برای مطالعه‌ی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه قسمت 14: تو هم مهارت داری؟  (2)

بائه هو-ریونگ هوای اطرافم رو لگد کرد. فکر کنم از اینکه نمی‌تونست باهام شوخی کنه، عصبانی بود. هممم. فقط با نگاه کردن بهش، ذهنم جوری آروم شد که انگار، داشتم به یه نقاشی نگاه می‌کردم.

«بذار ببینم... اکسیرها رو هم که برداشتم... پنجره‌ی وضعیت.»

از اونجایی که دیگه دلیلی برای وقت تلف کردن نداشتم؛ تو راه شکارگاه، پنجره‌ی وضعیتم رو بررسی کردم.

{ نام: کیم گونگجا

رتبه: سطح F

مهارت‌ها (4/4):

می‌خوام درست مثل تو باشم S+: غیرفعال

ساعت عقربه‌ای بازگشت کننده EX: غیرفعال

استاد شمشیر A+: غیرفعال

چییک چیک F: فعال}

«خوبه. مشکلی نیست.»

ظرفیت مهارت‌های من پر بود؛ ولی اشکالی نداشت. می‌تونستم [چییک چیک] رو جایگزین کنم.

تا وقتی که مهارت بعدیم رو یاد بگیرم، هر چقدر بخوام ازش استفاده می‌کنم.

-گونگجا. خب، داشتم فکر می‌کردم... گمونم اشکالی نداره که فقط بشینی و با حالت نشستن لوتوس تمرین کنی. لازم نیست تا سرحد مرگ تمرین کنی، درسته؟ نشسته. تمرین ذهنی. خیلی باحاله، نه؟

«هووو هووو.»

به شکارگاه طبقه‌ی سوم رسیدیم. از دور می‌تونستم اورک‌ها رو ببینم که تو اطراف پرسه می‌زدن.

-غررر... چیک.

من موقعیتشون رو زیر نظر گرفتم و اکسیر رو بیرون آوردم. همه‌ش رو یه نفس سرکشیدم.

-هی. گونگجا؟ صدام رو می‌شنوی؟ باید فقط بی‌صدا تمرین کنیم. حتی اگه با حالت لوتوسی هم تمرین کنی، کمکت می کنم هاله رو تا شش ماه دیگه درک کنی. هوم؟ فقط بهم اعتماد کن.

«کیاا! مزه‌ش خوبه.»

این دومین باری بود که می‌نوشیدمش؛ ولی دیگه بهش عادت کرده بودم. انگار داروساز موقع درست کردن اکسیر، توجه ویژه‌ای به طعمش کرده بود.

منتظر موندم تا اثرات اکسیر فعال بشن.

«امپراتور شمشیر، یه چیزی رو می‌دونستی؟»

-ها؟ چی؟ می‌خوای لوتوسی بشینی؟

«وقتی حالت خوبه بهم می‌گی زامبی، اما وقتی تو موقعیت خوبی نیستی، بهم می‌گی گونگجا. و از یه مدت پیش مدام داری بهم می‌گی گونگجا نه زامبی.»

تاپ تاپ.

«این رو از روی خیرخواهی می‌گم تا این عادتت رو اصلاح کنی.»

به محض اینکه حرف زدنم تموم شد، جریان زمان کند شد.

قلبم به شدت می‌تپید. همزمان باهاش، می‌تونستم جریان ضعیفی رو تو قلبم حس کنم.

هاله!

اثرات تمرین قطعاً خودشون رو نشون دادن. برخلاف سری قبل، من فوراً و به وضوح هاله رو درک و حس کردم.

«هووو-وو... اوه...»

نفسم رو کنترل کردم و به اونا نزدیک شدم. همون موقع، گوش‌های اورک با احساس حضور کسی، تکون خوردن. هیولای بزرگ سبز، به آرومی برگشت سمتم.

-گررک؟

چشم‌های اورک درشت‌تر شدن. گیج به نظر می‌رسید. از دیگاه اون، طعمه با پاهای خودش به سمتش می‌رفت.

-غرررر!

اورک چماقش رو بالا برد، انگار تصمیم گرفته بود با کمال میل این شانس رو قبول کنه.

اون موقع بود که منم لبخند زدم.

{مهارت شما در حال فعال شدن است.}

دهنم رو باز کردم: «چـ-....چییک! چیک!»

اورک مکثی کرد و چشم‌هاش بزرگ‌تر از قبل شد. چماقش وسط راه از حرکت ایستاد.

-چییک... چیک؟ چیـ-...-یک؟

اورک سرش رو کج کرد. انگار داشت فکر می‌کرد چطور این واقعیت رو قبول کنه که طعمه‌ش به زبون خودشون صحبت می کنه.

البته، غیرممکن بود که یه اورک با اون سطح ضریب هوشیش همچین چیزی رو بفهمه. و ضریب هوشی منم انقدر کم نبود که همچین فرصتی رو از دست بدم.

«چییک!»

زبان اورک‌ها خیلی راحت از دهنم بیرون اومد.

این مهارتی بود که اورک‌ها رو بی‌دفاع می‌کرد!

-غرر؟ چـ-...یک؟

هیولای رو به روم حتی بیشتر از قبل تعجب کرد. مشخص بود انقدر گیج شده که نمی‌دونه چی کار کنه. وقتی به سمتش دویدم، نتونست واکنش درستی نشون بده.

شمشیرم به نرمی گلوی اورک رو برید. یک قطره از هاله‌م رو روی تیغه‌ی شمشیرم ریختم که نه خیلی زیاد بود و نه خیلی کم. فواره‌ای از خون فوران کرد و اورک نقش زمین شد.

-چـ-...یک؟ غرر... چیک...

انگار بهش ظلم شده بود.

اگه به زبون انسانی ترجمه می‌شد، یه چیزی معادل «حتی تو، بروتوس!» می‌شد.

«چییک.»

لبخندی پیروزمندانه زدم. بیرون آوردن هاله از بدنم هنوزم درد داشت... اما وضعیت بدنم خیلی بهتر از دفعه‌ی قبلی بود. حالم خوب بود. اگه فقط همینقدر هاله مصرف می‌کردم، مشکلی نداشتم.

-ای عوضی متقلب! می‌دونستم این کار رو می‌کنی!

بائه هو-ریونگ لرزید.

-خوشت میاد اینجوری اورک‌های خوب رو گول بزنی! ها؟! تو حتی به این فکر نمی‌کنی که اورک‌ها چه احساسی دارن! اورک‌های بی‌گناه به خاطر آدم‌های کثیفی مثل تو آسیب دیدن!

من حرفش در مورد اینکه «تمرین با هر روشی ایرادی نداره» رو، تکرار نکردم.

در عوض، با لبخند، فقط یه کلمه گفتم: «چییک!»

-آخ! این! این خیلی آزاردهنده‌ست! برج، چرا همچین مهارت تقلبی رو به این یاروی ضعیف دادی؟

وقتی یه هفته گذشت، پنجمین زمین شکار رو هم رد کردم.

قسمت قبل                            قسمت بعد