برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه قسمت 21: لذت یک فنجان قهوه (3)
«من لاف نمیزنم. اما توجه رو دوست دارم. وقتی مردم ازم تعریف میکنن و بهم حسادت میکنن، خوشم میاد. این یه حقیقته. همهش همینه.»
حالا کارتهای من دو جفت بودن.
«....تو رک و صادقی. فکر کنم دقیقاً برعکس قدیس شمشیری.»
کارتهای اون هنوز فلاش بودن. من دست ضعیفتری داشتم؛ اما...
«روی همهش شرط میبندم.»
«...»
«من مطمئنم.»
نگاهم رو از روی کارت برداشتم و بهش نگاه کردم.
«الان که در مورد این موضوع بحث میکنیم، به همهتون میگم. من نمیخوام با من مثل شما رفتار بشه، فقط چون طبقه دهم رو پاک کردم. طبقه بیستم، سیام، چهلم، پنجاهم و صدم. من همهشون رو تسخیر میکنم. مهم نیست چقدر طول بکشه.»
«...»
«میدونم که برج رو خاص میدونین. من به عقیدهتون احترام میذارم. قصد ندارم بیخودی باهاتون بجنگم. اما شما رو به چشم رقیب میبینم.»
کی از برج بالا میره؟
به کی میگن قهرمان؟
برای اینکه مردم منو به خاطر بسپرن، برای اینکه ازم تعریف کنن و بهم حسودی کنن. برای اینکه برج طلاییای بسازم که همه ببینن.
«من ترجیح میدم دنیای فراتر از برج رو ببینم تا دنیای داخل برج.»
برای همین قرار بود از برج بالا برم.
«پناهندهها. قحطی. من وقت ندارم نگران این چیزا باشم. راستش، اگه اسمم رو نیاز دارین، فقط ازش استفاده کنین. هر چقدر که دلتون میخواد. فقط از من حمایت کنید که از برج بالا برم.»
حس تسخیر برج. میخواستم دوباره تجربهش کنم. فقط یه بار مزهش کرده بودم... اما احساس میکردم بهش معتاد شدم.
چون حس خیلی شگفتانگیزی بود.
ساحره بعد از یه سکوت، آهی کشید و گفت: «...هاه. اشتباه فکر میکردم. تو نقطهی مقابل قدیس شمشیر نیستی، بلکه دقیقاً مثل اونی.»
ساحره تموم ژتونها رو هل داد داخل. تق تق. همهشون مثل یه کوه کوچیک تو مرکز میز جمع شدن.
«این یه تعریفه؟»
«نه، این یه نفرینه. آدمهای حریص.»
آخرین کارت برگردونده شد. کارتهای حریف فلاش بودن. مال من... فول هاوس.
«این یه تعریفه.»
لبخندی زدم و گفتم: «ممنون.»
پیروزی مال من بود.
«پس همونطور که قول دادیم، امیدوارم با من مثل یکی از خودتون رفتار کنین.»
«پس میتونم انتظار داشته باشم که هر چی اختیارت بیشتر باشه، شغلهای بیشتری هم داری؟»
«هوم؟ مگه وظیفهی یه شکارچی این نیست که از برج بالا بره؟ نگران نباشین، من به کار شکارچی بودنم ادامه میدم.»
«یه تازهکار تنبل...»
ساحره لبخند تلخی زد.
-هم. کیم زامبی یه تنبله. اگه تنبلی یه مهارت داشت، اون میتونست به سطح Sبرسه.
"واقعاً به محض اینکه بازی تموم شد، برگشتی سراغ کیم زامبی؟"
-البته، زامبی جهشیافته! گونگجا-نیم بره به جهنم!
بائه هو-ریونگ با هیجان این ور و اون ور پرواز میکرد.
-زامبی! زامبی! زامبی حرومزاده! وای، نمیدونستم انقدر دلم برای گفتن این کلمه تنگ میشه! دیگه هیچوقت با توی تنبل عوضی شرط نمیبندم!
"رقتانگیز..."
چطور کسی که لقب امپراتور شمشیر رو داشت، انقدر رقتانگیز بود؟
از ته دل نچی کردم و بلند شدم.
«داری میری؟»
«بله. طبقه یازدهم به زودی افتتاح میشه. اگه نمیخوام از بقیه عقب بمونم، باید همین الان آماده بشم.»
«چطور میخوای آماده بشی اگه ندونی چی توشه؟»
همم.
"بد نیست اگه اینجا بهشون یه راهنمایی بکنم."
از اونجایی که قرار بود با من مثل یکی از خودشون رفتار بشه، بد نبود اگه بهم یکم بدهکار باشن. افکارم رو مرتب کردم و گفتم: «این یه [نمایش]ـه.»
«هوم؟»
«موضوع طبقه یازدهم تا بیستم [نمایش]ـه.»
همه با چشمهایی برق زده بهم نگاه میکردن. دلیلش واضح بود. حتی با کوچیکترین سرنخی، میتونستن سریعتر از بقیه حرکت کنن. اطلاعاتی که الان بهشون میدادم، بینهایت ارزشمند بودن.
«اونا به عنوان پاداش تسخیر طبقهی دهم بهم سرنخ دادن.»
دروغ بود.
هنوز پاداش تسخیر طبقهی دهم رو نگرفته بودم. حدس میزدم وقتی ساعت {00:00:00} بشه، جایزه رو دریافت میکنم. اما با این حال، میدونستم که قراره چه اتفاقی بیافته.
آگاهی از آینده. هیچ دلیل نداشتم که ازش استفاده نکنم.
«من چیز بیشتری نمیدونم.»
ساحره سرش رو تکون داد و گفت: «...ممنون که به اشتراک گذاشتیش. من قطعاً این لطف رو جبران میکنم.»
مشتاقانه منتظرش بودم.