برای مطالعهی این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید.
قسمت 24: جنگجویان، وارد شوید! (3)
چشمهای ژنرال گشاد شد.
«منظورت چیه؟»
«...راستش رو بخوای، من یه سلاح مخفی دارم. مثل یه دکمه خودنابودگر. اگه بمیرم، برکت یه خدا بر میدان نبرد نازل میشه. اگه این برکت فعال بشه، امپراتوری میتونه پیروز بشه.»
قیافهم جدی شد. بازیگریم به طرز غیرمنتظرهای خوب بود. با فکر کردن به لحظهای که امپراتور شعله من رو سوزوند، فوراً چهرهم خشن و صدام مصمم شد.
-آاک! دروغه! اون دکمه خودنابودگر نداره!
هاه.
روح بازندهای که درست قبل از طبقه 100ـم مرد، باید ساکت باشه.
«چـ-چنین برکتی...نه. اما باید بکشمت؟ من نمیتونم!»
با قیافهای جدی گفتم: «ژنرال سربست اگیم. لطفاً به چیزی که مهمتره فکر کنین. چه از شمشیرت استفاده کنی و چه نکنی، من خودم رو خواهم کشت. چون این یه راه قطعی برای پیروزی امپراتوریه. من ازت میخوام که تو این لطف رو در حقم کنی.»
«لطف؟...»
«تو رهبر این بندر هستی. تو بیشتر از هر کس دیگهای میخوای امپراتوری پیروز بشه. من به جای اینکه به دست خودم یا یه هیولا بمیرم، میخوام زندگیم رو به دست تو بسپرم.»
«...»
«وقتی نیست. عجله کن!»
ژنرال چهرهی رقت انگیزی گرفت و گفت: «بقای امپراتوری ما در خطره؛ اما گرفتن زندگی یه جنگجو از دنیای دیگه...»
-هی. هی! تو این رو باور میکنی؟ لعنت! تو قراره حرف کیم زامبی، این حقهباز رو باور کنی؟ جدی؟
«دنیای ما قطعاً نفرین شدهست. حمله پادشاه شیطان از افسانهها و اینکه حیوانات جادویی اینطوری حمله میکنن. و گرفتن جان شما، همه اینها باید یه نفرین باشن...»
-این مغزته که نفرین شدهست!
«آه خدایا، گناهان ما رو نبخش...»
ژنرال با صدای سرشار از پشیمونی، جوری که انگار شخصیت اصلی یه داستان تراژدی بود، صحبت میکرد. تیغهی تیز و ظریفی رو بیرون کشید و گفت: «...بدون هیچ دردی انجامش میدم.»
«ممنون.»
و واقعاً ممنون بودم.
مردن مهم نبود، اما من درد رو دوست نداشتم.
«لطفاً اسمت رو به من بگو.»
«کیم گونگجا.»
«کیم گونگجا... از طرف امپراتوری از شما تشکر میکنم. شما یه جنگجوی واقعی هستین!»
-شینگ!
درست همونطور که قول داده بود، برش تمیزی بود. تیغه غرق در هاله سریع گردنم رو برید.
{شما مردید.}
{شرایط فعال شدن مهارت در نتیجه مرگ، برآورده شد.}
{در حال کپیبرداری تصادفی مهارتهای NPC سربست اگیم.}
همونطور که انتظار داشتم، کپی کردن مهارتهای یه NPC امکانپذیر بود.
و وقتی همهجا تاریک شد، صدای فریاد بائه هو-ریونگ رو شنیدم.
-مردن بسه حرومزاده! از این جور تقلب کردنا خوشت میاد؟!
توی ذهنم بهش جواب دادم.
جناب گونگجا میگوید، روشن است.
دوباره روز هیجانانگیز شروع شد.
ایشان این را گفتند.
بالای سر یک آدم در حال دویدن، یک آدم در حال پرواز بود.
و همچنین این.
در کنار یک شکارچی شمشیرزن، یک شکارچی مرده قرار دارد.
گونگجا-نیم این را گفت.[۱]*
***
«هی، اون چیه؟»
«ها؟ از روی لباسش بگیم، انگار یه شکارچیه؟...»
تو میدان نبرد، شکارچیها دست از مبارزه برداشتن و سرشون رو چرخوندن. این کار هنگام مبارزه با هیولاها خطرناک بود؛ اما اونا نتونستن جلوی خودشون رو بگیرن و برنگردن.
من دلیل این کارشون بودم.
ژنرال دوباره سر من فریاد زد: «جنگجو! مطمئنی این راه درسته؟!»
