برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه 2 قسمت 17: جریمهی آسیب روحی (2)
دندونهام رو به هم فشردم.
«باشه. من باهات بازی میکنم.»
{مهارت شما در حال فعال شدن است.}
مهارتی که از آخرین مرگم گرفتم. از مهارت ایمنی در برابر آتیش روی خودم استفاده کردم. به محض اینکه این مهارت فعال شد، گرما از بدنم ناپدید شد. میتونستم به راحتی نفس بکشم. همچنین بیناییم که به خاطر دود کم شده بود، تا حدی برگشت.
میتونستم چهرهی عروسکها رو ببینم.
-ها؟
-اون نمیسوزه.
صورت همهی عروسکها متفاوت بود. اونا هیچ حالت صورتی نداشتن، اما من متوجه شدم.
-هوا گرم نیست؟
-آدم عجیب و غریب.
-میتونی با ما بازی کنی؟
-میای با ما بازی کنی؟
دوباره سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم.
«آره. قایمباشک. مواظب باشین. من وقتی کوچیک بودم هیچوقت تو قایمباشک نمیباختم.»
-هه هه! هه هه! آدم عجیبیه!
-قایم بشین! همه قایم بشین!
عروسکها همه خندیدن. به اونا گفتم قایم بشن، اما هیچکس تکون نخورد. دهها، صدها، هزاران بچه خندیدن.
«آماده باشین یا نه، من دارم میام...»
قایمباشک شروع شد.
«...گرفتمت.»
من تو اقامتگاه پرسه زدم. در حین قدم زدن، عروسکها رو میگرفتم. وقتی سرشون رو نوازش میکردم، سر عروسکها جیرجیر میکرد. بعد، دهنشون رو باز میکردن تا حرف بزنن.
-بیب! من نیستم!
عروسکها در حالی که میخندیدن، ناپدید شدن.
-من نیستم!
-من نیستم!
هر جا رو میدیدم، عروسک بود. خیلی زیاد بودن. تک تک اونا رو گرفتم.
-....
یکی...
-هی، این...
یکی دیگه....
-این... یه مراسم یادبوده.
بائه هو-ریونگ زیرلب غرغر کرد.
مراسم یادبود.
تسلی دادن به روح یک مرده.
آروم تو عمارت قدم زدم. زنجیرها و دستبندهایی که دور یتیمها پیچیده شده بودن رو میدیدم. هر جا که زنجیر و دستبند بود، همیشه عروسک هم اونجا بود.
آتیش شعلهور شد.
-من نیستم! من نیستم! من نیستم!
-من نیستم! من... نیستم!
-... من... من... نیستم...
زمان به سرعت گذشت.
بالاخره به زیرزمین رسیدم. تازه از پلههای سنگی پایین اومده بودم. عروسکهایی هم روی پلهها بودن. همهشون واژگون شده بودن. انگار موقع فرار از زیرزمین متوقف شده بودن.
«....»
تموم بچههایی روی پلهها افتاده بودن رو گرفتم و جلوی آخرین عروسک ایستادم.
-میای با ما بازی کنی؟
عروسک به دیوار تکیه داده بود.
دور عروسک، چکش، داس و میخ بود.
-....
آروم آروم به سمتش رفتم.
و سر عروسک بیمو رو نوازش کردم.
«گرفتمت.»
سر بچهای که این جهنم رو درست کرده بود، کوچیک بود. انقدر کوچیک که میتونست تو یه دست جا بشه.
«حالا دیگه تو گرگی. کوچولو...»
سکوت برقرار شد.
عروسک سرش رو بلند کرد. مثل بقیه عروسکها هیچ احساسی نداشت. عروسک با صورتی که حالت چهرهش رو از دست داده بود، حرف میزد:
-مرد مهربون.
تنها صداش نبود که از دهنش بیرون اومد. لبهاش، پوست، چشمهاش. بدنش مثل کاغذ سر خورد و پایین ریخت. آتیش فوراً عروسک رو بلعید و عروسک مثل یه صفحه گرامافون شکسته به حرف زدن ادامه داد:
-ممنون.
و ذوب شد.
-ممنون.
عروسک سوخت. زنجیرها آب شدن. دستبند، چکش، داس، کلنگ، میخ، همهشون سوختن. حتی رد گرسنگی. آتیشی که عمرش رو کرده بود، کاملاً ناپدید شد.
من تنها وسط عمارت متروکه ایستاده بودم.
«...»
چندین سال....
{تبریک میگویم.}
چندین سال بود که بشریت نتونسته بود این طبقه رو تسخیر کنه.
{مرحله معمولی پاکسازی شد.}
{مرحله مخفی پاکسازی شد.}
اون روز طبقه دهم برج تسخیر شد.