برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 25: برگزیدگان (1)

کنتس در حالی که بی‌صدا دعوا رو تماشا می‌کرد، بادبزنش رو باز کرد.

«سه ماه مهلت. این خوبه؟»

«هاها! منظورمو بد متوجه شدی! من که ازت پول قرض نگرفتم. گفتم بهم پول بدی.»

«ها. داری از یه تاجر می‌خوای که کمک مالی کنه؟»

«بله! همین! مگه این پولی نیست که از کارهای کثیف به دست آوردی؟ من اون رو یه جای خوب خرج می‌کنم، پس تو معبد توبه کن و برو بهشت!»

«تو از من هم دزدتری...»

کنتس سرش رو تکون داد و یه چیزی بیرون کشید.

کیسه‌ای با طرح حلزون بود.

کنت طناب طلایی بالاش رو باز کرد.

«برداشت، ۱۰۰۰۰ طلا.»

کیسه دهنش رو باز کرد. دسته‌ای سکه ازش بیرون افتاد. خود کیسه احتمالاً کالای کمیابی بود. همین که سکه‌های طلا کوه کوچکی تشکیل دادند، کنت کیسه‌اش رو جمع کرد.

«بگیرش، کشیش. دقیقاً ده هزار تا طلاست.»

«به خوبی ازش استفاده می‌کنم!»

تفتیش‌گر مرتد لبخندی پرشور زد و دو دستش رو جمع کرد.

«تکنیک مقدس، فداکاری!»

طلای روی زمین از خودش نوری ساطع ‌کرد. نوری طلایی اتاق پذیرایی رو پر کرده بود. در وسط، تفتیش‌گر مرتد در حالی که دستانش رو به سرعت حرکت می‌داد، زیر لب غرغر کرد: «انتقال مقدس، تقویت بدن. دریافت‌کننده‌ها، پالادین و مار سمی. زمان، ۳۰۰ ثانیه. طلا دست‌های ما را خواهد گرفت. تکنیک کامله!»

«ممم.»

«هامف...»

و اتفاق عجیبی افتاد. تمام طلاهای روی زمین ناپدید شدن، انگار که هرگز اونجا نبودن.

در عوض، نور سکه‌ها روی پالادین و مار سمی افتاد. مثل هاله بود. تفتیش‌گر مرتد دستانش رو از هم باز کرد و گفت: «شروع شد.»

«برای ۳۰۰ ثانیه، پالادین و استاد چن-مو به طور قابل توجهی متفاوت می‌شن. قدیس شمشیر! حتی اگه قوی باشی، نمی‌تونی حمله‌ی ما چهار نفر رو تحمل کنی! من، کنتس، پالادین و استاد چن-مو!»

«...»

«و خزانه‌ی کنتس خالی نیست. هه هه. نمی‌دونم که اصلاً خالی می‌شه یا نه! اگه می‌خوای امتحان کنی که کنتس اول ورشکست می‌شه یا اول گردن تو رو می‌زنن، امتحانش کن!»

کنتس از دور اخم کرد.

«چرا داری خزانه‌ی منو وارد این ماجرا می‌کنی! من فقط به خاطر اینکه اون متعصب بهم گفت کمک مالی کردم. وای. تاجر بودن چه داخل برج و چه بیرون اون سخته.»

«...و اگه چیزی بشه، منم هستم.»

صدایی سرد صحبت کرد. اون ساحره بود. شکارچی رتبه ۲ سکوتش رو شکست.

اون با چهره‌ای بی‌احساس به قدیس شمشیر نگاه کرد.

«فقط این چهار نفر نیستن. من همین الان قصدم رو برای شرکت تو مبارزه نشان می‌دم. چون شکارچی کیم گونگجا با پنج انجمن بزرگ معامله کرده.»

قدیس شمشیر اخم کرد.

«یه معامله؟»

«آره. یه معامله.»

ساحره سر تکون داد.

«شکارچی کیم گونگجا به یک مکان خاص محدود نیست، بلکه به هر پنج انجمن بزرگ تعلق داره. در عوض، ما قول دادیم که باهاش به عنوان یه فرد برابر رفتار کنیم. قدیس شمشیر. اگر شمشیرت رو به سمت کیم گونگجا بگیری، یعنی به همه‌ی ما حمله می‌کنی.»

«...»

«البته، منظور از "ما"، اتحادیه پنج صنف بزرگه.»

و چندتا آینه بیرون آورد.

«اژدهای سیاه. سانگریون. ده هزار معبد. چن-مو مون. گارد هوشیار.»

آینه‌ها خودشون به هوا رفتن و شروع کردن به چرخیدن دور خودشون. یک. دو. سه... در مجموع، شش آینه دور ساحره می‌چرخیدن، انگار که سگ‌های شکاری ازش محافظت می‌کردن.

«واقعاً می‌تونی با همه ما کنار بیای، قدیس شمشیر؟»

-سویش!

پنج شکارچی همگی سلاح‌هاشون رو به سمت قدیس شمشیر بیرون کشیدن.

«...»

شمشیرزن پیر ساکت بود.

بله.

"حتی اگر قدیس شمشیر به طرز عجیبی قوی باشه."

این لحظه-

"اونقدر قوی نیست که هر پنج صنف بزرگ رو با خودش دشمن کنه."

به خاطر این لحظه و به همین دلیل بود که با استادان پنج صنف بزرگ معامله کردم.

ممکنه روزی بیاد که من از قدیس شمشیر قوی‌تر باشم. نه، حتماً می‌اومد. اما امروز یا فردا نبود. بنابراین تا رسیدن اون روز، باید یه نقشه‌ی محافظ داشته باشم.

از ته دل لبخند زدم.

"یادته طبقه یازدهم چی گفتم؟"

-چی؟

"اینکه دو راه برای مقابله با یه حریف قدرتمند وجود داره."

یه ارتش تک نفره باش، اونقدر قوی که بتونی دشمنت رو خودت از پا دربیاری.

یا اینکه ارتش خودت رو بساز و بجنگ.

"قدیس شمشیر چیزی بیشتر از یه بازیکن تک‌نفره نیست."

اما من فرق داشتم.

"من همین الان هم متحدهایی دارم."

پس اگه من و قدیس شمشیر بجنگیم، پیروزی از آن منه.

"می‌بینی؟ این نقشه‌ی منه. بفرما، شگفت‌زده شو."

-تچ تچ. چه آدم ضعیفی...

بائه هو-ریونگ آهی کشید.

اما چهره‌ش خیلی بد به نظر نمی‌رسید. از اینکه من با یه استراتژی به طبقه دوازدهم اومده بودم، کاملاً راضی به نظر می‌رسید. اون روح، با اینکه به روی خودش نمی‌آورد، اما نگران خیلی چیزها بود.

یه قدم جلو رفتم.

«قدیس شمشیر-نیم.»

شکارچی‌ها همه به من نگاه کردن. و قدیس شمشیر هم یکیشون بود. من عمداً لبخند زدم تا آروم به نظر برسم.

و به چشمان قدیس شمشیر نگاه کردم.

«می‌تونیم حرف بزنیم؟»

خوب گوش کن. چون جناب گونگجا صحبت می‌کنه.

قسمت قبل                            قسمت بعد