برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 7: هویت مهارت صحبت با خود (۱)

«ها. مگه تو تمام این مدت تعقیبم نمی‌کردی؟ نمی‌دونم چرا انقدر می‌ترسی از این پیرمرد یه سوال بپرسی.»

«....»

ها؟

به دلایلی، به نظر می‌رسید که قدیس شمشیر باور کرده بود که من عمداً وانمود می‌کنم که ترسیدم. به علاوه، از وقتی که برگشته بود، قدیس شمشیر دسته‌ی شمشیرش رو ول نکرده بود. حتی با اینکه من کاری نکرده بودم. به نظر می‌رسید که اون هر لحظه آماده حمله بود.

"آه. چرا؟"

البته، این بهترین نتیجه برای من بود؛ چون هدفم این بود که منو بکشه.

"ولی من فقط تعقیبش کردم..."

چه از نیت من خبر داشت و چه نه، قدیس شمشیر طوری به نظر می‌رسید که انگار آماده بود به زندگیم پایان بده. انگار از نظر اون، من از قبل مرده بودم و اون فقط داشت منو مسخره می‌کرد.

«...بازیگریت فوق‌العاده است. در واقع، تو باید یه آدمکش فوق‌العاده باشی.»

«...بله؟»

«لازم نیست وانمود کنی که نمی‌دونی. شکارچی‌های دیگه ممکنه گول بخورن، اما نمی‌تونی چشم‌های من رو فریب بدی. من می‌دونم که تو یه آدمکشی که صنف اژدهای سیاه فرستادتت.»

آه...

پیرمرد، تو واقعاً یه چیزی رو اشتباه متوجه شدی.

"باید از این وضعیت راضی باشم یا نه؟"

به هر حال، این روش جواب داد. لازم نبود در مورد نوه‌هاش حرف بزنم تا منو بکشه. هر چند نمی‌فهمیدم چطور یه شکارچی سطح F مثل من رو با یه آدمکش اشتباه گرفته. راستش رو بخواین، نمی‌تونستم بفهمم.

«هاه! تو واقعاً نفرت‌انگیزی. بیا اینجا و اگه جرات داری جلوی چشمم نقش بازی کن!»

قدیس شمشیر با دهن کجی بهم نگاه کرد. انگار که به هیولایی خیره شده بود که باید از شرش خلاص می‌شد. حالت چهره‌ش خیلی عجیب بود و نمی‌تونستم درکش کنم.

«-مگه قبلاً بهت نگفتم؟ نمی‌تونی چشمم رو فریب بدی.»

«+این... آقا. یه چیزی هست که واقعاً می‌خوام ازتون بپرسم.»

در نهایت، فقط چیزی رو که می‌خواستم بدونم، پرسیدم.

«+چی باعث شده انقدر مطمئن بشی که من یه آدمکشم؟ من هیچ کاری نکردم که باعث بشه همچین فکری داشته باشین.»

«-خفه شو!»

شینگ! (صدای بیرون کشیدن شمشیر)

قدیس شمشیر شمشیرش رو از غلافش بیرون کشید.

«-من مهارت‌های زیادی دارم. بین اونا مهارتی هست که بهم می‌گه یه نفر چند نفر رو کشته. به لطف این، تونستم از بحران‌های زیادی جلوگیری کنم.» 

«...»

چی؟ من هنوز نفهمیدم-....

"آه."

بعد چند ثانیه، متوجه شدم.

"من یو سوها رو کشتم."

درسته.

من امروز یو سوها رو کشتم، چون می‌دونستم که اون قراره به یه هیولا تبدیل بشه. اما مردم این دوره این رو نمی‌دونستن، بنابراین حالا من یه قاتلم.

برخلاف دنیای بیرون، تو برج اغلب قتل رخ می‌داد.

"اما قتل، هنوزم قتله."

به عبارت دیگه از نظر قدیس شمشیر، احتمالاً عدد 1 بالای سر من معلق بود. عدد 1 نشونه بارز قتل بود، بنابراین طبیعی بود که قدیس شمشیر نسبت به من محتاط باشه.

«+بله متوجه شدم آقای قدیس شمشیر.»

«-هوم.»

«+حتی اگه جلوم گارد گرفته باشی و من چیزی برای گفتن نداشته باشم. می‌تونی اونو به عنوان بهونه در نظر بگیری، اما لطفاً گوش کن. من به یه دلیل مهم دنبالت کردم. نمی‌تونم دقیقاً بگم چیه، اما دلیل مهمیه. می‌تونم قسم بخورم.»

حرفم از ته دل بود. اما اوضاع به جای بهتر شدن، عجیب شد. همینطور که به حرف‌های من گوش می‌داد، حالت چهره‌ی قدیس شمشیر بدتر و بدتر می‌شد.

«-چندش‌آور.»

«+بله؟»

«-شیطانی که به اندازه‌ی تو آدم کشته، جرات داره همچین کاری بکنه. من زندگی پاکی نداشتم، اما... من هیچ‌وقت مثل تو بی‌پروا قتل عام نکردم!»

حرف‌هاش باعث شد همزمان گیج و خجالت‌زده بشم.

«+نه یه لحظه صبر کن. قتل عام؟ من تو کل عمرم فقط یه نفر رو کشتم.»

«-واقعاً خیلی بی‌شرمی که همچین دروغ آشکاری می‌گی!»

چیک!

قدیس شمشیر نوک شمشیرش رو سمت من گرفت و گفت: «من می‌تونم عدد 4091 رو بالای سرت ببینم.»

من مات و مبهوت موندم.

«چه کوفتی...»

سعی کردم بگم «چه کوفتی می‌گی.» ولی وقتی فهمیدم عدد 4091 از کجا اومده، حرفم رو نصفه ول کردم.

"آه."

اون 1 به خاطر یه باری بود که یو سوها رو کشتم....

و....

"تعداد دفعاتی که خودکشی کردم."

4090 بار.

دقیقاً اندازه دفعاتی که خودکشی کردم.

«-آماده باش، شیطان!»

اگه اینطوریه...

«-نمی‌دونم اون ساحره‌ی اژدهای سیاه تو رو فرستاده یا یه نفر دیگه، اما من تموم تلاشم رو می‌کنم تا تو رو بکشم!»

...از نظر این پیرمرد، من فقط قاتلی بودم که 4091 انسان رو سلاخی کرده. یه لرز سردی به جونم افتاد.

"نه."

این یه مشکل جدی بود.

"دیگه بحث کپی کردن یا نکردن مهارت‌های قدیس شمشیر مهم نبود."

درسته.

"هر زمانی تو آینده... اگه قدیس شمشیر منو ببینه، سعی می‌کنه منو بکشه."

چون از نظر اون، من یه قاتل نفرت‌انگیز بودم که مثلا یه ویروس کشنده، نباید بهم اجازه می‌داد تو این دنیا زنده بمونم.

«+صـ-صبر کن!»

دستم رو دراز کردم.

«+لطفاً یه لحظه صبر کنـ-....»

درست اون لحظه-....

شمشیر قدیس شمشیر با سرعتی غیرقابل توقف به سمت من پرواز کرد.

قسمت قبل                            قسمت بعد