فرار کردن. همه‌شون. بنابراین منطقی نیست.»

-پس... چی شد؟

«لعنتی. فقط یه جواب وجود داره!»

کراااک.

در باز شد، انگار با آغوشی باز به ما خوش‌آمد می‌گفت.

«هیولای رییس بهشون اجازه داد! اجازه داد که فرار کنن!»

رییس طبقه دهم.

طبقه‌ای که بشریت نتونسته بود اون رو تسخیر کنه.

اقامتگاه زندان آتش جهنمی نمایان شد.

{شما وارد طبقه رییس شده‌اید.}

{شرکت کننده در چالش، شکارچی کیم گونگجاست. 1 نفر}

{باشد که شانش با شما یار باشد.}

«با دیدن اینکه چطور گذاشته فرار کنن، نمی‌فهمی؟ رییس این طبقه، اون هیچ‌وقت شکارچی‌ها رو به چشم دشمن ندیده.»

-....

{مرحله رییس شروع می‌شود.}

«اون فقط می‌خواسته با کسایی که وارد می‌شدن، بازی کنه.»

شمع‌ها.

تو سراسر عمارت، شمع‌ها کج شده بودن. آتیش از جایی که اونا افتاده بودن، پخش می‌شد.

-هاها! هاها!

عروسک‌ها از میون شعله‌های آتیش بیرون اومدن. نمی‌تونستن تکون بخورن، انگار که به چیزی بسته شده بودن. فقط سرشون رو برگردوندن تا به من نگاه کنن.

-میای با ما بازی کنی؟

عروسک‌ها حرف می‌زدن.

-یخ شو آب شو؟ گلی که شکوفه می‌ده؟ قایم‌باشک؟

-یخ‌ها آب شدن. گل‌ها کنده شدن. بیا قایم‌باشک بازی کنیم!

-بیا! با ما بازی کن! با ما قایم‌باشک بازی کن!

-هاهاها!

شعله‌های آتیش اوج گرفتن.

لوستر لابی طبقه اول سوخت. اتاق خواب صاحب‌خونه سوخت. پرده‌های شیک و پله‌های سنگی که به زیرزمین منتهی می‌شدن هم، سوختن.

وسط همه چیز، بچه‌هایی که حالا عروسک شده بودن، نسوختن.

«....»

قسمت قبل                            قسمت بعد