برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 24: جنگجویان، وارد شوید! (3)

البته، احتمالاً از شاه گابلین طبقه‌ی پنجم که از پا درآوردم، قوی‌تر بود؛ چون هزاران هیولا رو رهبری می کرد. اما به هر حال فقط یه گابلین بود. اگه زیردست‌هاش نبودن، من آسیبی نمی‌دیدم.

مهم‌تر از همه...

{در حال فعال سازی مهارت....}

من یه مهارت مخصوص گابلین‌ها داشتم.

-گررر! گورک!

همین که شاه گابلین عصاش رو بلند کرد، هیولاهای اطرافش به سمت ما اومدن. اگه زبان انسان‌ها بود، احتمالاً یه چیزی شبیه «جلوی این انسان‌ها رو بگیرین، احمق‌ها!» شنیده می‌شد.

رو به اون شاه گابلین فریاد زدم: «گوررر!»

اونم به زبان روان گابلین‌ها!

-گو-گور، گورک؟

«گوررر!»

-گورک؟

واضح بود که دستپاچه شده بود. از اونجایی که رهبر گیج شده بود، زیردست‌هاش هم همینطور بودن. و در این مدت، نیروهای ما در حال جنگیدن بودن. آخرین امید دشمن هم از بین رفت.

-گوررر؟!

شاه گابلین بزرگ اشتباه کرد. بعد فهمید که گول خورده.

اما خیلی دیر شده بود.

من هاله‌م رو در شمشیر حافظ مقدس قرار دادم و با قدرت چرخوندمش.

«چه گورک خوبی بود!»

من گابلین رو مثل توفو تیکه تیکه کردم. سرش بدون حتی یه جیغ از بدنش جدا شد.

«وای!»

ژنرال فریاد زد و سرعت رو کم کرد.

«جنگجو از شر موجود شیطانی خلاص شده!»

اون این حرف رو به من نمی‌زد. می‌خواست به سربازهاش بفهمونه که چی شده. ژنرال هاله رو تو صداش قرار داد تا صداش تو میدان پر سر و صدای جنگ شنیده بشه.

اطرافیان حرفش رو می‌فهمیدن.

«موجود شیطانی پاکسازی شد»

«جنگجوی الهه از شر رهبر دشمن خلاص شد!»

از ژنرال گرفته تا معاون‌هاش. از معاون‌ها گرفته تا فرمانده‌ها. از فرمانده‌ها گرفته تا سربازها. صدا مثل پژواک بارها و بارها طنین‌انداز شد.

«ووووه!»

پرچم‌ها تو هوا تکون می‌خوردن. هورا. این صدای هورای سربازها بود.

«...»

از اسب پیاده شدم و به اطرافم نگاه کردم.

نگاهم به یه پرچمدار افتاد. دست چپش رو تو نبرد از دست داده بود و با دست راستش پرچم رو تکون می‌داد. وقتی نگاه‌مون به هم گره خورد، با خوشحالی لبخند زد و پرچم رو بیشتر تکون داد.

نور خورشید روی پرچم افتاد.

«هورا برای امپراتوری اگیم!»

ما برنده شده بودیم.

«از شر دشمن‌ها خلاص بشین!»

«حمله! حمله کنین! نذارین حتی یکیشون فرار کنه!»

ورق کاملاً برگشته بود.

-کر، کرک...

-گررر!

هیولاهای وحشی شروع به فرار کردن.

«ها؟»

«بهشون نگاه کن.»

نگاه شکارچی‌ها تغییر کرد. جنگ بین ارتش‌ها چیز رایجی نبود. اما تعقیب هیولاهای تنها تخصص شکارچی‌ها بود. شکارچی‌ها لبخند می‌زدن، دندون‌هاشون رو نشون می‌دادن و به سمت گابلین‌ها و اورک‌ها می‌دویدن.

«همه‌شون رو بکشین!»

وقت شکار بود.

قتل عام زیاد طول نکشید.

مدتی بعد، صدای واضحی تو سراسر میدان نبرد طنین‌انداز شد.

{مرحله پاکسازی شد!}

{امروز، مرحله یازدهم پاکسازی شد.}

صدای پیروزی بود.

{دوباره به همه اطلاع داده می‌شود.}

{امروز، مرحله یازدهم پاکسازی شد.}

فریادهای شادی بلند شد.

«وای! این واقعیه؟»

«ما خیلی قوی و کاردرست نیستیم؟»

«هورا برای صنف اژدهای سیاه!»

این بار شکارچی‌ها از خوشحالی منفجر شدن. چند نفر کلاه‌هاشون رو مثل موقعی که تو میدون شهر بودن، به بالا پرت کردن و همدیگه رو بغل کردن.

پاکسازی طبقه یازدهم تو کمتر از یک روز!

تجربه‌ی حمله‌ی شگفت‌انگیزی بود.

{در حال محاسبه مشارکت.... محاسبه تمام شد.}

{از حد مجاز فراتر رفته است.}

{10 نفر برتر اعلام می‌شوند.}

شکارچی‌ها به بالا نگاه کردن.

چیزی با نور تو آسمون نقش می‌بست.

{رتبه‌بندی مشارکت‌کنند‌ها:

رتبه 1. کیم گونگجا

رتبه 2. قدیس شمشیر

رتبه 3. تفتیش‌گر مرتد

رتبه 4. مار سمی

رتبه 5. پالادین

رتبه 6. ساحره اژدهای سیاه

رتبه 7. کنتس

.