بدنش میلرزید. بدن من هم میلرزید. برای این بود که ما سوار یه اسب بودیم.
اون افسار رو گرفته بود، در حالی که من پشت سرش بودم.
باسنم حس وحشتناکی داشت، ولی خودم احساس فوقالعادهای داشتم.
«کاملاً مطمئنم. اگه از این طرف بری و به راست بپیچی، فرمانده ارتش شیطان اونجاست. یه سری هیولا این نزدیکی هستن. ولی خب اشکالی نداره. میتونیم از شرشون خلاص بشیم.»
«اوه! باشه!»
چون پشت سر ما، هزار جنگجو بودن.
ژنرال شمشیرش رو بلند کرد و داد زد: «ارتش، دنبالم بیا! جنگجوی الهه از ما محافظت خواهد کرد!»
«اووووو!»
سربازان فریاد زدن و ژنرال رو دنبال کردن. سربازهایی که همیشه در حالت تدافعی بودن، حالت تهاجمی گرفته بودن. گابلینها و اورکها سر راه قرار گرفتن، ولی خیلی زود از بین رفتن.
«هه هه.»
این اثر نقشهی کوچیک بود.
من به ژنرال توصیه کردم که به جاهایی حمله کنه که شیاطین کمتر باشن.
«آه. از اینجا به راست بپیچ.»
«فهمیدم! جنگجوی الهه!»
البته من فقط با نقشهی کوچیک اعتماد ژنرال رو جلب نکردم. باید بگم که به خاطر تکرار کردن روزه؟
من آمادگی زیادی نیاز داشتم.
من مهارتهام رو یاد گرفتم، ضربه روحی ژنرال رو تجربه کردم.... ولی بعداً در موردش میگم.
"پنجره وضعیت."
چون وقتش بود روی چیزهایی که الان مهم بودن تمرکز کنم.
اول از همه، مهارتها. مهارتهای من اینا بودن.
{ نام: کیم گونگجا
رتبه: سطح E
مهارتها (5/5):
1. میخوام درست مثل تو باشم (S+)
2. ساعت عقربهای بازگشت کننده (EX)
3. استاد شمشیر (A+)
4. جامعهی گابلینهای برتر (F)
5. بصیرت در میدان نبرد (B)}
"مهارت جدیدی که یاد گرفتم به جنگ مربوطه."
درست مثل اسمش، مهارتی بود که وضعیت میدان نبرد رو مشخص میکرد. اینکه آیا انسانها دست بالا رو دارن یا اینکه چطور به دشمن حمله کنیم. میتونستم همهش رو به طور غریزی حس کنم.
این باعث میشد که من تا حدودی متخصص نبرد بشم.
"اگرچه این همهش به لطف مهارتها نیست."
پوزخندی زدم و شمشیرم رو بالا آوردم.
یه شمشیر معمولی نبود. شمشیری هم نبود که به خاطر مهارت به دست آورده باشم. بدنه شمشیر میدرخشید. تصویری از دهان باز یه شیر روش بود. همین که نور نقرهای شمشیر همهجا پخش شد، دهن جنگجوها باز موند.
«این نوریه که از جانب الهه فرستاده شده!»
«شمشیر مقدس از همون اول... آه، امپراتوری رها نشده!»
«هورا برای امپراتوری اگیم!»
بله.
این شمشیر آخرین قطعهی پازل برای رهبری ارتش توسط من بود.
این چیزی بود که من با برکت خدای تاجر انتخاب کردم.
{نام آیتم: شمشیر حافظ مقدس لفانتا اگیم
درجه نادر بودن: افسانهای
خلاصه: «کسی که شمشیر مقدس را در دست دارد، امپراتوری را در دست خواهد داشت.» شمشیر مقدس به جا مانده از اجداد. افسانهای وجود دارد که میگوید جد بنیانگذار امپراتوری اگیم، آن را از الهه دریافت کرده است. «کسی که شمشیر مقدس را در دست دارد، سرنوشت او را در دست خواهد داشت.»
جد جانشین خود را انتخاب کرد و رفت. آیا او خودش را کشت؟ آیا توسط نیروهای شورشی کشته شد؟ زمانی که افسانه ها و تاریخ تفاوتی نداشتند، محل اختفای او و محل شمشیر مقدس نیز ناشناخته بود. تنها یک خط در تاریخ به جا ماند.
«روزی که سرنوشت فرا برسد، کسی که شمشیر مقدس را در دست دارد نیز، خواهد رسید.»