.

.}

نام‌های آشنایی ظاهر شدن.

اما همین که لیست کامل شد، شکارچی‌ها شروع کردن به زمزمه با خودشون.

«ها؟ رتبه 1 لقب نداره؟»

«قدیس شمشیر رتبه 2ـه؟»

«کیم گونگجا...»

مدت زیادی نگذشته بود که اسم من تو رسانه‌ها پخش شده بود. برای همین مردم گیج به نظر می‌رسیدن. ولی یه نفر فریاد زد: «آه، کسی که طبقه دهم رو تسخیر کرد!»

«اوه، درسته! اسمش کیم گونگجا بود!»

«کسی که لقب شکارچی نداره دوباره رتبه 1 داره؟»

«ممکنه کسی شبیه اون استادهای گوشه‌گیر داستان‌ها باشه؟»

بائه هو-ریونگ حالت چهره‌ی خوبی نداشت.

-ها. استاد گوشه‌گیر، چه مزخرفی. فقط یه زامبی ضعیف که حقه‌بازی می‌کنه....

"اعتراف می‌کنی که این بازی مهارت‌هاست؟"

-نه! عمراً!

اون با سرعت این طرف و اون طرف می‌رفت. انگار عصبانی بود چون من با شمشیرم تمرین نکرده بودم. این روح.... مهارت‌های پایه رو به هر چیز دیگه‌ای ترجیح می‌داد.

لبخند تلخی زدم.

"من مهارت شمشیرزنی‌م رو تا قبل طبقه بیستم تمرین می‌کنم. پس عصبانی نباش."

-واقعاً؟

گوش‌هاش سریع تیز شد.

"بله. البته. نمی‌تونم وقتی با امپراتور شمشیر می‌گردم، بیخیال بشم، درسته؟ تو کسی هستی که 99 طبقه رو رد کرده. من باید التماست کنم تا بهم آموزش بدی."

-درسته!

جوری تو هوا چرخید که انگار هیچ‌وقت حالش بد نبوده.

-کیا. زامبی بالاخره ارزش من رو می‌فهمه. با اینکه برج یکم فرق کرده، من واقعاً از برج دنیای خودم جوری بالا رفتم که انگار کاری نداشت. طبقه یازدهم مثل آب خوردن بود...

آه. خیلی ساده‌ست.

خیلی راحت می‌شه این روح رو آروم کرد.

چطور ممکنه انقدر راحت باشه؟

«جنگجوی الهه.»

در حالی که بائه هو-ریونگ داشت تو هواز پرواز می کرد، ژنرال به من نزدیک شد. بدنش با خون هیولا کثیف شده بود. فقط صورتش معلوم بود، انگار که تازه همین الان پاکش کرده بود.

«ما با تشکر از شما پیروز شدیم. واقعاً ممنونم.»

«چیزی نیست. همه با کمک هم برنده شدیم.»

«هاهاها.»

انگار که خجالت کشیده باشه، کف دستش رو خاروند.

«بیخودی نگران بودم.»

«ببخشید؟»

«خیلی وقت پیش، ما یه پیشگویی دریافت کردیم. اگه پادشاه شیطان بیاد، جنگجویانی از دنیای دیگه هم میان. پس ما نباید نگران باشیم.... اما من اون رو بارو نکردم. چرا جنگجوهایی از یه دنیای دیگه باید برای دنیایی که مال خودشون نیست، تا حد مرگ مبارزه کنن؟»

ژنرال لبخندی زد و ادامه داد: «اما بیخودی نگران بودم. دوباره ممنونم.»

دستش رو دراز کرد.

دنیای متفاوتی بود، اما معناش یکی بود. به خاطر این بود که مردم هر دو دنیا دست داشتن؟

«من مشتاقانه منتظر دستاوردهای شما در آینده هستم.»

«منم سخت تلاش می‌کنم.»

ما دست دادیم.

{در حال محاسبه پاداش‌ها... محاسبه تمام شد.}

{به نفرات برتر جوایزی اهدا می‌شود.}

بلافاصله، نوری‌از آسمون همراه با یه صدا، من رو احاطه کرد.

فقط من نبودم. نور از آسمون تو میدان نبرد، این طرف و اون طرف ظاهر می‌شد. یک، دو، سه، چهار،... در کل 10 پرتو نور از آسمون ظاهر شد.

{مشارکت‌کننده‌ها با بالاترین رتبه وارد طبقه دوازدهم می‌شوند.}

{تا زمانی که رتبه‌های برتر در حال دریافت جوایز هستند، سایر چالش‌گر‌ان نمی‌توانند وارد طبقه دوازدهم شوند.}

{دوباره به همه اطلاع داده می‌شود. تا زمانی که...}

کسایی که بیشتر از همه مشارکت داشتن، زودتر جایزه رو می‌گیرن. من برای شکارچی‌های رتبه یازدهم و دوازدهم متاسف بودم، اما این یه سیستم منطقی بود.

قبل اینکه نور کاملاً من رو احاطه کنه، ژنرال صحبت کرد: «لطفاً از امپراتوری ما مراقبت کنین.»

و بعد، ما به طبقه دوازدهم احضار شدیم.

قسمت قبل                            قسمت بعد