کسی که شمشیر حافظ مقدس را داشته باشد، کاملاً مورد اعتماد و حمایت مردم امپراتوری اگیم خواهد بود.}
آیتم افسانهای فوقالعادهای بود.
«هورا برای امپراتوری! هورا برای جنگجو!»
«الهه، از ما محافظت کن!»
«حمله کنین! اون موجودات کثیف رو بکشین!»
سربازها به جلو حمله کردن.
«کیاا.»
از دید سربازان، من یه جنگجوی افسانهای بودم. رهبر واقعی اونا ژنرال NPC بود، اما... انگار من اونا رو رهبری میکردم.
حس میکردم رو ابرهام.
"خوبه. آه، خیلی خوبه. حس میکنم اینجوری مرحله مخفی رو هم حل کردم؟"
-این یه آیتم لعنتی و بیفایدهست!
بائه هو-ریونگ وقتی از شدت خوشحالی حس پرواز داشتم، پرواز کرد.
-این فقط یه شمشیر براقه که یکم قویه!
"نچ نچ نچ. چون یه روحی، حتماً احساساتت ضعیفه. این یه شمشیر براقه که همهی NPCها از طبقه یازدهم تا بیستم خودشون رو براش میکشن. فهمیدی؟ NPCها فقط ابزاری برای تموم کردن ماموریتها نیستن."
این یه نظریه تصادفی بود.
"اونا موجوداتی هستن که به ما کمک میکنن تا طبقات رو تسخیر کنیم!"
و این نظریه واقعاً جواب داد.
در حالی که بازیکنان شکارچی مثل سگ عرق میریختن، من با ژنرال تو میدان نبرد میتاختم.
«ا-اون چیه؟...»
هر بار که از کنار یه شکارچی رد میشدم، تعجب میکردن. حتی بعضیا هم بودن که از تعجب خشکشون میزد.
«چرا اون با ژنرال این طرف و اون طرف میره؟»
«مگه اون یه NPC نیست؟»
«وای. صبر کن، انگار داره به ژنرال دستور میده...»
«نه، به لباسهاش نگاه کن. اون یه شکارچیه!»
«اون کیه؟...»
صداهای متجب. صداهای مشکوک. صداهای سرشار از حسادت.
اینا واکنشهای مردمی بودن که به افرادی بالاتر از سطح خودشون، نگاه میکردن.
"آه."
من از شدت لذت دریافت اون احساسات، احساس مستی میکردم.
"همینه. همینه. لعنت، باید برای تجربهی این حس مرد."
-... این روانپریش هالهش رو طوری که بهش یاد دادم تمرین نمیده، بلکه ازش برای فضولی و شنیدن شایعات استفاده میکنه. زامبی. تو فوقالعادهای. تو واقعاً مثل یه زامبی هستی...
"چه کاری از دستم برمیاد؟!"
حملات جواب می دادن. هیولاها پشت سر هم نابود میشدن.
اونا حتی دیوونهوار سعی کردن جلوی ما رو بگیرن، ولی...
«هوپ!»
شکارچیهای ماهری مثل قدیس شمشیر، اورکها رو تو خط مقدم قتل عام میکردن و-...
«هاهاها. آه، چه روز تاثیرگذاری! یه نبرد جدید! یه دوران جدید! چقدر-....»
«خفه شو! اگه وقت داری چرت و پرت بگی، یه گابلین دیگه بکش!»
اعضای اصناف بزرگ مثل تفتیشگر مرتد و مار سمی کنار هم بودن.
بالهای هیولاها میافتادن. لازم نبود ما کاری انجام بدیم. تپ! تپ! سرهای گابلینها زیر اسبهای سربازها له شدن و نیزهها تو بدن اورکها فرو رفتن.
«ما میتونیم برنده بشیم!»
«ژنرال رو دنبال کنین! جنگجو رو دنبال کنین!»
حمله و باز هم حمله.
از یه جایی به بعد، حفرهای تو نیروهای دشمن ایجاد شد. تقریباً به فرمانده رسیده بودیم. نقشه کوچیک اون رو به صورت یه نقطه قرمز بزرگ مشخص کرده بود.
-گر، گررر.
از کنار شونه ژنرال، میتونستم یه شاه گابلین بزرگ رو ببینم.
"ها."
خندهم گرفت.
"داشتم فکر میکردم رهبر دشمن کیه، اما یه شاه گابلین بزرگ بود؟"
یادداشت مترجم:
[۱]*: اینجا داره با یه لحن قدیمی خودش رو بزرگ نشون میده و امپراتور شمشیر رو مسخره میکنه.